متولد
Independent w-o-m-a-n
Friday, September 29, 2006
روزي که ما با هم آشنا شديم چه خوب بود..... مثل اين روزا نبود يه روز بي غروب بود
صفحه اول

اين حرفا و "داستانها" شايد تکراري باشه ولي حقيقت زندگي خيلي از ماهاست... اينه که مي نويسم.... با عرض شرمندگي اگه تکراري به نظر مياد ديگه تقصير من نيست.... کل زندگي هم يه تکراره خودش

چند روز پيشا مرد مربوطه گفت خبر داري "آرزو و علي" جدا شدن... گفتم برو بابا شوخي بهتر از اين پيدا نکردي.... گفت شوخي نميکنم به خدا راست ميگم.... واقعاً ناراحت شدم... "علي" رو ميشناختيم از چند سال پيش... مرد خيلي خوبي بود ...سي و پنج ساله که شد رفت ايران با يکي از دختراي هيجده ساله فاميلش ازدواج کرد... دو سه ماهي ايران بود و دختره حامله شد... چند ماه بعد که اومد اينجا پا به ماه بود.... يه دختر سر به زير خجالتي از اون خانواده هاي محدود... لباس پوشيدن بلد نبود عقلش نميرسيد که آدم حامله ميشه بايد بره لباس راحت حاملگي بخره نه اينکه تيشرت گله گشاده شوهرشو بپوشه.... دختر خوبي بود ولي....گاهي اينور اونور ميديدمش.... کم کم که دو سه سال از اومدنش به اينجا گذشت طرز لباس پوشيدنش عوض شد و شروع کرد به سيگار کشيدنو توي مهمونيا بچه رو مي داد بقل شوهره خودشو با مشروب خفه مي كرد..... خيلي بدم ميومد از اين حرکاتش...
اين که همه ما زنهايي که توي ايران بزرگ شديم عقده داريم که درش شكي نيست ...حق هم داريم والا.... ولي سيگارو مشروب که افتخار نيست.... شوهره خيلي بهش گير مي داد ميخواست که يه زن خونه دار باشه که بچه داري ميکنه ولي اين ميخواست ازاد باشه.... بچه کوچيکو تعطيلات ميذاشت پيش شوهره با خانماي ديگه مي رفتن ديسکو.... پيش شوهره مينشست مثل پدر دختر بودنو معلوم بود که اين" آرزو خانم" از اين موضوع زجر ميکشه.... شوهر جوون دلش مي خواست.... يکي که درکش کته و هي بهش گير نده و ايراد نگيره.... مطمئنم اگه "علي" از اول به اين يه کم آزادي داده بود اينجور نميشد... يه دختر جوونو ورداشت آورد اينجا و به خيال خودش ميخواست واسش آقا بالاسري کنه ولي نشد که نشد.... حالا هم که "آرزو" طلاق گرفته.... انقد بره ديسکو و انقدر مشرب بخوره و سيگار بکشه تا خوشبخت بشه!..... "علي" هم که گفته ميرم باز يه زن جوون ميارم از ايران..... من فقط زن جوون مي خوام!..... اون هم بره تا سن پنجاه شصت با زنهاي جوون حال کنه تا خوشبخت بشه!..... اين وسط اون پسر بچه نازشون در به در ميشه..... يه هفته پيش مامان يه هفته پيش بابا
-------------------------------------------------------------------------
نکته : نظرخواي بستست سئوال نکنيد که چرا خرابه.... خراب نميباشد... وبگردي زياد ميکنم ولي کمتر جايي حال نظر نوشتن دارم اين روزا و وقتي يکي ده بار مياد توي وبلاگت و نظرشو راجع به مطالبت ميگه شايد دوست داره که تو هم يه بار نظرتو بگي و وقتي نميگي خوب خيلي ناجوره ديگه.... اينه که فعلا ببندمش....
اگه آرزو داري يا اسمت آرزو هست يا عاشق آرزو خانم هستي اينو گوش بده اينجا روش دبل کليک کن تا بخونه
ششم مهر هشتاد و پنج 2006/09/28
پي نوشت : شرمنده اخلاق ورزشکاريتون که پينگ ميکنم مي خواستم بگم اين مطلب رو بخونيد و فکر کنيد : اينجا
Wednesday, September 27, 2006
جووني هم بهاري بودو بگذشت.......... به ما يک اعتباري بودو بگذشت
انقدر اين چند روزه توي وبلاگاي مختلف و سايتاي مختلف از اول مهر نوشته شد که من ديشب خواب" اول مهر" ديدم ....خواب ديدم که مي خوام برم مدرسه... دبيرستان البته.... و خوشحالم ولي لباسي که تنم بود همش نگرانم مي كرد همش ناراحت بودم که شايد ازم ايراد بگيرن... يه بند روي کمرش داشت که همش توي خواب شلش مي كردم که بدنمو نشون نده که مبادا رام ندن.... رسيدم دم در دبيرستان خودم.... چند نفر مثل وحشي وايساده بودن داخل کيف همه رو مي گشتن.... الانو نميدونم ولي زمان ما اين کارا رو گاهي مي كردن به اميد پيدا کردن عکسي نامه اي لوازم ارايشي چيزي.... تمام مدت که داشتن توي خواب کيفمو مي گشتن ميترسيدم که به لباسم گير بدن ولي ندادن... رفتم توي حياط.... همون حياط دوست داشتني که هيچي نداشت ولي باز دوستش داشتي.... سه تا از بهترين دوستامو توي خواب ديدم..... چقدر خوشحال شدم.... پريدم بغلشون کردم....
باز توي حياط نگران بودم که يه آدم وحشي بياد بگه موهاتو بکن تو.... يا سينهاتو بپوشون يا بند کمرتو شل کن.... خيلي ميترسيدم و در عين حال خوشحال بودم که دوستامو ميبينم.... احساس خوبي بود که ساعت لعنتي زنگ زد... البته ساعت من راديو هست که روي موج موزيکه يعني هر بر با يه موزيکي بيدار ميشم... هي داشتم فکر مي كردم اين صداي چيه... از کجا مياد.... که فهميدم ساعته.... بيچاره اين ساعته چقدر کتک خورده از من.... وقتي داري يه خواب شيرين ميبيني و زنگ ميزنه دوست داري بزني توي سرش.... حالم خراب بود تب داشتم ولي بازم رفتم کار.... توي خونه بشينم چه کار کنم حوصلم سر ميره....
------------------------------------------------------------------------------------------
