متولد
Independent w-o-m-a-n
Sunday, December 31, 2006
اي بازيگر گريه نكن ما هممون بازيگريم صبها که از خواب پا ميشيم نقاب به صورت ميزنيم
وبلاگ بايد زود به زود آپ بشه مگه نه ? آره خوب... پس من چرا آپ نميکنم ?نميدونم چه مرگم شده...چند روزي افتاده بودم توي خونه مريض بودم سر کار هم نرفتم... لعنتي واقعاً الان نميتونم مريض بشم از نظر مالي مشکل پيدا ميکنم... اسباب کشي که کردم يه چند قلم جنس گرون خريدم واسه خونه دستم خالي شده....جنس آشغال خريدن اخه چه فايده داره... دو روز ديگه بايد بري بدي يکي ديگه بگيري.... رفتم دنبال تخت هي نگاه کردم اخرشم گرونترينش چشممو گرفت.... البته نه بچه پول دار هستم نه مال کسي رو خوردم اينا پول خودم بود که کار کردم.... يعني نه منتي از خانواده به سرم ميتونه باشه و نه از مرد سابق.... واقعاً زن مستقل که ميگن يعني من... :-)
نميدونم چه احساسي داره که زن خونه باشي و يه مرد خرجتو بده ولي احتمالا حس خوبي نيست... يا نميدونم چه احساسي داره که جدا شده باشي و پدرو برادر خرجتو بدن... اين هم احساس خوبي نيست احتمالا.... آره ديگه اينجورياست... ديگه از کجا بگم... از تنهايي ?... بله سايه تنهايي پر رنگ تر ميشه و سنگين تر و اين تازه اولشه... بالاخره يا تنهايي منو از رو ميبره يا من تنهايي رو از رو مي برم.... آينده نشون خواهد داد... در عين اينکه خيلي دوست دارم يه مرد جديد ملاقات کنم و از تنهايي در بيام ولي احساس ميکنم که اصلاً آمادگي ندارم احتياج دارم به زمان و اينکه ببينم واقعاً از اين زندگي چي مي خوام...البته شاعر هم ميگه "غم تنهايي اسيرت ميکنه تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه"...

يک خواننده هست به نام ميکا که در لندن يا پاريس زندگي ميکنه البته در بيروت متولد شده...يه آهنگ داره به نامه "relax take it easy" از اول تا آخرش همينو ميگه ها ولي من خيلي دوست دارم آهنگ رو گوش کن.... اينجا

