متولد
Independent w-o-m-a-n
Sunday, August 20, 2006
شما وبلاگتون مورچه داره?... نه نداره ! :-)
صفحه اول
امشب يهو هوس وبلاگ کردم... اومدم اينجا... حرف خاصي هم ندارم... سلام بيننده احتمالي.... خوبي? خوب خدا رو شكر.... دلت واسه من يه ريزه شده بود? نه?!... نه و نکمه... نه و زهر انار... نه و زهر مار.... بشکن بشکن اي دست که نمک نداري... بشکن.. بشکن ....بشکن بشکنه بشکن من نميشکنم بشکن ....شما وبلاگتون مورچه داره.... نه نداره... پس چرا اينجورم ميشه هي داره مور مورم ميشه..... شما وبلاگتون مورچه داره...نه نداره.... پس چرا داغه بدنم آتيش گرفته پيرهنم..... شما وبلاگتون مورچه داره.... نه نداره.... پس چرا من تب ميکنم فکراي بد بد ميکنم..... اييييييش بسه بابا.... به اينا ميگن چي ?دقيقا.... ک.. شعر محض.... ولي خواننده احتمالي عزيز دل خواهر.. باور کن بعد از کلي كار و مسئوليت و خستگي نوشتن ک... شعر هم ميچسبه.... احتمالا خوندن ک... شعر هم به تو ميچسبه وگرنه الان توي اين وبلاگ نبودي... :-) ... يکي از اکتشافات اخير من مي دوني چيه?... اين که هيچ هم وطن قزويني اين وبلاگو نميخونه.... اگه گفتي از کجا فهميدم? نميدوني? اوکي خودم ميگم.... واسه اينکه وقتي عكس دلمو گذاشتم اينجا يه عده گفتن از بالاترش ميگرفتي! يه عده هم گفتن از پايينترش ميگرفتي! ولي هيچ کسي نگفت از پشتش ميگرفتي! پس چي نتيجه ميگيريم? دقيقا..... که اينجا رو هيچ قزويني نميخونه.... واي که من چقدر باهوشم.... ايشالا رهبر معظم انقلاب قربونم بره....
کليپ "شما خونتون مورچه داره " رو نگاه کن و بشنو ....جديد نيست ميدونم ولي با نمکه.. اينجا.... يا ..
اينجا
---------------------------------------------------------------------------
من و مرد مربوطه چند روزي قهر بوديم... امروز آشتي کرديم ولي من هنوز سرسنگينم.... آقا فکر کرده که من دختر بيست ساله هستم که مي خواد قدرت به خرج بده.... نه عزيز دل برادر.... عوضي اشتباهي گرفتي... خيلي باهام بد برخورد کرد چند روز پيشا و خيلي ازش ناراحت شدم.... گفتم اگه اون منت کشي نکنه من ديگه منت کشي نميکنم.... ميذارمش ميرم تا حالش جا بياد..... تازه رفتم توي اينترنت توي نوبت خونه.... اخه مگه خونه خالي گير اوردن به اين سادگياس..... اين مردا هم که سنگ دل.... گفتم يکي دو روز دوام مياره ولي نه بيشتر شد.... ديشب گفتم بذار يه کم کلافش کنم زجر کشش کنم تا دلم خنك بشه.... رفت بخوابه من هم پشت سرش رفتم توي اتاق خواب..... برقو روشن کردم مخصوصا يه لباس خواب خوشگل پوشيدم نشستم جلوي آينه موهامو پريشون کردم الکي شروع کردم به برس کشيدن.... داشت زير چشمي نگام مي كرد.... من هم منتظر بودم چيزي بگه که من فوري بگم اصلا حرفشو نزن.... اون هم بي انصاف هيچي نگفت.... رومو برگردوندم که بگم يعني من ميدونم که تو داري منو ديد ميزني.... اون هم فوري روشو برگردوند اونور..... من هم کنف شدم..... خلاصه تا امروز... که از بيرون زنگ زد به بهانه يه چيزي که ميخواست بپرسه معذرت خواهي کرد.... بهش گفتم آشتي ميکنم ولي فکر نكن حالا همين فردا يادم ميره.... اون هم گفت نه ميدونم تو ديگه تا شيش سال يادته..... هي مي خواي گير بدي....