يکي از اين سه تا دوستامو آخرين بار که در ايران ديدم ازدواج کرده بودو بچه دار شده بود.... مي گفت شوهرشو دوست نداره فقط چون دوست پسر دوست دختر بودن به اصرار خانواده و براي حفظ آبرو مجبورش کردن که زنش بشه... گفتم خوب خره چرا بچه دار شدي.... گفت اون موقع نمي دونستم که دوستش ندارم... چند ماه اول همه چي خوب بود ولي کم کم فهميدم که اون اصلاً مردي نيست که من مي خوام.... تو همون گيرو دارا بود که حامله شدم و فکر کردم خوب بچه بياد ديگه خوب ميشه ولي نشد که نشد.... حالا که بچم کوچيکه ولي يه کم از اب و گل در بياد طلاقمو ميگيرم.....
يکي از بهترين خاطرت دوران دبيرستان من برميگرده به همين دوستم .... وارد دبيرستان که ميشدي توي هر کلاسي بچه ها گروه گروه بودن و يه عده بيچاره هم هميشه تنها ميموندن و مورد آزار و اذيت بقيه واقع ميشدن... يکيشون يه دختر افغاني بود توي کلاس ما که تنها مونده بود.... ما خيلي اذيتش ميکرديم.... زجرش ميداديم بيچاره رو.... هميشه توي خودش بود.... بعدها که کم کم باهاش آشنا شديم فهميديم که چقدر دوست داشتنيه.... ولي تا اينو بفهميم دق مرگ شد از دستمون... ما ايرانيا هم راسيست ترين ملت دنيا هستيم.... فقط به خاطر افغاني بودنش اذيتش ميکرديمو بهش ميخنديديمو لذت ميبرديم.... واي الان که يادم مياد چقدر ناراحت ميشم براش.... بيچاره چي ميکشيده از دست ما...
. به هر حال مي خواستم از اون دختر اولي بگم.... اون هم اوايل يه جورايي تنها بود و توي هيچ گروهي نبود.... فقط به خاطر اينکه خيلي سانتي مانتال بود و هيچ کسيو تحويل نميگرفت.... واسه خودش دوست پسر داشتو برو بيايي.... ما يه جورايي حسوديمون مي شد بهش... دوست داشتيم توي گروهه ما بود... يه روز ديديم بايد يه رويي از اين کم کرد خيلي افاده مياد واسه ما... يه کاغذ نوشتيم چسبونديم پشت مقنعه اش.... حالا نميگم دقيقا چي نوشتيم ولي به هر حال چيز جالبي نبود.... زنگ که خورد همه با هم رفتيم توي ايستگاه اتوبوس.... هر کسي ميرسيدو کاغذو ميخوند قش مي كرد از خنده.... ما هم قش ميکرديم..... اون هم بيچاره نميدونست که جريان چيه.... هي مي گفت چيه چرا همه ميخندن.... ما هم ميگفتيم نميدونيم ....پسرا ميومدنو ميرفتن و با خوندن اون کاغذ ريسه مي رفتن و يه جورايي از "باحال بودن" ما حال مي كردن و اين خيلي لذت بخش بود.... خلاصه همين جور يه نيم ساعتي در انتظار اتوبوس گذشت.... البته چند تا اتوبوس اومد و ما بهانه اورديم که جا نيست و نذاشتيم اون هم سوار بشه....
همون نزديکيا يه دانشگاه بود و اين واسه دختر دبيرستاني يعني بهشت برين.... چون وقتي توي سن سيزده چهارده يه دانشجوي پسر بهت گير مي داد انچنان احساس" زن بودن "ميکردي که خدا ميدونه... خلاصه دانشجوها کم کم داشتن ميومدن و بعضياشون ما رو تحويل ميگرفتنو با ما ميخنديدن.... تا اينکه يکي از اون حزب الهياي ريشو رسيد و اون کاغذو خوندو رفت طرف دوستمو کاغذو از پشتش کندو داد دستش.... دوستمو ميگي... بيچاره چه حالي شد.... شروع کرد فحش دادن که بيشعوراي احمق اين چيه نوشتين پشت من.... کار کيه..... همه هم به من بدبخت اشاره کردن... حالا همه با هم نقشه کشيده بوديما ولي توي شكست کسي خودشو سهيم نميدونه... گفت باشه ميدونم چه کار کنم... خلاصه تا چند هفته قهر بود با ما و بعدش اشتي کرد.... نميدونم توي اون سن چرا انقدر ازار ديگران لذت بخش بود ! خدايا ببخش ما رو !
----------------------------------------------------------------------------------------------------
با تشکر از کسايي که به سئوال من در مطلب قبل جواب دادن... واقعاً دوست داشتم بدونم بقيه چي فکر ميکنن... يه خانمي به نام ساناز هم با زبون انگليسي زد توي خال در دو تا نظر که نوشت ممنون
پنجم مهر هشتاد و پنج 20060927
Saturday, September 23, 2006
گره از زبانت بگشاى و فريادى در كش و شرابى سركش
خوب خواهران بسيجي قرطي داخل ايران که هر ماه رنگ مو عوض مي كنيد... يه سئوال تخصصي دارم و اون اينکه ايا به نظر شما رنگ موي بلوند به من مياد يا نه.... چون اين مرد مربوطه گير داده به شدت که برو موهاتو بلوند کن.... واي خاك عالم به سرم سليمون.... ميترسم موها رو بلوند کنم پس فردا بگه ممه بزرگ مي خوام برو سيليکن بذارو.... بعدش بگه چشم ابي ميخوامو برو لنز بذارو... دماغ سربالا مي خوام برو عملش کنو ....ديگه هيچي.... الي آخر.... حالا سئوال مهم اينجاست که.... ايا من موهامو بلوند بکنم يا نکنم و اصلاً چرا اين مرد جماعت انقدر تنوع طلب مي باشد.... مگه همين موهاي من چشه اخه که برم يه مشت مواد شيميايي بي مصرفو بزنم به سرم.... هان.... نه تو رو خدا شما بگيد...
من ساده رو باش از کيا دارم سئوال ميپرسم.... خانوماي داخل ايران که اند قرطي بازي و رنگ مو و ابرو و آرايش و اين حرفا هستند خوب معلومه که ميگن آره برو رنگ کن.... حالا از خانوماي خارج از كشور ميپرسم که معمولا ساده تر هستند و سر از رنگ مو و مدل ابرو و آرايش و اين قرطي بازيا در نميارن ( نگفتم همه اينجورن ها).... شما بگيد چه کار کنم.... بکنم يا نکنم.... اي بابا رنگ مو رو ميگم ....فکر بد نکنيد :-)

