متولد
Independent w-o-m-a-n
Monday, February 26, 2007
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت... که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت...... من اگر نيکم و گر بد, تو برو خود را باش... هر کسي آن درود عاقب کار که کشت
قبل از اينکه آپ کنم اينو بگم تا يادم نرفته... امروز يکي از وبلاگ نويسان عزيز چند تا عکس از خودش فرستاد که خيلي تشکر ميکنم... به اين ميگن وبلاگ نويس با معرفت...جالبه که آدم عکس کسي رو ببينه که يه مدت مطالبشو خونده...منم براش اگه روم بشه! عکس ميدم... وبلاگش دير باز ميشه واسه من ... وبلاگ آقاي دكي اينجا
----------------------------------------------------------------
سلام صبح به خير... يه بار هم صبح آپ کنم ببينم چي ميشه ..بينندگان احتمالي عزيزان دل خواهر من يه اپ بکنم الان چون ديگه وقت نميشه پس فردا دارم ميرم پيش "مرد جديد" که چند روز اونجا باشم... دفعه پيش که رفتم گفتم ديگه تا دو سه ماهي نميرم ولي مگه ميشه کلافشم اون لباشو مي خوام بدنشو مي خوام واي واي چه لبايي داره بينندگان احتمالي بخورمش.. يام يام... هه هه... مثل بچه ها هي روي تقويم انگشت ميذارمو روزا رو ميشمرم ببينم چند بار بايد بخوابمو بيدار بشم تا برم پيشش... عشق نيست ها اشتب نشه... اينا فقط هوسه شهوته خيلي هم باحاله... حالا يکي ممکنه بگه اين ديگه چه زن بي عارو درديه که مياد از اين چيزا مينويسه در جايي که اين همه بدبختي هست.. آره خوب بينندگان احتمالي اين هم حرفيه.. ولي بذاريد حال کنم بابا خودم مشکلات زياد دارم...
الان يه نفر شدم بايد کرايه خونه بدم بيمه ماشين بنزين ماليات ماشين پارکينگ وام تحصيلي برق تلفن اينترنت..... به اضافه اينکه سرمو ميزني شهرم تهمو ميزني شهرم... شهر هم که ميري دست خالي نمياي هي خريد ميکني شلوار دامن لباس زير رژلب... اين اون... غذا هم که همش بيرون ميخورم مثل مرداي مجرد شدم که خونه غذا درست نميکنن... خلاصه تا آخر برج يک کرون هم برام نميمونه.... بدبخت شدم بايد کمتر ولخرجي کنم يا اينکه بگردم يه شوهر پولدار پيدا کنم... اگه در بين شما بيندگان احتمالي يه مرد پولداره بي ريشو سيبيله غير سيگاريه هشتاد سال به بالاي پنج ميليون دلاريه سرطانيه بي ارث و ميراث خور هست با دفتر بسيج محل تماس بگيره تا من زنش بشم ! البته من زن قانعي هستم ها اين كارو فقط واسه رضاي خدا ميکنم وگرنه کي زن همچين ادمي ميشه... عب نداره من از خودگذشتگي دارم :-) ...
خدايا مگه من چيم کمه که شوهر ميليونر (به دلار البته) نداشته باشم.. هان.. کمر باريک نيستم که هستم داغ نيستم که هستم شيطون نيستم که هستم ممه کوچيک نيستم که هستم صورتم جوش نميزنه که ميزنه دماغم عمل نميخواد که مي خواد.. غر غرو نيستم که هستم ولخرج نيستم که هستم... برسون يه شوهر ميليونر ديگه !... خوب بيندگان احتمالي مي خواستم مطلب قبل رو ادامه بدم ولي خوب ديگه حرفه تکراري ميشه باشه از سفر که برگشتم توضيحات کاملو ميدم.. فقط اينو بگم که اين دفعه مي خوام همه جورشو باهاش امتحان کنم ملتفت هستيد که... آره دقيقا همون ...جاي شما هم البته خالي ميکنم بينندگان احتمالي ...فقط من موندم چه جوري تا آخر برج سر کنم امروز حقوقم اومده و همه اونا رو که گفتم از حسابم ميکشن ديگه چي تهش ميمونه?! خدا ميدونه... اينجا يه نفر باشي و ماشين داشته باشي خيلي مشکله خرجش زياده... البته من حقوقم خوبه ولي ولخرج هم هستم خدا به دادم برسه تا آخر برج... کمکاي مالي خود را به حساب کميته امام واريز کنيد...ولي بيخياله دنيا مي خوام حال کنم نگران مال دنيا هم نباشم خدا خودش کمکم ميکنه که ياد بگيرم غذا درست کنم خونه و کمتر ولخرجي کنم ! خداي من بزرگه دوسش دارم :-)
پينوشت : خيليا سئوال کردن اين "مرد جديد" ايرانيه يا خارجي.. من هم يادم مي رفت جواب بدم... معلومه ديگه ايراني هموطن همزبون... آخ من ديوونشم ميخوامش... جووووون ;-)
هفتم اسفند هشتاد و پنج 26/02/2007
Tuesday, February 13, 2007
دلم مثل يه باغه.. باغ بهار نارنج.. واسه دلاي خسته.. يه جاي خلوتو دنج
خوب سلام بينتدگان احتمالي... ميدونم که خيلي کنجکاو هستيد که بدونيد جريان من و "مرد جديد" به کجا کشيد.. باشه ما که بخيل نيستم تعريف مي كنيم.. اين آخر هفته که گذشت دعوت بودم خونش در اون كشور همسايه و خلاصه دعوتشو قبول كردم و رفتم يه سه چهار روزي و خيلي خوش گذشت جاي شما خالي بود بينندگان احتمالي.. ولي خوب هوا خيلي سرد بود هم اينجا هم اونجا.. سگو ميزدي بيرون نميرفت ولي خوب ما همش بيرون بوديم ! البته خيلي هم که سرد نبود سيزده درجه زير صفر بود.. تازه که اومده بودم سوئد يه شهري بودم طرفاي شمال سوئد که زمستونا به بيست و پنج درجه زير صفر ميرسيد.. آب دماغ آدم يخ ميزد ! اينه که که سيزده درجه زير صفر ديگه چيزي نيست.. خوب همين ديگه.. اين هم از جريان اخر هفته ما.. شب شما به خير.. بله?! چيه? چرا اونجور نگا مي كنيد? چي بگم? بگم چه کارا کرديم? خدا به دور ..شما بينندگان احتمالي هم چه توقعاتي داريد ها.. باشه تعريف ميکنم چون خيلي خاطرتون عزيزه بعضي از شما بينندگان احتمالي..
