متولد
Independent w-o-m-a-n
Sunday, June 24, 2007
طبيعت مرحم همه دردها


عکسها در اندازه بزرگ اينجا

با عرض سلام خدمت نونهالان زير بيست و پنج سال و نوجوانان بين بيست و پنج و چهل سال و جوانان بالاي چهل سال.... بينندگان احتمالي اگر از حال نويسنده اين وبلاگ بخواييد که من باشم ملالي نيست جز دوري مقام معظم رهبري.... ميگم بينندگان احتمالي من از وقتي جدا شدم چهار پنج کيلو وزنم رفته بالا ! انگار خيلي بهم خوش گذشته! يک شلوارلي نازنين داشتم از اون تنگا که چند روز پيش با بدبختي تمام پام کردم.... ولي شما خيالتون راحت باشه هنوز در کمر باريکي کسي به گرد پاي زن متولد پنجاه و هفت نميرسه ! ;-) آها همين جا صبر کن... تو... با توام.... آره خود تو... که آه کشيدي گفتي خوش به حالش که کمر باريکه... صبر کن ...خود تو مثلا امروز چه کار کردي ? بگو ببينم... آره ديگه چهار ساعت مداوم نشستي جلوي کامپيوتر... از اين وبلاگ به اون وبلاگ ...ميل بده ميل بگير و چت کن.... خوب ديگه چه کار کردي.... آها نشستي پاي تلويزيون و چيپس خوردي با نوشابه...

خوب حالا صبر کن... من چه کار کردم..... ظهر از خواب بيدار شدم از روي تخت رفتم روي زمين بيست تا دراز نشست زدم و نرمش کردم... پياده رفتم تا فروشگاه شير خريدم واسه صبحونه و اومدم صبحونه خوردم.... يه کوله پشتي برداشتم توش ساندويچ و آب گذاشتم پريدم توي ماشين رفتم يه جا جنگل ماشينو گذاشتم و رفتم جنگل نوردي.... چهار ساعت توي جنگل بودم و از يه صخره بالا رفتمو اون بالا که هيچ کس نبود لخت شدم آفتاب گرفتم ...برگشتم پايين رسيدم دم يه درياچه اونجا هم کمي افتاب گرفتم و قدم زدم.... روزمو با پشت کامپيوتر نشتستن و جلوي تلويزيون حروم نكردم.... خوب حالا بگو ببينم کي بايد کمرباريک باشه اين وسط ? من يا تو ? .....از اون صخره اي که من بالا رفتم والا اگه تو هم بالا ميرفتي الان حسرت منو نميخوردي....

راستي امروز يه خطر بزرگ از بيخ گوش من گذشت... رفتم شير بخرم يه زن باسن گنده بود فکر کنم عرب داشت با کالاسکه بچش دنده عقب ميگرفت که نزديک بود بخوره به من.... گفتم يا قمر بني هشم به دادم برس اين باسن اگه به من بخوره در جا خاك شير ميشم چون خداييش کل هيکل من کم وزنتر از باسن اون خانوم محترم بود !..... با يه مانور جانانه خودمو کشيدم كنار و نجات پيدا کردم.... بايد صدقه بدم ماشالا بعضي خانوما هر چي ميخورن انگار ميره توي باسنشون ! باسن نگو صندوق عقب نيسان بگو ! ولي خوب نميخوام کسيو مسخره کنم يا منع کنم چون هر چيو منع کردم سر خودم اومد... از جمله کسايي که جدا ميشن... هميشه فکر مي كردم چه آدماي بيخودي هستن اينا ديگه که نتونستن يه زندگي رو نگاه دارن... بعد که سر خودم اومد ديدم نه بابا اينجورا نيست ....ديگه زنايي که زود با يه مردي آشنا ميشن و ميپرن توي تخت خوابو منع مي كردم که حالا خودم اين كارو کردم ! هميشه مي گفتم واه واه واه اينا ديگه چه آدماي بيخودي هستن... حالا هم دارم راجع به باسن گنده ميگم ميترسم چهار روز ديگه باسن خودم بشه مثل صندوق عقب پيکان جوانان !