نکته : ديگه اينکه نوشتن اين حرفاي ساده و يا به قولي ک... شعر يه جور ريلکس شدن هست بعد از يه هفته کاري سخت... اينه که کسي غر نزنه که اينا چيه مينوسي... بذاريد همون يکي دو نفري که مطالب منو دوست دارن بيان بخونن و برن....

گره از زبانت بگشاى
فريادى در كش
شرابى سركش
زلف پريشان كن
و آنگاه گريبان چاك
و به گذرگاه گزمه ها و شحنه ها فرود آى پاك
اگر در مسلخ عشق سنگبارانت كنند
حتى به رسوايي
به از آنكه بغض در گلو مانى و سخن گفتن نتوانى!
(
كريم شفائى)

سي و يکم شهريور هشتاد و پنج 22/09/2006

Thursday, September 21, 2006
شمارش معکوس تا هفت صبح
خوب ساعت يک و نيمه نصفه شب مي باشد من هم سر کار ميباشم گيج خواب هم ميبشم در ضمن.... چه جور تا صبح مي خوام بيدار بمونم ديگه خدا ميدونه... يک نيمه شب کجا هفت صبح کجا... همکارا دارن فيلم نگاه ميکنن يعني من هم داشتم نگاه مي كردم که رسيد به ماچ ماچ و بوس بوس من ديدم ديگه خوبيت نداره گفتم بيام وبلاگ بازي کنم... کار امشب اضافه کاري محسوب ميشه و در نتيجه حقوقش هم تقريباً دو برابر هست :-) خلاصه پول دار ميشم حسابي آخر برج.... البته "بيست ميليون دلار" که نه ولي خوب در همين حد هم شكر گذار خدا هستيم..... تا صبح به اين اميد بيدار ميمونم که با پول اضافه امشب يه پوتين چرمي خوشگل واسه خودم بخرم... ديگه چي بخرم... يه چند تا لاک جديد... چند تا گوشواره جينگيلي وينگيلي.... يه کم هم شکلات که صورتم بيشتر جوش بزنه :-)