اين هم ويدئوي ترکي هست که خيلي دوست دارم نميفهمم چي چي ميگه...... اينجا

دهم دي هشتاد و پنج 31/12/2006


Thursday, December 21, 2006
من آن موجم که آرامش ندارم.... به آساني سر سازش ندارم
هوا سرد و تاريکه البته اين ماه خيلي سردتر از اين حرفاست ولي امسال زمستون عقب افتاده هنوز اون جور که بايد سرد نيست ولي تاريکه.. بيخود نيست که سوئديا برف و يخبندون دوست دارن چون باعث ميشه که هوا روشن بشه قشنگ هم هست خوب... ديروز صبح که مي رفتم سر کار دم در يه زن و مرد داشتن هم رو ميبوسيدن اونا رو ديدم حسوديم شد ولي خوب از اونجا که ميگن حسود هرگز نياسود ديگه نميخوام حسودي کنم به هر حال خيلي چيزا رو بوسيدم گذاشتم كنار... ملتفت هسيد که چي ميگم... آره دقيقا همون...خوب بينندگان احتمالي اگه از حال من بخواييد که نميخواييد يه جواريي تنهاي تنها هستم نه کسي آدرسمو داره نه تلفن... به جز دو سه نفر.... يه جورايي با همه آدمو عالم الان قطع رابطه کردم... حال و حوصله کسيو ندارم ميرم سر کار ميام خونه کارم به کار کسي نيست.... يه همکار داشتم مي گفت بدترين چيزي که نداشتن مرد داره اينه که وقتي پشتت ميخاره کسي نيست بخارونه... حالا دارم به حرفش ميرسم راست مي گه... پشتم خيلي ميخاره يه اگهي بزنم روزنامه.. به يه آدم جهت خاروندن پشت نيازمند است...
دلم مي خواد اينجا يه طواريي از زندگي بنويسم و مثلا سال ديگه اين موقع بيام مقايسه کنم چون آدم عمرا دفترچه خاطرات نمينويسه ولي اينجوري توي نت آدم خوشش مياد بنويسه بالاخره شايد چهار نفر هم بخونن... دوست دارم سال ديگه اين موقع سوئد نباشم مي خوام يه مدت برم يه کشور ديگه ولي خوب يه کم طول داره به اين زوديا فکر نکنم بشه... يه جايي که افتاب داشته باشه و زمستونش کوتاهتر باشه ولي خوب يه بار آب سوئد رو که بخوري ديگه دامنگير ميشي و مونده گار... بله داشتم از تنهايي مي گفتم ...اگه کسي حال و حوصله نداره نخونه به من چه.... همدم شبهاي تنهايي من شده شمع.. همين الان که دارم اينو مي نويسم هشت تا شمع روشنه... قشنگه خيلي قشنگ... شبا موقع خواب يه خرس دارم از اين اسباب بازيا سفيد و نرمه اونو ميگيرم توي بغلم ميچلونمش بيچاره خرسه... نازش ميکنم بوسش ميکنم ولي اون بيتفاوته... خوب خرسه ديگه آدم که نيست... گرمم که بشه پرتش ميکنم بيرون از تخت... راحت و آسوده