بله بينندگان احتمالي از جنگل ميگفتمو صخره و درياچه.... آره ميدونم همه اين امکانو ندارن که همچين جاهايي برن ولي پياده روي رو که ميتونن برن.... نرمش که ميتونن بکنن..... کمتر پشت کامپيوتر بشينيد اينو من به شما ميگم که خودم يه مدتي چند سال پيش خيلي ميشستم.... داغون ميکنه آدمو ... چون کار راحتيه آدم همين جور ميشينه و زمان از دستش خارج ميشه.... خطرناکه خواهر خطرناکه برادر.... برو در دامن طبيعت... حداقل برو يه پارک که چهار تا درخت هست يه هوا بره توي اون ريه هاي بيچاره..... نکش خواهرم ...نکش سيگار.... منو نگا کن... من چه ايرادي دارم اخه ... اگه خوب بود من ميکشيدم.... ولي نيست ....خوب نيست برادر من... نکش سالم باش سالم... خاموش کن اون سيگار لامصبو... پاشو يه ساعت از کنار اين کامپيوتر.... بسه ديگه وبلاگ بازي.... داغون شد گردنتو چشتو کمرتو زانوهات و..... رحم کن به خودت خواهر من.... رحم کن برادر من.... اييييييش اصلاً به من چه هر کار مي خواي بکن.... از ما گفتن از شما نشنفتن

2007/06/25
Monday, June 18, 2007
مرد يشمي رنگ :-)