خوب حالا من مي خوام اين ويدئو رو نگاه کنم يه ذره خوابم بپره.... اگه تو هم بيداري و مي خواي نگاه کني گوشه صفحه سمت راست سرعت اينترنت رو ميتوني انتخاب کني.... فعلا برم ببينم چه خبره بيرون.... باز اگه وقت شد ميام وبلاگ بازي.....
جون سگ ميخواد ها... از هفت صبح تا چهار بعد از ظهر کار کرده باشي بعدش دوباره نه شب تا هفت صبح کار کني... بعدش برم بخوابم باز يک بعد از ظهر تا ده شب.... زناي قرطي داخل ايران عمرا از اين کارا بکنن عمرا آقا ما رفتيم مثل اينکه اتفاقاتي داره ميفته :-0
پينوشت : خوب الان ساعت 06:30 صبح مي باشد من هم حدود دو ساعت لالا کردم وگرنه عمرا الان بيدار بودم.... نيم ساعت ديگه کار تموم... برم خونه باز لالا کنم ولي خدايي هيچي خواب شب نميشه.... شب خوبي بود
سي ام شهريور هشتاد و پنج 20060921
Tuesday, September 19, 2006
دلم تنگه براي گريه کردن..... کجاست مادر کجاست گهواره من
خوابم مياد بد جور ولي حال خوابيدن ندارم! اخه به همين سادگي که نيست خوابيدن.... بايد مسواک زده بشه.... لباس عوض بشه... موها شونه بشه.... چشا پاك بشه.... ساعت گذاشته بشه واسه صبح.... واي که چقدر دردسر داره خوابيدن.... مرد مربوطه راحت رفته خوابيده يه ساعت پيش.... صداي خورو پفش هم مياد تا اينجا... من بدبخت تا همين نيم ساعت پيش لباس ميشستم.... غذا هم که نرسيدم درست کنم.... ظرفا هم که مونده.... اين هم روز تعطيلي من بود..... حداقل مثل اون خانومه ايراني پول داره هم نشديم که پول داد رفت فضا.... آقا ما فضا نخواستيم.... بيست ميليون دلار هم نخواستيم ولي حداقل اي خدا جون يه کم پول ميدادي که مجبور نباشم خودم رخت شويي و ظرف شويي کنم..... حالا نظافت که با مرد مربوطه هست ....چندين هفتست که من دست نزدم..... راستي تو اگه مثل اون خانومه ايرانيه پول داشتي اونقدر زياد باهاش چه کار ميکردي ? فکر کن چند لحظه..... نميگم اينجا بنويس ها...... فقط پيش خودت و خداي خودت فکر کن.... البته ما آدما حرف زياد ميزنيم ها ولي به عمل که برسه ديگه فرق داره.... خيليا بودن با خيلي ادعاهاي انسان دوستانه که وقتي به پول و پله رسيدن از اين رو به اون رو شدن..... راست ميگن پول کثيفه..... خيلي کسي مي خواد که به ثروتي برسه و يادش نره کي بوده و چي بوده..... اين انقلاب هم خدايي واسه خيليا بد نشد.... آدم تازه به دوران رسيده کم نيست بين ما ايرانيا

يکشنبه هم در سوئد راي گيري بود که حزب سوسيال دموکرات برکنار شد.... اينا چندين سال سوئد دستشون بود و بيشترين تعداد نماينده ها رو در مجلس داشتن.... حالا حزب مودرات برنده شد.... حوصله بحث و توضيح سياسي هم ندارم اين وقت شب.... بي خيال


چند روز پيش رفتم جنگل.... چه حالي هم داد... خيلي دوست دارم.... چند تا عکس گرفتم از قارچها که ميذارم اينجا.....
قارچ يک .... قارچ دو ... قارچ سه ... قارچ چهار .... درياچه كنار همون جنگل ....
عکسها رو همه رو خودم گرفتم..." شاه کار کردي!"

كاش يه بچه بودم الان.... يه دست گرم مادرونه ميومد منو بلند مي كرد.... ميگرفت توي بغلش... واسم لالايي ميخوند.... نازم مي كرد.... ميخنديدم..... مي گفت افرين دختر خوب.... باريکلا به اون دندوناي خرگوشيت .....بعدش همين جور که توي موهام دست مي كشيد من توي اغوش گرمش ميخوابيدم..... كاش بچه بودم....


بيست و هفتم شهريور هشتاد و پنج 18/09/2006

Wednesday, September 13, 2006
خاطرات شمال محاله يادم بره..... اون همه شور و حال محاله يادم بره

