انقدر اين چند روزه توي وبلاگاي مختلف و سايتاي مختلف از اول مهر نوشته شد که من ديشب خواب" اول مهر" ديدم ....خواب ديدم که مي خوام برم مدرسه... دبيرستان البته.... و خوشحالم ولي لباسي که تنم بود همش نگرانم مي كرد همش ناراحت بودم که شايد ازم ايراد بگيرن... يه بند روي کمرش داشت که همش توي خواب شلش مي كردم که بدنمو نشون نده که مبادا رام ندن.... رسيدم دم در دبيرستان خودم.... چند نفر مثل وحشي وايساده بودن داخل کيف همه رو مي گشتن.... الانو نميدونم ولي زمان ما اين کارا رو گاهي مي كردن به اميد پيدا کردن عکسي نامه اي لوازم ارايشي چيزي.... تمام مدت که داشتن توي خواب کيفمو مي گشتن ميترسيدم که به لباسم گير بدن ولي ندادن... رفتم توي حياط.... همون حياط دوست داشتني که هيچي نداشت ولي باز دوستش داشتي.... سه تا از بهترين دوستامو توي خواب ديدم..... چقدر خوشحال شدم.... پريدم بغلشون کردم....
باز توي حياط نگران بودم که يه آدم وحشي بياد بگه موهاتو بکن تو.... يا سينهاتو بپوشون يا بند کمرتو شل کن.... خيلي ميترسيدم و در عين حال خوشحال بودم که دوستامو ميبينم.... احساس خوبي بود که ساعت لعنتي زنگ زد... البته ساعت من راديو هست که روي موج موزيکه يعني هر بر با يه موزيکي بيدار ميشم... هي داشتم فکر مي كردم اين صداي چيه... از کجا مياد.... که فهميدم ساعته.... بيچاره اين ساعته چقدر کتک خورده از من.... وقتي داري يه خواب شيرين ميبيني و زنگ ميزنه دوست داري بزني توي سرش.... حالم خراب بود تب داشتم ولي بازم رفتم کار.... توي خونه بشينم چه کار کنم حوصلم سر ميره....
------------------------------------------------------------------------------------------
يکي از اين سه تا دوستامو آخرين بار که در ايران ديدم ازدواج کرده بودو بچه دار شده بود.... مي گفت شوهرشو دوست نداره فقط چون دوست پسر دوست دختر بودن به اصرار خانواده و براي حفظ آبرو مجبورش کردن که زنش بشه... گفتم خوب خره چرا بچه دار شدي.... گفت اون موقع نمي دونستم که دوستش ندارم... چند ماه اول همه چي خوب بود ولي کم کم فهميدم که اون اصلاً مردي نيست که من مي خوام.... تو همون گيرو دارا بود که حامله شدم و فکر کردم خوب بچه بياد ديگه خوب ميشه ولي نشد که نشد.... حالا که بچم کوچيکه ولي يه کم از اب و گل در بياد طلاقمو ميگيرم.....
يکي از بهترين خاطرت دوران دبيرستان من برميگرده به همين دوستم .... وارد دبيرستان که ميشدي توي هر کلاسي بچه ها گروه گروه بودن و يه عده بيچاره هم هميشه تنها ميموندن و مورد آزار و اذيت بقيه واقع ميشدن... يکيشون يه دختر افغاني بود توي کلاس ما که تنها مونده بود.... ما خيلي اذيتش ميکرديم.... زجرش ميداديم بيچاره رو.... هميشه توي خودش بود.... بعدها که کم کم باهاش آشنا شديم فهميديم که چقدر دوست داشتنيه.... ولي تا اينو بفهميم دق مرگ شد از دستمون... ما ايرانيا هم راسيست ترين ملت دنيا هستيم.... فقط به خاطر افغاني بودنش اذيتش ميکرديمو بهش ميخنديديمو لذت ميبرديم.... واي الان که يادم مياد چقدر ناراحت ميشم براش.... بيچاره چي ميکشيده از دست ما...
. به هر حال مي خواستم از اون دختر اولي بگم.... اون هم اوايل يه جورايي تنها بود و توي هيچ گروهي نبود.... فقط به خاطر اينکه خيلي سانتي مانتال بود و هيچ کسيو تحويل نميگرفت.... واسه خودش دوست پسر داشتو برو بيايي.... ما يه جورايي حسوديمون مي شد بهش... دوست داشتيم توي گروهه ما بود... يه روز ديديم بايد يه رويي از اين کم کرد خيلي افاده مياد واسه ما... يه کاغذ نوشتيم چسبونديم پشت مقنعه اش.... حالا نميگم دقيقا چي نوشتيم ولي به هر حال چيز جالبي نبود.... زنگ که خورد همه با هم رفتيم توي ايستگاه اتوبوس.... هر کسي ميرسيدو کاغذو ميخوند قش مي كرد از خنده.... ما هم قش ميکرديم..... اون هم بيچاره نميدونست که جريان چيه.... هي مي گفت چيه چرا همه ميخندن.... ما هم ميگفتيم نميدونيم ....پسرا ميومدنو ميرفتن و با خوندن اون کاغذ ريسه مي رفتن و يه جورايي از "باحال بودن" ما حال مي كردن و اين خيلي لذت بخش بود.... خلاصه همين جور يه نيم ساعتي در انتظار اتوبوس گذشت.... البته چند تا اتوبوس اومد و ما بهانه اورديم که جا نيست و نذاشتيم اون هم سوار بشه....
همون نزديکيا يه دانشگاه بود و اين واسه دختر دبيرستاني يعني بهشت برين.... چون وقتي توي سن سيزده چهارده يه دانشجوي پسر بهت گير مي داد انچنان احساس" زن بودن "ميکردي که خدا ميدونه... خلاصه دانشجوها کم کم داشتن ميومدن و بعضياشون ما رو تحويل ميگرفتنو با ما ميخنديدن.... تا اينکه يکي از اون حزب الهياي ريشو رسيد و اون کاغذو خوندو رفت طرف دوستمو کاغذو از پشتش کندو داد دستش.... دوستمو ميگي... بيچاره چه حالي شد.... شروع کرد فحش دادن که بيشعوراي احمق اين چيه نوشتين پشت من.... کار کيه..... همه هم به من بدبخت اشاره کردن... حالا همه با هم نقشه کشيده بوديما ولي توي شكست کسي خودشو سهيم نميدونه... گفت باشه ميدونم چه کار کنم... خلاصه تا چند هفته قهر بود با ما و بعدش اشتي کرد.... نميدونم توي اون سن چرا انقدر ازار ديگران لذت بخش بود ! خدايا ببخش ما رو !
----------------------------------------------------------------------------------------------------
با تشکر از کسايي که به سئوال من در مطلب قبل جواب دادن... واقعاً دوست داشتم بدونم بقيه چي فکر ميکنن... يه خانمي به نام ساناز هم با زبون انگليسي زد توي خال در دو تا نظر که نوشت ممنون
پنجم مهر هشتاد و پنج 20060927