راست ميگه ...اين مردا فوري يه چيزي رو يادشون ميره ولي ما زن ها تا قيام قيامت گير ميديم به يه چيزي..... نه اخه مي دوني چيه..... الان چندين باره که مي خواد به من قدرت نشون بده و تصميم گيري کنه.... من هم بدم مياد.... البته نميگم من هم بي گناه هستم... نه.... من هم تقصيراتي دارم ولي خوب ما زن ها روحيه لطيفي داريم.... اصلاً مي دوني چيه..... من در تعجب هستم که اون قديما مردا چقدر ک... خل بودن که زناشونو کتک ميزدن.... ميدوني بدترين تنبيه واسه يه زن چيه ?....دقيقا..... بي توجهي ....وقتي از طرف مرد مربوطه بهت بي توجهي ميشه خيلي کم مياري و دلت ميشکنه.... بنابر اين من پيشنهاد ميکنم که آقايون هميشه در آشتي کردن پيش قدم بشن :-) .... باور کنيد که دل کوچولوي ما ميشکنه.... خيلي غصه ميخوريم.... الان چند روز بود که ما با هم قهر بوديم مثل بچه ها..... اون ميومد من ميومدم.... بي تفاوت.... اون واسه خودش يه چيزي بخوره... من واسه خودم..... نه يه حرفي نه يه نگاهي نه يه بازيي نه هيچي.... خلاصه مطلب اينکه ما زنهاي نسل جديد يا بهتر بگم زنهاي انقلاب خيلي دم داريم و به سادگي زير بار حرف زور نميريم... پس سعي کنيد که با ماها" بچه هاي انقلابيه دم دراز" با زبون زور حرف نزنيد....
بيست و هشتم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/19
Monday, August 14, 2006
من دلبرکم دلبرکم........ دلبر باريك .......... با چادر نماز رو ميگيرم روز ميشه تاريک
هر کار کردم عکسشو بذارم اينجا نشد.... نميدونم چه مرگشه اين بلاگر باز صد رحمت به بلاگفا ... کي? رامش ديگه... خانوم رامش... عشق من.... البته اينجا گذاشتم
من دلبرکم دلبرکم دلبر باريك..... با چادر نماز رو ميگيرم روز ميشه تاريک اينو با ناز بايد خوند ها نه معمولي.... يعني با ريتم خاص
براي گوش کردن به اهنگها در صفحه که باز ميشه روش دبل کليک کنيد.... يه چيز خاصي توي صداش هست که آرامش ميده به آدم.... خيلي خوشم مياد
خانوم رامش خوندن وبلاگ من در حد سن و سال شما نيست ولي اگه يه روزي نوه اي نتيجه اي چيزي اينجا رو بهت نشون داد فقط اينو بهت ميگم : خيلي دوستت دارم
:-)
-----------------------------------------------------------
سئوال يک : يه وبلاگ هر چند وقت يه بار بايد آپ بشه.... هفته اي يه بار.... هر روز.... ماهي يه بار.... اخه يه وبلاگي ميري بعد از ده سال ميبيني تکون نخورده... يه وبلاگ ديگه ميري بعد از يک هفته ميبيني ابل فضل چقدر مطلب جديد داره....
سئوال دو : چرا بعضي از وبلاگا مثل همين وبلاگ لينکدوني كنار صفحه ندارن... ايا نويسندش آدم خودخواهي هست که نميخواد به هيچ احدي لينک بده يا اينکه دليل ديگه داره
سئوال سه :اصلاً چرا وبلاگ مينويسيم ...واسه جلب توجه.... واسه پر کردن اوقات فراغت... و از تنهايي در اومدن.... واسه تفريح.... واسه اينکه شايد يه حرفي بگيم که روي حتي يه نفر هم شده تاثير مثبت بذاره.... واسه اينکه توي نت اون کسي باشيم که در دنياي بيرون نتونستيم باشيم.... واسه اينکه بيست سال ديگه بگيم ما هم بعله..... خدايي هدف چي هست....