مکالمه من و نوه ام پنجاه سال آينده
- ننه جون قربونت اون دندون مصنوعي هاي منو از توالت بيار.... - مامان بزرگ خودت پاشو يه تکون بده به خودت مثل خرس شدي...... - اخه ننه جون يه احترامي چيزي آدم واسه مادر بزرگش قائله..... -مامان بزرگ بس کن باز شروع نكن... احترام شوهر کرد رفت.... -ننه جون فدات شم بيار دندونامو پام درد ميکنه نميتونم بلند شم..... -واي که چقدر قر ميزنه اين پيرزن... كاش ميمرد از دستش راحت ميشديم..... -چي گفتي ننه نشنيدم.... -هيچي بيا بگير اين هم دندونت... حالم به هم خورد.... -دستت طلا شه مادر ايشالا يه شوهر پولدار گيرت بياد.... -خيلي خوب بابا بسه ديگه... راستي چه کار ميکني مامان بزرگ پشت کامپيوتر..... -هيچي ننه دارم وبلاگ آپ ميکنم..... -واي هنوز دست از سر اين وبلاگ برنداشته اين پير سگ... يه پاشم لبه گوره.... -چي گفتي ننه نشنيدم... صمعکم خوب کار نميکنه.... -هيچي مامان بزرگ گفتم الان ديگه کسي وبلاگ نمينويسه اين مال دوران شما بود... الان هر کسي واسه خودش يه کانال ماهواره اي داره..... - آره ننه ولي ما قديميا وبلاگو ترجيح ميديم اخه اونجا بهتر ميشه آدم ماهيت خودشو پنهون کنه.....الان من دارم به جاي يه دختر بيست ساله ترگل ورگل وبلاگ مينويسم ننه جون..... -اي شيطون بلا پس بيخود نيست با عينك ذره بينيت رفتي توي شيشه کامپيوتر..... -آره ديگه ننه چه کار کنم قند تو دلم آب ميشه.... -حالا چي مينويسي.... -ننه جون از صکصو اين چيزا مي نويسم بيشتر..... -مامان بزرگ از تو بعييده اخه... اخه تو از صکصو اين چيزا چي حاليته.... -حاليمه ننه... خوبم حاليمه... فکر کردي فقط خودت بلدي.... خوب ما هم يه روزي جوون بوديم ديگه....
-آدم باورش نميشه تو هم يه روزي جوون بودي ها..... -ذليل شده بيا عکسامو ببين تا باورت شه..... -مامان بزرگ يه کم از قديما بگو واسم... چه جور بود اون موقعها.... -ننه جون اون موقعها ما زن ها انسان درجه دو بوديم.... مثل الان نبود که زن و مرد برابر باشن با هم.... -آدم باورش نميشه... اخه چرا زن انسان درجه دو بود..... -نميدونم ننه جون ولي مرداي ايروني اون زمون خيلي خودخواه بودن.... -يعني چه جوري بودن اخه.... - ننه جون مرداي ايراني قبل از ازدواج خودشون همه غلطي مي كردن ولي ميخواستن که يه زن دست نخورده صفر کيلومتر گيرشون بياد.... -عجب ديوونه هايي بودن ها.... -آره ننه گوش کن ماجرا به همين سادگيا نيست.... -خوب?.... -بعدش اين مردا که خودشون همه کار کرده بودنو همه چيزي تجربه کرده بودن مي رفتن يه زن ميگرفتن که همش روابطش با همجنساي خودش بوده..... -خوب?....
-خوب از اينجا بود که مشکلا شروع مي شد... اين مردا ميخواستن که زن همه کار بلد باشه... بدونه مرد چي مي خواد و توي تخت خواب با تجربه کامل عمل کنه.... -خوب?.... -خوب نداره ديگه ننه.... وقتي دو سه سالي از ازدواج ميگذشتو اين زن ميديد که اي بابا هيچي رو تجربه نکرده و زرت شوهر کرده اون وقت کم کم سرد ميشدو مشکلات شروع مي شد............. -خوب?.... - يه ريز به هم قر ميزدنو هي به همه مي گفتن ما با هم تفاهم نداريم... هيچ کسي هم نميدونست که اين عدم تفاهم در واقع مشکل تختخوابي هست.... يعني از هر ده تا زوج هشت تاشون با هم مشکل داشتن.... چون زرت زن و شوهر شده بودنو هيچيو تجربه نکرده بودن با هم..... -چه ک.. خلايي بودن ها..... -آره مادر اون زمون همه اين جور بودن... رسم اين بود..... -خوب?.... -بعدش کم کم که طلاق ها زياد شد و زن ها از حق و حقوقه خودشون با خبر شدن يه عده فهميدن که يه جاي کار ايرد داره.... يعني اين افتاب مهتاب نديده بودن يه دختر جز دردسر چيزي نداره.... اين شد که به مرور زمان هر انساني بعد از هيجده سالگي اين حقو پيدا کرد که واسه تن و بدن خودش تصميم بگيره و اون چيزايي رو که مي خواد قبل از ازدواج تجربه کنه.... يعني معاشرت با جنس مخالف و يادگيري روحيات و خواسته هاي همديگه..... -چه چيزا... آدم باورش نميشه قديما توي ايران انقدر مردم عقب مونده بودن..... -آره ننه من هم که الان دارم واست ميگم خودم باورم نميشه... ولي خوب ما زن ها اين سختيا رو کشيديم و از خيلي نيازو خواسته هاي خودمون گذشتيم تا شما ديگه مثل حيوون باهاتون برخورد نشه ننه..... -اي قربونت برم من مامان بزرگ.... درآر من اون دندون مصنوعياتو بوس کنم..... -نكن همچين ننه جون... فقط يادت باشه اين آزاديايي که شما الان داريد به اين راحتيا به دست نيومده..... -باشه يادم ميمونه اينا رو واسه بچم هم تعريف ميکنم.....
-تعريف کن ننه... بگو بهش که مامان بزرگم هنوز با هفتاد هشتاد سال سن در حسرت خوابيدن با يکي از دوست پسراش مونده بود..... -اي ناقلا دوست پسر هم مگه داشتي.... -آره داشتم ننه... خونش نزديک پارک قيطريه بود..... -پارک قيطريه کجاست ديگه..... -الان ديگه نيست.. بعد از "انقلاب شورط و کرصت ايران" که رژيم آخوندي سرنگون شد همه ايران با خاك يکسون شد.... -خوب?..... -به هر حال اون پسره رو من خيلي دوست داشتمش.... -خوب چي شد..... -هيچي ننه..... هيچي نشد شوهرم دادن که يه وقت مبادا بي پرده شم..... -واي چه وحشتناک..... -نه ننه جون... اون زمون عادي بود... هنوز دست راست و چپمو از هم نميکردم که شوهرم دادنو همون شب اول مامان تو رو حامله شدم... ننه جون وقتي هم که حق و حقوق خودمو فهميدم ديگه دير شده بود چون چهار تا بچه رو دستم مونده بود و مجبور بودم که يه زن نمونه ايراني باشمو تا ابد بسوزمو بسازم...... - الهي بميرم برات مامان بزرگ چقدر سختي کشيدي..... -آره ننه جون..... -خيلي خوب ديگه بسه مامان بزرگ پاشو بريم يه قدم بزنيم که هوا خيلي خوبه....انقدر پشت کامپيوتر نشين که از ايني که هستي گنده تر ميشي..... -بريم ننه بريم.... :-)
بيست و يکم شهريور هشتاد و پنج 12/09/2006
Saturday, September 09, 2006
زندگي ميگن براي زنده هاست اما خدايا بس كه ما دنبال زندگي دويديم بريديم كه