وبلاگ نوشتنم خيلي نا مرتب شده...يه بر شرق يه بار غرب.... مي خوام بيشتر آپ کنم... البته اگه حرفي واسه گفتن باشه... از طرفي آدم نميخواد ناله و گريه زاري کنه اينجا واسه مردم چون هر کسي به اندازه خودش مشکلات داره ولي از طرفي هم دوست دارم همه چي رو همون جور که هست بنويسم اهل داستان بافي نيستم يعني انقدر بي کار نيستم اينجا بشينم داستان به خورد مردم بدم و اونو جاي واقعيت بزنم... خوب بينندگان احتمالي من برم خرسه داره صدام ميکنه ميگه بدو بيا توي بغلم ....
:-)
بيست و نهم آذر هشتاد و پنج 20/12/2006
Sunday, December 17, 2006
جاده آغوششو وا کرده برام... منتظر مونده که من باهاش بيام
يه پسره بوده توي يه کارگاه کوزه گري کار مي كرده... هميشه استادش بهش ميگفته که خيلي مواظب باش که اين کوزه ها نشکنن اگه يه کوزه بشکنه پدرتو در ميارم نابودت ميکنم ميکشمت... اين پسره هم خيلي مواظب بوده ولي يه روز اون اتفاقي که نبايد بيفته ميفته و يکي از کوزه ها ميفته و ميشکنه ...پسر با ترس و لرزو وحشت ميره پيش استاد و ميگه يکي از کوزه ها شكست... استادش ميگه خوب شكست که شكست فداي سرت که شكست... پسر ميگه مگه تو نبودي که ميگفتي اگه بشکنه نابودت ميکنم استاده ميگه من اينا رو مي گفتم که نشکنه ولي حالا که شكست ديگه کاري نميشه کرد... حواستو از اين به بعد بيشتر جمع کن.....
بله عزيزان دل خواهر حالا اين حکايت زندگي ما آدماست ...يه سري اتفاقا نبايد بيفته ولي وقتي هم افتاد ديگه افتاده.... افسوس خوردن واسه گذشته بي فايده هست ...شاعر ميگه "مخور غم گذشته گذشته ها گذشته....هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته" و باز همون شاعرميگه "عمر کمه صفا کن... گذشته رو رها کن.... اگه نباشه دريا به قطره اکتفا کن"... بله اينجورايس خلاصه...
اينا رو نمينويسم که کسي رو نصيحت کنم ها اينا رو واسه خودم هم ميگم چون تا چشم به هم بزني نود و نه سالت شده و اون وقته که ميگه واي جووني کجايي که يادت به خير... حالا حکايت ما ايرونيا اينه که همش افسوس گذشته ها رو ميخوريم و گير مي كنيم در گذشته.... يا اينکه همش نگران آينده هستيم و اين لحظه حال رو از دست ميديم... زندگي من و شما همين لحظه هست... يعني همين الان که من دارم اينا رو تند و تند تايپ ميکنم و همين لحظه که تو بيننده احتمالي داري اينا رو ميخوني.... من و تو نميدونيم فردا چي ميشه.... ممکنه يه روز عادي و خسته کننده باشه مثل بقيه روزا ممکنه هزار اتفاق کوچيک و بزرگ بيفته... هيچکس خبر نداره پس بهتره از همين لحظه استفاده کنيم با هر امکاناتي که داريم کم و زياد... اينا رو بايد آدم هي به خودش بگه تا توي مخش فرو بره ...من هم هي تکرار ميکنم اينا رو....
يه جا به سوئدي خوندم نوشته بود که : دو روز در هفته هست که نبايد واسه اون روزا نگران بود يکي ديروز هست چون وقتي که بگذره ديگه با تمام قدرت و ثروت دنيا حتي نميشه يک ثانيشو تغيير داد و يکي ديگه فردا هست که هيچ کس نديده و نگران بودن براش بيهودست چون فردا هم که بياد باز ميشه امروز... فردايي که همش در انتظارش بوديم ميشه امروز و بعدش هم ميشه ديروز پس بيايم در حال زندگي کنيم و به جاي اينکه همش منتظر خوشبختي مطلق و آينده طلايي باشيم با همين خوشبختياي کوچيکي که امروز داريم حال کنيم ....خيلي اين چند تا جمله به دلم نشست و وقتي هم فرهنگ خودمونو با اينا مقايسه ميکنم ميبينم که چقدر از اين نظر فرق داره.... ما هم بايد ياد بگيريم که زندگي تکرار نميشه
نکته : از تنهايي و غم فعلا نميگم چون اونقدر سرم شلوغ بوده و کار داشتم که هنوز طعمشو نچشيدم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

خوب بينندگان احتمالي کجايين شما? خبر مبري نيست ازتون... خوب و خوش که هستيد ايشلا ..خوب خدا رو شكر... کي? من? من هم خوبم والا به خوبي شما ...خسته هستم خيلي.. مسافرت بودم بعدش هم از طرف سر کار ما رو بردن يه کنسرت و شب هم ديسکو و بعدش هم هتل و اما چه اتفاقاتي افتاد در اون هتل کزايي... فکر بدي نکنيد بابا من کار بدي نكردم من دختر خوفي بيدم... آقا همه رو دو تا دو تا خودشون برنامه ريزي کرده بودن که توي يه اتاق باشن من هم افتادم با يه زن سوئدي که زياد هم نميشناسمش.... عصري رفتيم هتل که آماده بشيم واسه کنسرت اون خانم همکار رفت دستشويي که آماده بشه و پنج دقيقه بعد آماده بود بعدش من رفتم و نيم ساعت بعد آماده بودم !.... از توالت که اومدم گفت تلويزيونو روشن کردم گفته شماره اطاقو بزن من هم زدم يه فيلم صوپر ناجور اومده من هم دو سه دقيقه نگاه کردم بعدش خاموش کردم ...گفتم اي ناقلا پس همين بود که صدات در نميومد من توي توالت بودم... خلاصه اين گذشتو ما رفتيم همگي کنسرتو شب هم ديسکو بزنو برقص ولي همش اهنگاي خارجکي بود يه بابا کرم نذاشت که ما قر بديم يه کم !

