سلام بینندگان احتمالی که هنوز شاید سری به این وبلاگ میزنید ممنون از نظرها و گاهی میلها و ببخشید که جوابی نمیدم گرفتاریه دیگه.... بله بالاخره زن متولد پنجاه و هفت هم سی ساله شد... وقتی آدم هیجده ساله بیست ساله بود فکر میکرد سی سالهها دیگه فسیل هستن ولی خدأیش اینجوریا نیست ما هم خودمون رو در اوج جوونی میبینیم و هنوز کلی شروشور داریم
خوب از هر چه بگذریم سخن دوست نکوست ، من یه دوست پسر جدید دارم... چند ماهه که حسابی سرم شلوغه باهاش و خیلی خیلی حسه خوبی دارم نسبت بهش البته هنوز خیلی زوده که بخوام چیزی بگم ولی کم کم و کوچولو کوچولو فکر کنم دارم "عاشقش" میشم اما اینو جلوشو میگیرم فعلا که مطمئن بشم هوس و شهوت نیست چون به طور وحشتناک صکس خوبی باهام داریم و خیلی لذت میبریم از هم
لباشو که میذاره روی لبام، توی چشام که نگاه میکنه، مثل عروسک که بغلم میکنه میبرتم بالا، باهام بازی که میکنه، خسته و کوفته که از سر کار میام میاد پیشمو ماساژم میده ... همه اینها خیلی حس روحی و جسمی خوبی به من میده، باهام همفکری که میکنه باهام قدم که میزنه باهام تا صبح همبستر که میشه همه و همه خیلی لذت بخشه برام ...هیچ وقت هم چین حس خوبی نسبت به هیچ مردی نداشتم البته میدونم که اون انسان کاملی نیست منم انسان کاملی نیستم و مثل همه روابط دیگه دیر یا زود مشکلاتی به وجود خواهد آمد ولی نمیخوام نگران برای فرداها باشم از همین زمان حال میخوام لذت ببرم.... از سی سالگیم میخوام لذت ببرم.... سی سالگی اوج زنانگی هست ...برای من که اینجوره ...در این سی سالگی بهترین صکس رو دارم مستقل هستم آزاد هستم و از همه مهمتر آزاده هم هستم ...مشکلات و تنهایی و غربت از من اینی ساخته که الان هستم این مشکلات این تنهای این غربت تمومی ندران هیچ وقت ولی من میخوام در این اوج زندگی و جوانی لذت ببرم از یک مرد جوون که خیلی داره حس خوبی بهم میده.... توی چشمش که نگاه میکنم مست میشم ....دارم به خودم یاد آوری میکنم که گذشته رو فراموش کنم و نگران آینده نباشم در حال زندگی کنم اسفند ۱۳۸۷