حوصله وبلاگ اصلاً ندارم که ندارم ولي به شدت ويرم گرفته که آپ کنم حالا الکي هم که شده چهار تا خط بنويسم خرجي که نداره.... خوب بذاريد من هم آپ کنم دلم خوش بشه.... خوب چي بگم... از کجا بگم.... از جاهاي خوب خوبش بگم يا از جاهاي بد بدش بگم.... چي?... هان ?....بد بدش?.... اوکي از بد بدش ميگم.... رفتيم تو اتاق خواب لباسامو دونه دونه در آورد گفت لبو بده بياد... بدش خوابيدم لنگامو باز کردم.... هه هه ....شما در مقابل دوربين مخفي هستيد..... لبخند بزنيد.... چيه کف کردي.... هان.... آره تو رو ميگم.... همين تو که داري اينو ميخوني.... فکر کردي الان مي خواي يه داستان محشر صكسي بخوني.... هان... آب از لبو لوچتو يه جاي ديگت سرازير شد.... هان.... نه عزيز دل خواهر.... عوضي گرفتي ...ببين نگا کن برو دو تا کوچه بالاتر ميدون اول نه ميدون دوم بپيچ سمت چپ ...خوب... اونجا از اين چيزا مينويسن... ولي توي اين وبلاگ فقط چيزاي خوب خوب نوشته ميشه... :-)


دو تا کشيش هستن ميان محل کار ما هر دو هفته يه بار فکر کنم.... يكيشون گيتار ميزنه يکيشون آهنگ ميخونه... در د و بلاي اينا بخوره توي سر هر چي اخونده.... يه زنه يه مرده.... زنه بدترکيبه مرده خيلي خوشتيپپه.... هر وقت مياد من کلي لاس خشکه باهاش ميزنم.... اين هم فکر ميکنه من خيلي به دين مبين مسيحيت علاقمند هستم.... نميدونه که ما ديگه تا هفت نسل بعدي از هر چي مذهبه بيزاريم از بس که مذهب اجباري به خوردمون دادن توي ايران.... نه تو رو خدا اينا هم اخوند دارن ما هم اخوند داريم.... اينا حداقل تبليغ دينشونو با روي گشاده و آهنگو گيتار ميکنن مال ما همش گريه و زاري و بدبختي.... يه بار مرده از من پرسيد راستي تو مذهبت چيه ......گفتم والا من مسلمون هستم.... گفت پس چرا حجاب نداري .....گفتم حجابو اين اخونداي مملکت ما از خودشون کشف کردن به زور به خورد ما دادن.... ماها قبول نداريم.... بهش گفتم مي خواي مسلمون بشي.... گفت نه اخه بايد پخ پخ بشم!!!..... گفتم آره ديگه مسلمون شدن همانا و پخ پخ شدن هم همانا

در عرض چند روز گذشته چقدر حرف داشتم اينجا بنويسم ولي حس نوشتن نداشتم حالا هم همش يادم رفت.... واسا فکر کنم ...آها يادم اومد قبلا نوشتم راجع به يکي از همکارام که يه پسر باحال فنلانديه خيلي شوخ ولي در عين حال خيلي جدي که اين سه سال هست با دوست دخترش زندگي ميکنه و مي گفت که مي خواد به زودي ازش خواستگاري کنه و ازدواج کنن.... يکي نيست بگه حالا شما که ديگه سه ساله باهميد ديگه ازدواج کردن چي چيه.... ازدواج جز بدبختي و تنهايي حاصلي نداره..... همون دوست دختر دوست پسر باشيد ديگه حالشو ببريد..... به هر حال اين پسر فنلانديه مدتي پيش به من و يکي ديگه از همکارا که مثلا با ما بيشتر از بقيه جوره گفت که.... با دوست دخترم به هم زدم و اون هم رفته يه خونه واسه خودش گرفته..... ما هم فوري فهميديم که کار کار امريکاست.... توي يه قمست ديگه يه دختر بيست و چهار ساله سوئدي صكسي هست که هميشه توي نخ اين پسره بود.... اونقدر من از اين دختره بدم مياد که خدا ميدونه..... اون هم از من بدش مياد يعني کلا از قيافش معلومه که مي خواد هر چي "کله سياه" توي محل کار هست رو خفه کنه.... به هر حال اين دختره که خودش هم دوست پسر داشت آخر مخ اينو زدو کار خودشو کرد.... والا زن جماعت هم هر کدوم واسه خودشون يه شيطان هستن ...حالا هر چي بيشتر صكسي باشي راحت تر ميشه بري توي جلد اين مرداي بدبخت که با همه مردي و ادعا و " انسان درجه يک بودن" ولي در برابر زن مثل يک موش ضعيف هستن.... بله آقايون.... شرمنده اخلاق ورزشکاريتون ولي اين حقيقته محضه که مرد هيچ قدرتي نداره در برابر زن.... حالا هي فکر کنيد که شما همه کاره هستيد و ما هيچ کاره.... ولي هم شما خوب ميدونيد هم ما که.....