خوب بينندگان احتمالي من عشق وبلاگ پيدا کردم يهو... نه به اينکه دو ماه اپ نميکنم نه به اينکه دو روز پشت سر هم اپ ميکنم... آدميزاده ديگه حساب كتاب نداره! ... خدمت شما عرض شود من اگه حرف بخوام بزنم هر روز هم ميتونم اپ کنم ولي کلا آدم پر حرفي نيستم چون شاعر ميگه کم گوي و گزيده گوي چون در.... آره بينندگن احتمالي اگه يادتون باشه من از يه دوست يه "ده اينچي" کادو گرفته بودم واسه مسقره بازي که به هيچ دردي نخورد و الان داره توي انباري خاك ميخره چون سايزش خيلي بزرگ بود..... ولي خودم چند ماه پيش رفتم يکي به سليقه خودم خريدم که ويبراتور هم داره! .....
امشب عشقم کشيد عکسشو بذارم اينجا که شما بينندگان احتمالي هم بخنديد يه کم... والا به خدا... درد و غم که همه دارن بذار حداقل يه کاري کنيم بقيه بخندن يه کم.... البته حتماً پيش خودتون ميگيد اين ديگه چه زن بيکار و بي عار و بي درديه که مياد از يه ديلدو عکس مي گيره ميذاره توي وبلاگ... آره خوب اين هم حرفيه ولي باور کنيد از من با کارتر و باعارتر و با دردتر پيدا نميکنيد.... فقط زدم به سيم بيخيالي... مثلا فکر مي كنيد تک و تنها زندگي کردن توي اين مملکت اسونه... يه نفر آدم کار کردن و کرايه خونه و هزار کوفت و زهر ماره ديگه رو پرداخت کردن اسونه... نه اسون نيست ولي خوب تنهايي يه جوري آدمو قوي ميکنه و ميسازه...
بله داشتم مي گفتم راجع به اين "مرد يشمي رنگ" که اين دو تا باطري ميخوره توش و خيلي باحاله ...سايزش هم مناسبه.... آقا ديشب من يه باره خواستم اينو بعد از مدتي استفادش کنم ديدم اي دل غافل باطريش تموم شده ! .... چيه بينندگان احتمالي چرا چپ چپ نگا مي كنيد... به خدا من خيلي استفاده نكردم ازش ! اصلا مدتي بود دست نزده بودم بهش چون نيازي نداشتم... حسابي با اين مرد جديد که عاشق و کشته مردمه حال کردم ديگه نيازي به اين پلاستيک نبود ولي خوب حالا تا چند هفته اي اين به درد خواهد خورد.... البته اين هم حال و حوصله مي خواد ها.... آدم که نيست باهات حرف بزنه نازت کنه بهت روح و احساس بده.... اين يه تيکه پلاستيکه بدبخته که سيصد کرون پولشو دادم ....
حالا جالبيش اينجاست که رفتم اينو بخرم اونقدر مدلها و رنگها و سايزها و جنسهاي مختلف زياد بود گيج شدم... رفتم پيش فروشنده که يه دختره بيست و دو سه ساله بود گفتم من اينو انتخاب کردم به نظرت خوبه.... گفت آره اتفاقا من خودم هم اينو امتحان کردم و راضي هستم!!! ... منو ميگي مي خواستم پق بزنم زير خنده... آقا اين جماعت اونقدر راحت هستن که هيچ رودرواسيو اينا ندارن ....دختره گنده ميگه خودم هم امتحان کردم ! جلل خالق.... خدا ذليل کنه اين کافرا رو خواهر ! به هر حال قصد من از نوشتن اينا علاوه بر مسقره بازي و خنده شکستن يک سري تابوها هم هست... حالا هر کي مي خواد خوشش بياد هر کي مي خواد بدش بياد.... ما انسانها آزاد هستيم و ميتونيم از اين آزادي استفاده کنيم تا جايي که به حق و حقوق و حريم خصوصيه ديگران تجاوز نکنيم البته.... بله عزيزان دل خواهر اين هم از اين.... متاسفانه امروز هم باطري نخريدم :-)
2007/06/17 تقويم فارسيم دم دست نيست که تاريخ دقيق فارسيشو بگم
Sunday, June 17, 2007
چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست ... سخن شناس نيي جان من خطا اينجاست
سلام بينندگان عزيز احتمالي... در چه حال هستيد... با اين گذر شتابناک زندگي چه مي كنيد.... تويي که تنها هستي با تنهايي چه ميکني.... تويي که هميشه بيست نفر آدم دور و برت هستند تو چه ميکني.... تويي که با وجود هزارن آدم در اطرافت باز روح و قلبت تنهاست چه ميکني... تويي که روح و قلبت رو يک زن يا يک مرد تسخير کرده چه ميکني .... نميدونم شما ها چه مي كنيد بينندگان عزيز ولي اگه از حال من بخواييد که من خوبم... بيشتر از يک هفته هست که مي خوام اينجا رو آپ کنم حرف هم زياده ولي حالش و انگيزه اش نيست... نميدونم شايد من هم دارم به اون مرحله ميرسم که ديگه آدم از وبلاگ زده ميشه... به هر حال وبلاگ نويسي من هم دو ساله شد تجربه بدي هم نبود يک جوري وبلاگ همدم روزا و شباي تنهايي من بود...
البته هنوز هم تنها هستم ولي خوب همون مردي که گفتم عاشقم شده داره کم کم قلب و روحمو ميدزده واسه خودش... مرد خيلي خوبيه و با اون تحصيلات و اون موقعيت اجتماعي هزاران زن که هيچ ميليونها زن آرزوشو دارن ...هي به خودم ميگم اخه اين چرا از بين اين همه زن منو مي خواد ولي خوب به قول اين خارجيا يه جايي يه چيزي کليک کرده و خوب آدم حس خوبي داره ديگه.... بهترين صکص رو داريم با هم... اينو بدون اغراق ميگم و دليلش اينه که روحمون خيلي به هم نزديک شده...چون وقتي که تو با کسي ميخوابي که روحت با اون نزديک نيست شايد فقط از نظر جسمي ارضا بشي ولي وقتي روحت و دلت با يکي باشه خيلي همه چيز فرق ميکنه.... نميخوام فقط راجع به صکص بگم ولي واسه ادامه يک رابطه اين خيلي مهمه و اگه جور نباشه يا اون رابطه از بين ميره يا اينکه ميشه مثل هزارن ازدواج بيخود ايراني که مرد و زن در اون فقط نقش پدر و مادر دارن و بس... اعصابشون هميشه خورده و خودشون خبر ندارن چرا.... البته چاره زيادي هم ندارن وقتي که ديگه دو تا بچه پس انداختي چه کار مي خواي بكني... مثلا يک زن بي کار در يک کشوري مثل ايران چه حمايتي ازش ميشه اگه جدا بشه... حمايت بخوره توي سر اون جامعه... هزار تا سنگ هم جلوي پاي همچين زني انداخته ميشه....
بگذريم بينندگان احتمالي.... هفته گذشته که هوا خيلي گرم و عالي بود رفتم کنار يه درياچه آفتاب بگيرم همين جور که لباس ها رو در اوردمو دراز کشيدم يه دفعه عكس اون دختره اومد جلوي ذهنم که صورتش خوني بود و گويا بر اثر بيرون بودن چهار تا شيبيد مو با مامورا دعواش شده بود و کتک خورده بود.... يه نگا کردم به دور و برم به اون همه آدم که بي خيال زير آفتاب بودن يا توي درياچه شنا مي كردن گفتم اخه اين چيه و اون چيه... چرا اين کشور ما در گيره وحشي بازي شده و مي خواد روش زندگيه يک عده جاهل بيسواد رو پيش بگيره که هزار و چهارصد سال پيش زندگي مي كردن... همون افرادي که اجداد ما رو قتل عام کردند تا عقيده خودشونو به ما تحميل کنن.... نميدونم والا چي بگم... ديروز توي شهر يه چادر زده بودن ايرانياي پناهنده و به در و ديوارش عکس از وضعيت ايران زده بودن و از کسايي که شکنجه ميشن و خلاصه عکساي ناراحت کننده... داخل چادر هم زده بود مرگ بر جمهوري اسلامي.... جمله زيبايي بود... من هم موافقم

2007/06/16