خوب چرا اينا رو نوشتم... هيچي همينطوري مرض داشتم مي خواستم بگم که خيلي تنها هستم.... يعني خودمو شديد تنها ميدونم چون دوست پسر جديد تشريف بردن ايران واسه تابستون و همين باعث شده که روزا و شبا خيلي دير واسه من بگذره.... آقا مگه تمومي داره.... ديروز و امروز تعطيل بودم آقا مگه زمان ميگذره.... ديروز هفت ساعت رفتم پياده روي ! بلکه زودتر شب بشه من بخوابم اين تنهايي کمتر آزارم بده ! امروز همين طور رفتم بيرن افتاب گرفتمو بعدش هم رفتم استخر...
براي تبديل حروف انگليسي به فارسي کليک کنيد :ولي مگه تموم ميشه اين روز لعنتي.... خدايا خودت نجات بده هر چي آدمه تنهاست ! خوشحالم که تمام هفته آينده رو کار ميکنم حداقل زمان زودتر ميگذره ! تقريباً بعد از پست قبلي دوست پسر رفت ايران و من انچنان قيافم غمگينو گرفته شده که انگار دنيا به پايان رسيده.... کمبود صکص و نزديكي يه طرف.... کمبود نازو نوازش يه طرف.... کمبود همصحبتو همدلو همفکر هم يه طرف ديگه.... حالا تو که داري اين مطلبو ميخوني ممکنه بگي واه واه اين ديگه چقدر عقده داره ....باشه بگو ولي اين عقده نيست اين حس دروني من هست که ميگم.... روحمو قلبمو جسمم اين کمبودو حس ميکنه.....خلاصه که بينندگان احتمالي من خيلي پوست کلفت شدم... در عرض چندين سال اخير از يه دختر نازک نارنجي تبديل شدم به يک زن قويه پوست کلفت که با وجود تمام سختيا و مشکلات و تنهايي ها باز هم داره به نامردي نفس ميکشه !
2007/07/22