خدا رحم کرد که من حوصله نداشتم ها چقدر نوشتم.... فقط اينو بگمو برم.... مرگ هموطناي ما بر اثر بي لياقتي رژيم ايران هميشه درد آور و ناراحت کننده هست در اين که هيچ شكي نيست يعني اگه آدم راجع بهش توي وبلاگش نمينويسه دليل بر بي توجهي نيست... اين از اين..... يه مرگ ديگه که منو خيلي ناراحت کرد مرگ اون آقاهه استراليايه بود....
ستيو.... که همش با مار و افعي و تمساح و سوسمارو اين چيزا سرو کار داشت و برنامه تلويزيوني هيجان انگيزي هم داشت.... طفلک از يه ماهي( اگه اشتباه نگم) کشته شد در سن چهل و چهار سالگي.... انقدر دلم سوخت که نگو.... عجب انرژي داشت يه ريز هم حرف ميزد آدم کفرش در ميومد.... بابا حواستو جمع کن به جاي نگاه کردن به دوربينو فک زدن حواست به تمساحه باشه.... خيلي هيجان انگيز بود..... حيف... خيلي حيف....من نميدونم چرا هميشه آدماي خوب ميميرن.... كاش به جاي اين مرد دوست داشتني صد تا اخوند تلف ميشدن ما هم دلمون خنك مي شد يه کم
نکته : وبلاگ بدون نظر خواهي لطفي نداره ولي خوب آدم گاهي نظر خواهي رو ميبنده چون از هر ده تا نظر که شايد نوشته بشه نه تاش هيچ ربطي به مطلب مربوط نداره !
هجدهم شهريور هشتاد و پنج 09/09/2006
Tuesday, September 05, 2006
تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره
تابستون دو هزار و شش در سوئد يک تابستون فراموش نشدني بود.... هوا خيلي خوب و گرم و تعداد روزهاي آفتابي خيلي زياد بود.... مثل هميشه نبود که دو روز آفتاب بشه سه روز بارون بياد.... تعداد روزايي که بارون اومد خيلي کم بود خوشبختانه.... آفتاب داغه داغ بود اکثر روزا همون جور که دلت مي خواد..... همچين آفتابي در اين كشور واقعاً لازم هست که آدم شارج بشه واسه يه زمستون سرد و تاريک و طولاني...افتاب هم يه نعمتيه که تا وقتي هست قدرشو نمي دوني و ازش بيزاري ولي وقتي چند ماه بي آفتابي بکشي و همش يا برف باشه يا بارون باشه يا تا ريکي اونوقت ميگي اي دمش گرم هر کسي آفتابو اختراع کرده.... به طور کل سوئد تابستوناي زيبايي داره يعني اگه کسي تابستون بياد اينجا باورش نميشه که چه جهنمي ميشه اينجا زمستون... البته جهنم سرد.... ولي خوب اين تابستون زيبا لازمش برف و باروناي زياد هست در طول پاييز و زمستون....
عکسو خودم گرفتم.... لينک عکس در فوتوتينگ اينجا
راستي من رنگو لعاب اينجا رو که عوض کردم به اين شکل شد که لينکها ديگه توي صفحه جديد باز نميشن.... نميدونم چرا... اگه کسي بلده به من بگه چه کار کنم که لينکا توي صفحه جديد باز بشن :-)
سيزدهم شهريور هشتاد و پنج 04/09/2006
Saturday, September 02, 2006
ايراني آريايي يا ايراني تروريست