از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون که من و اين مرد جديد صکص داشتيم و بسي حالشو برديم البته خوب من چون يه مقدار خجالتي هستم اون جور که بايد ريلکس نبودم ولي خوب کم کم شايد راحت تر بشم باهاش... خدايي من حدود سه ماه پيش که از مرد قبلي جدا شدم اونقدر ضربه خورده بودم و روحيه لطيفم خراب شده بود که مطمئن بودم ديگه حداقل تا يک سالي طرف هيچ مردي نميتونم برم ولي به اين سرعت با يه مرد جديد آشنا شدم و به اين سرعت باهاش خوابيدم! خودم باورم نميشه چون من در برابر مرداي غريبه خيلي خجالتيم.. يعني کمتر مردي بتونه طلسم منو بشکنه.. ولي خوب با اين مرد جديد خيلي زود يخم آب شد.. شب اول که همون جريان لب چشمه و اينا بود.. فرداش رفتيم شهر بهش گفتم ببخشيد کاندوم توي خونه داري.. گفت اي شيطون مي خواي چه کار.. گفتم هيچي سئوال ميکنم.. گفت فکر کنم داشته باشم.. گفتم لطفا فکر نكن چون من حس ميکنم مي خوام صکص داشته باشم باهات اگه شك داري بخر وگرنه صکص بي صکص... خلاصه کاندوم خريدن همانا و صکص هم همانا... بله اين هم يک نکته آموزشي واسه شما جواناني که اين وبلاگو ميخونيد.. هرگز در روابط كوتاه مدت بدون کاندوم صکص نداشته باشيد عزيزان دل خواهر وگرنه يه بچه گوگولي مگولي ميفته روي دستتون ! بله ديگه اين هم از اين... از بينندگان احتمالي که واسه من خوشحال شدن و تبريک گفتن تشکر ميکنم
ولي گفتن يک نکته اينجا ضروري هست و اون اينکه من و مرد جديد فقط و فقط "صکص پارتنر" هستيم يعني عشق و ازدواج و اين حرفا در کار نيست.. هر دو هم در اين زمينه تفاهم داريم.. ميخواييم حال کنيم و هيچ تعهدي هم به هم نداريم... يعني اگه من سه ماه ديگه اومدم گفتم باز يه مرد جديد ملاقات کردم تعجب نکنيد.. البته از اين مرد جديد خيلي خوشم مياد و حس خوبي نسبت بهش دارم.. صکصاي خوبي هم با هم داشتيم ولي خوب بعضيا فقط خوبه که "صکص پارتنر" باشن يا دوست دختر دوست پسر باشن.. همونا اگه زن و شوهر بشن زندگي بدي خواهند داشت.. اينا رو آدم وقتي بيست سالشه نميدونه ها.. چون تجربه نداره ولي کم کم که سن ميره بالا و تجربه پيدا ميکني دو زاريت ميفته.. البته هر بيست و هشت ساله اي هم تجربه نداره ولي من دارم.. من ديگه اين مرد جماعتو خوب ميشناسم.. ميدونم چي ميخوان و طرف تا دهنشو باز کنه بگه الف من تا آخرش ميخونم..
از اين مرد جديد هم خوشم اومده چون مثل خودم رک و راسته و جا نماز آب نميکشه راحت ميگه که با زناي زيادي بوده چه قبل از ازدواجش چه بعد از طلاق.. و راحت ميگه که حال و حوصله عشق و ازدواج نداره.. مثل خيلي مرداي ديگه نيست که الکي وعده وعيد ميدنو سوئ استفاده ميکننو بعدش ميزنن زير همه چيز ..خودشون هم هزار کار ميکننو آخرش جا نماز آب ميکشن... متاسفانه اين مردا زيادن ولي خوب اون مردي که بخواد از "زن متولد پنجاه و هفت" سوئ استفاده کنه هنوز متولد نشده چون من خودم هم اهل سوئ استفاده نيستم ولي دلم مي خواد حسابي عشق و حال کنم فعلا... ولي خوب يکي نيست بگه اخه اين همه مرد توي سوئد تو بايد از يکي توي يه كشور همسايه خوشت ميومد اخه ? ديگه معلوم نيست کي باز فرصت بشه همو ببينيمو صکص داشته باشيم چون هر دو کار مي كنيم ولي خوب اين چند روز گذشته حسابي حال داد و منو شارج کرد تا يه مدت... نگران آينده هم نميخوام باشم مهم اين لحظه هست که حس خوبي دارم :-)حرف خيلي دارم ولي چون مطالب بلندو کسي نميخونه همينجا تموم ميکنم تا بقيشو يه روز ديگه بگم اگه عمري باقي بود
بيست و سوم بهمن هشتاد و پنج 12/02/2007