سئوال چهار : ايا امکان داره يک مطلب بنويسيم که هر کسي ميخونه موافق باشه و يا خوشش بياد.... اين با توجه به اينکه از قديم گفتن در دروازه رو ميشه بست ولي در دهن مردمو نه...
.سئوال پنج : چرا افردي که از يک وبلاگ بدشون مياد و مطالبشو قبول ندارن باز هم با اصرار زياد هر روز هر روز به اون وبلاگ ميرن.... حالا يا يه دري وري مينويسن يا اينکه نه فقط آسته ميان و آسته ميرن
:-) سئوال شيش : فکر کنم يادم بياد ببينم چه سئوالاتي مونده
بيست و دوم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/13
Saturday, August 12, 2006
مي بده تا غم بره از ياد من
سر کار ما هر روز کيک ميارن چه کيکايي... من هم دو لپي ميخورم.... صورتم هم که مرتب جوش جديد ميزنه.... ديگه از ديدن قيافه خودم توي آينه حالم به هم ميخوره.... الان يه جوش زشت دارم روي دماغ ....حالا كاش خود دماغه قشنگ بود آدم دلش نميسوخت... واه واه خيلي اکله شدم.... ولي توي خونه جرات ندارم ديگه بستني شکلات بخورم چون مرد مربوطه دعوام ميکنه بد جور....
-تو چي ميخوري چرا انقدر صورتت جوش ميزنه من نميفهمم..... -نميدونم چيزي نميخورم...... -شيريني شکلات نميخوري?....... -نه برو همه خونه رو بگرد اگه يه شکلات پيدا کردي..... -راستشو بگو حتماً بيرون اين چيزا رو ميخوري...... -عجب ها مگه مرض دارم بخورم...... -عجيبه پس صورتت هي جوش ميزنه...... -آره عجيبه خيلي عجيبه :-)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
چيزه... مي خوام يه چيزي بگم يه کم زشته... يعني چيز... بده ديگه.... خيلي ناجوره.... اوف واسا يه نفس عميق بکشم بعد اينو بگم..... فووووووت..... اخيش... چيز... بگم ? يعني اوف زشته... اوکي ميگم.... چيز يعني اين.... اوف.... اين مرد مربوطه به من ميگه "تو س-ا-ك زدن بلد نيستي "..... اوف اخيش گفتم..... چيه ? چرا اونجور نگا ميکني? فکر ميکردي من اند اين چيزا هستم.... نه عزيز دل خواهر.... من طبل تو خالي بيدم مثل بقيه خانوماي ايراني.... آقا به من ميگه برو ياد بگير !!! .....انگار مثلا يه جا کلاس هست آدم هفته اي سه بار بره از چهار تا شيش ياد بگيره..... يا اينکه مثلا آدم بره توي کوچه بگه "س-ا-ك ميزنيم آآآآآي س-ا-ك ميزنيم"..... استغفرلا.... چه چيزا من نميگم ها..... ولي تا حالا خدايي حرفاي بد بد نگفته بودم اينجا.....ديگه امروز حالا اينو گفتم.... اخه مي دوني اين مردا خيلي رو دارن.... به من ميگه که تو گاز ميگيري ....خوب خوشم مياد گاز بگيرم...اون وسط مسطا آدم شيطونيش گل ميکنه ديگه ;-).... چرا خودش گردن و بازو و ممه گاز مي گيره من چرا نگيرم.... استغفرلا.....