از آلمان که ميري سوئيس توي مرز که کنترل ميکنن همه پليساي سوئيسي خوش برخورد و با لبي خندون.... انگار که دارن ازت استقبال ميکنن.... ميري اونجا هستي و دوباره که مي خواي برگردي به آلمان ذليل مرده باز دم مرز کنترل.... چند تا پليس بداخلق آلماني مثل سگ.... قيافه آکله.... با ديدن چند تا ماشين پر از "کله سياه" پيش خودشون فکر ميکنن که حتماً چند تا مسافر قاچاقي همراشون هست.... پاسا رو ميگيرن ميبرن داخل.... چند تاشون هم مثل برج كنار ماشينا وايميسن.... انگار که ميترسن آدم فردار کنه.... ده دقيقه يه ربع بيست دقيقه.... نشون به اون نشون نيم ساعت ما رو معطل ميکنن....... دوستامون که آلماني بلدن ميگن اين چه وضعيه اخه.... اونا هم ميگن همينه که هست... ميخواي بخواه نميخواي نخواه..... توي مرز سوئيس از اين خبرا نبود.... اين آلمانياي تحفه فکر ميکنن حالا کشورشون چي هست.... مي خواستم بهشن بگم چي فکر کردي ما ايروني هستيم .....بهترين كشور دنيا..... ما رژيم جمهوريه اسلامي داريم.... شما که نداريد دلتون بسوزه.... تازه کلي هم دست و دلبازه رژيم ما.... خودمون ميليونها گدا گشنه داريم اونوقت ميره نفري دوازده هزار دلار به مردم لبنان کمک ميکنه.... يه وقت فکر نکنيد که از پوله نفته ها.... نه بابا ...همه اينا رو اخوندا از ارث باباشون اوردن.... دلتون بسوزه شما که همچين رژيمي نداريد..... تا چند تا ايراني لب مرز مي بينيد فکر مي كنيد تروريست ديديد....
نه عزيز من مگه کشکه.... ما فرهنگه ۱۴۰۰ ساله اسلامي داريم البته يه ۲۵۰۰ ساله هم هست که من نميدونم اون ديگه چي چيه.... اصل کار همين ۱۴۰۰ ساله هست.... آره جونم واست بگه آقا پليسه که شما ميريد به زناتون خيانت مي كنيد اما ما يه چيزي داريم به اسم کثافتکاري اسلامي که خيلي باحاله.... اخ ببخشيد اسمشو اشتب گفتم.... اسمش هست صيغه اسلامي.... يعني دقيقا همون کارا رو ميکني ها ولي چار تا کلمه عربي ميگي اولش قبل از اينکه خانومه لنگاشو باز کنه بعدش ديگه همه مشکلات دنيوي و اخروي حله... جونه تو راس ميگم.. خيلي باحاله... نيست ....حال کن.... شما اروپاييا که از اين چيزا ندارين دلتون بسوزه....
ديگه از افتخارات ما اينه که بالاترين امار فقر و فحشا رو داريم که روز به روز هم داره زياد ميشه.... ديگه اينکه توي دنيا شماره يک هستيم از نظر امار تصادف و مرگ و مير در دنيا.... حالا بسوز.... حالا ما رو نيم ساعت لب مرز معطل کن..... چشم نداريد ببينيد ديگه.... ديگه از افتخارات ما اينه که کشوراي ديگه روز به روز ميرن جلو ما روز به روز ميريم عقب.... خوب اين هم خودش هنره ديگه ....ما ميخوايم به ۱۴۰۰ سال پيش خيلي نزديک بشيم که هم دنيا رو داشته باشيم هم اخرتو.... يه رکورد ديگه که ما داريم اينه که از هر ده تا جوون ايراني هشتاش ارزو داره بره خارج از ايران.... فقط خارج باشه کافيه.... حالا مي خواد کشوره عرباي سوسمار خور باشه يا هر جاي ديگه.... فقط ايران نباشه کافيه ...خوب اين هم خودش يه رکورده ديگه... طبق معمول بقيه کشوراي اسلامي هم ديگه زن بالاترين و والاترين مقام رو داره.... مثلا يه زن گنده که بخواد پاسپورت بگيره بايد حتماً پاپا جونش يا شوشو جونش رضايت بده.... اينا همه فقط واسه بالاتر بردن ارزش زن هست ها.... اخه خوبيت نداره توي اين كشور امن و امان يه زن پاشه بره تک و تنها اداره گذرنامه.... "واي خاك عالم به سرم سليمون".... خوب ديگه چي.... ديگه خيلي چيزا هست آقا پليسه ولي چون اينا رو توي وبلاگ مي نويسم و کسي مطالب طولاني رو حوصله نداره بخونه فعلا با همينا حال کن تا بعد....
---------------------------------------------------------------------
روزنامه
مترو نوشت" صکص خودش يه نوع ورزش هست.... اگه بتوني يک ساعت طولش بدي حداقل ۳۰۰ کالري رو سوزندي.... اگر هفته اي سه بار صکص داشته باشي و هر دفعه بيست دقيقه طولش بدي سي هزار کالري در سال ميسوزني و اين معادل چهار کيلو چربي هست... در ضمن صکص ورزش خوبي هست واسه همه ماهيچه هاي بدن.... و ضربان قلب و ريتم ريه ها رو بهتر ميکنه.... هر دفعه که ارضا ميشي سيستم دفاعي بدن تقويت ميشه و در برابر سرطان سرماخردگي سردرد محافظت ميشه آدم.... به اضافه اينکه از چروک شدن زود بدن هم جلوگيري ميشه...." عجب معجزه ميکنه ها.... من ميگم چرا هي لاغر ميشم.... ميگم چرا تا حالا سرطان نگرفتم... ميگم چرا صورتم چروک نشده.... عجب ها پس به اين خاطر بوده..... ولي ديگه اين هم والا زياد از حد فلفلشو زياد کرده..... آقا مرد مربوطه که اينو خوند ديگه پدر منو در اورده... اخه مرد حسابي برو ورزش کن... من چه گناهي کردم تو مي خواي کالري بسوزني عجب ها :-)
يازدهم شهريور هشتاد و پنج 2006/09/02