خلاصه شب کم کم همکارا گفتن که ما ميريم بخوابيم هتل ولي منو چند تا از همکارا تا آخرين لحظه مونديم ديسکو و سنگرو حفظ کرديم بعدش رفتيم هتل همه گفتن بريم اتاق يکي جمع بشيم باز مشروب بخوريم من گفتم من که ميرم بخوابم چون خيلي خسته هستم رفتم لباس عوض كردم و پريدم توي تخت... يه چند لحظه نگذشته بود که ديدم زن هم اطاقي اومد با يکي ديگه از همکارا که خيلي شيطونه گفتم چيه گفت هيچي رفتيم پايين سئوال کرديم گفته بايد صدو بيست و پنج کرون بدي واسه فيلم صوپر گفتم که من فقط چند دقيقه نگا کردم گفته فرق نميکنه پول بيست و چهار ساعتو بايد بدي خلاصه اين همکارم هم پولو ميده... بعد اون يکي ميگه حالا که پول دادي بيا بريم حداقل نگا کنيم... خلاصه بينندگان احتمالي كوتاه کنم که چند لحظه نگذشت که اتاق ما پر شد از هفت هشت تا همکار زن و مرد سوئدي واسه ديدن فيلم صوپر... من هم گفتم باشه شما نگاه کنيد ولي من ميخوابم خوشم نمياد از اين چيزا ...تلويزين هم پشتش به من بود که چيزي نميديدم چند لحظه گذشت يکي از همکاراي مرد گفت نميشه... تو هم بايد ببيني و تلويزيونو برگردوندو به بقيه گفت بياين بريم توي تخت نگا کنيم... هفت هشت تا نره خر ريختن توي تخت چون دو تا تخت يه نفره بود به هم چسبيده....

ولي بينندگان احتمالي فكر بد نکنيد ها اتفاقي نيفتاد جز اينکه دو ساعت فيلم صوپر نگاه کرديم و مثل فيلم کمدي قش قش خنديديم... خيلي با حالن اينا به خدا... خجالت مجالت ندارن.... من اولش انچنان جلوي اين مردا سرخ شده بودم بعدش گفتم به من چه... چرا من خجالت بکشم .... البته راست و حقيقتش نميخواستم نگا کنم ولي چون لباس خواب تنم بود روم نميشد از زيره لحاف بيرون بيام.... پسر سوئدي نره خر هم اومده بود چسبيده بود به من مي گفت بذار ببينم چي تنته ...! گفتم گمشو زنگ ميزنم فردا به دوست دخترت ميگم....خدا ذليل کنه اين کافرها رو خواهر... خلاصه فيلمو نگا کردنو هي تيکه انداختن... انقدر خنديديم که دل درد گرفتيم... به حق کاراي نكرده... به خدا خجالت ميکشم والا.. بشيني با چند تا نره خر فيلم صوپر ببيني.. البته اونا همه کلشون گرم بود با مشروب جز من که يکي بيشتر نخورده بودم... خلاصه با اينکه کار بدي بود و ضايع.. ولي خيلي خوش گذشت

بيست و پنجم آذر هشتاد و پنج 16/11/2006

Saturday, December 09, 2006
عمر گران مي گذرد خواهي نخواهي...
سلام سلام سلام
من اومدم... حرفاي خوب خوب و بد بد هم زياد دارم ولي اينترنتم توي خونه جديد هنوز وصل نشده... :-(
اخه مگه ميشه بدون اينترنت زندگي کرد... اينترنتم وصل بشه ميام باز..... راستي خونه جديدم خيلي نقلي و با نمکه.. :-)
2006/12/08 هفدهم آذر هشتاد و پنج