حالا يه سئوال تکنيکي كاملا جدي دارم از خواهرن بسيجي..... شما از کجا ياد گرفتيد? بگيد من هم ياد بگيرم.... يعني به نظر خودم بلدم ولي اون ماشالا قبل از من با خانوماي حرفه اي بوده ديگه س-ا-ك زدن منو قبول نداره...... چيه چرا اونجور نگا ميکني.... آره خود تو رو ميگم.... اصلاً خوشم نمياد کسي به من چپ چپ نگا کنه ها...... يه بار نميتونه آدم توي اين وبلاگ راحت حرف بزنه...... خلاصه مطلب اين که من عاشق ا-و-ر-ا-ل بيدم و خوب هر وقت پيش مياد پيشنهاد ميکنم بهش که اگه مي خواي بگو...... اون هميشه ميگه نميخوام بلد نيستي :-(
ولي بالاخره من هم يه روز ياد ميگيرم.... از قديم گفتم خواستن توانستن است نابرده گنج رنج ميسر نمي شود برو کار ميکن مگو چيست کار ميازار موري که دانه کش است
بينندگان احتمالي من بي تربيت نيستم ها.... فقط الان يه کم مست بيدم ...خواستم در حال مستي هم اپ کرده باشم :-)
داداش ما رفتيم... مرد مربوطه ميگه بدو بيا پيک بعدي رو برو بالا ...من يک ساعت ديگه کله پا ميشم :-)
باده فروش مي بده.... باده فروش مي بده.... البوم اول آهنگ پنجم.... اينجا
بيستم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/11
Wednesday, August 09, 2006
کي صدا کرد منو کي صدا کرد
اومدي اينجا ? آره با تو هستم..... همين تو که هر روز هر روز مياي اينجا..... چي مي خواي از جون من ? آخه شايد من يه روز حال آپ کردن نداشته باشم..... آخه هر روز هي مياد اينجا چك ميکنه..... آره تو رو ميگم..... بابا پشت سرتو نگا ميکني چرا...... خود خودتو ميگم.... تويي که از ايران هستي از امريکا هستي از کانادا هستي از فرانسه آلمان سنگاپور ژاپن انگليس نروژ هند اسپانيا اتريش سوئيس استراليا امارات متحده عربي ايتاليا بلژيک هلند دانمارک لهستان سوئد و ...و.... و..... خدايي دنبال چي هستي..... دنبال ک... شعر..... فکر ميکني من ک.... شعر گوي وبلاگستان فارسي هستم..... فکر ميکني من بيکارم بشينم اينجا ک... شعر بگم..... نه ?....نه و زهر مار..... پس چي فکر ميکني?... واسه چي اينجا رو ميخوني.... کنجکاوي.... يا اينکه نه عادت داري کليک ميکني...... اصلاً به من چه .....خوب بخون من که بخيل نيستم..... کي بدش مياد يه عده وبلاگشو بخونن.... هيچ کس والا..... اگه بدش ميومد مي رفت يه دفترچه برميداشت توش مينوشت.....حالا من مي خوام يه کم با خودم حرف بزنم الان...... به تو خواننده احتمالي هم هيچ ربطي نداره...... با خودم حرف ميزنم.....
چرا من انقدر خسته هستم..... اين خستگيم کي تموم ميشه.... چه کار کنم به کي بگم که قلب و روحم خيلي خستست... دو سه ماه پيش هم که مسافرت خارج از كشور رفتم..... دو سه هفته ديگه هم که باز مسافرت بعدي..... پس چرا باز انقدر کسل هستم..... نميدونم شايد اگه من هم مثل بقيه تابستوني مي رفتم ايران بهتر مي شد...... شايد دلم واسه ايران تنگ شده باشه...... ک.. شعر نگو بابا بسه .....اوکي ک.. شعر نيست که ....دارم احتمال ميدما... فکرشو بکن الان يه شب تابستوني توي ايران..... به به چه داغي لذت بخشي.... خوب کجا ميشه رفت.... خيلي جاها..... والا عشق و حال توي ايرانه.... الان که کسي پارک نميره..... يعني منظورم تيپاي جوونه ولي به ياد قديما ميشه رفت يه پارک دوست داشتني.... نميگم عاشق کدوم پارک هستم توي تهران..... ولي خوب پارکي که زمان جونياي من حال مي داد واسه پسر بازي...... اخ که چقدر يواشكي ميرفتيم اونجا..... بعدش هم "اتو" ميزديم يعني مفت و مجاني سوار يه ماشين ميشديم که اون موقع بهش مي گفتن "تاکسي مرسي" ....