حالم از صبح گرفته بود شب اومدم آن لاين شدم که يک دوري بزنم که ديدم يه جا نوشته خسرو شکيبايي رفت... باورم نشد چند تا سايت ديگه رو چك كردم و ديدم بله حقيقت داره... اومديم آنلاين دلمون باز بشه بدتر شد ديروز بعد از مدتي رفتم استخر دو نفر بودن کلا... من بودمو دو تا مرد ديگه... هر کي سرش به کار خودش... يه کم گذشت يه زن سياه پوست چادري وارد شد با دو تا دختر کوچولو که مايو تنشون بود زنه وايساد کنار استخر بچه ها رفتن توي آب قسمت کم عمق... پسري که مسئول استخر بود اومد با زنه صحبت کرد و مثل اينکه بهش گفت بچه ها حتما بايد با يه بزرگتر توي آب باشن و نميتونن تنها شنا کنن چون کوچيک هستن.... بالاخره بد از كلي حرف زدن بچه ها از آب بيرون امدنو رفتند.... اونقدر دلم سوخت واسه بچه ها... مثلا دارن توي كشور آزاد زندگي ميکنن ولي هزار جور محدوديت دارن... چند ساله ديگه هم بايد مثل ننشون با حجاب بشن بدبختا... حالا اگه کسي به سن بيست برسه و حجاب بذاره اون فرق داره ولي اين بچه هاي کوچيک که به نظر پدر مادر بايد با حجاب بشن خيلي بدبختن... دلم ميسوزه هر وقت بچه هاي کوچيک با حجاب ميبينم که الکي مجبورن خودشونو بپوشونن...
خوب ديگه از چي بگم... از زندگي بگم که مثل کلاف سر در گم شده.... اين مرد جديد مي خواد که ما نزديکتر بشيم که البته شديم نزديک تر... ولي من يه جورايي نميدونم چي مي خوام همش بهانه ميگيرم الکي ...يه روز مهربونم و شاد فرداش اخمو و بي حوصله ....آرامش روحي ندارم که اميدوارم به زودي به دست بيارم.... اگر هم به دست نياد همون بهتر که برم پيش خسرو شکيبايي که به آرامش ابدي برسم چون بعضي آدما تا سنگ قبر نخوره به سينشون به آرامش نميرسن !!!!
2008/07/19