مخ ميزديم مخمون زده مي شد.... عجب جراتي هم داشتيم با اون کنترلهاي اون موقع...... واسه يه پارک رفتن ساده بايد صد جور دروغ ميگفتي تا از خونه ميزدي بيرون يا اينکه نه.... از مدرسه يه راست ميرفتي پارک توي ظل گرما.... چه عشقي هم ميکردي

خوب حالا که چي مثلا اينا رو نوشتي.... هيچي همين جوري الکي..... تو که همش ديگرانو منع ميکني.... خودت سنگ ايرانو به سينه ميزني?.... من غلط کرده باشم سنگ ايرانو به سينه بزنم..... بالاخره مملکتمه ديگه ....حق که دارم راجع بهش فکر کنم.... آره فکر بکن ولي يادت نره که همون ايران همون مذهب همون فرهنگ پوسيده همون رژيم زندگيتو خراب کرد..... نه يادم نميره.... يادم هست ....خوب يادمه... ولي ايراني هستم ديگه.... ميشه انکار کنم بگم نيستم ?.....نه نميشه.... ايراني باش.... ولي مثل بقيه نه.... که تا مشکلات ديگه دارن و نميتونن حلش کنن فوري ميگن غم و غصه و ناراحتيا از دوري ايرانه ....ايران هم شده يه بهانه واسه ملت.... يکي نيست بگه خوب اگه عاشقو کشته مرده ايران بوديد خوب همونجا ميمونديد ديگه...... اصلاً به من چه .....يا ابل فضل مي خواستم سه چهار خط بنويسم ها چقدر طولاني شد واي واي

نکته 1خانمها و آقايان وبلاگ نويس ....من به وبلاگ خيليها ميروم ولي در نودو نه درصد موارد حس نظر دادن ندارم در حال حاضر..... پس فکر نکنيد که من نمييام.... چرا ميايم خوب هم ميايم..... به جان بچهام راست ميگويم

نکته 2خانمها و آقاياني که هر از گاهي لطفي مي كنيد و ايميلي ميدهيد و نظرتان را راجع به مطالب من مينويسيد ولي هيچ وقت جوابي نميگيريد بدانيد و آگاه باشيد که ايميل شما در نود و نه در صد موارد خط به خط خوانده ميشود ولي در حال حاضر حس جوابگويي ندارم.... به حساب هر چه ميذاريد بذاريد... گه بودن.... از دماغ فيل افتاده شده بودن... خودخواه بودن و الي آخر

نکته 3خواهرن و برادرن بسيجي که به اينجا لينک داده اند ولي من به آنها لينک نداده ام هم ميتوانند اين را به حساب گه بودن من بگذارند ولي خوب لينک دادن هم خودش ثوابي دارد که نصيب هر گهي مثل من نمي شود... فعلا بنا به دلايلي از اين ثواب خودم را محروم نگاه ميدارم

نکته 4خواهران و برادران بسيجي که فکر ميکنند من يک پا روانشناس خانواده هستم و مشکلات زندگي را با من در ميان مي گذارند و انتظار دارند که همه را در جا حل کنم سخت در اشتباهند.... من اگر خيلي زرنگ بودم اول مشکلات بيشمار زندگي خودم را حل مي كردم ....مثلا شما خانمي که راه به راه ايميل ميدادي و سوالات عجيب غريب ميکردي... آخر از جان من چه ميخواهي عزيز دل خواهر..... يک بار ميگويي که شوهرت بعد از شيش ماه از سفر مي آيد و ميخواهي حسابي بهش حال بدهي و ميپرسي چه کار کني.... يک بر ميگويي که اون چيز شوهرت کوچيک است و تو حال نميکني و انتظار داري من مثل امام زمان چيز شوهرت را بزرگ کنم!.... ببين عزيز دل خواهر بهت گفتم که بيا با من چت کن اگر زن بودي واقعاً جواب سوالهايت را ميدهم ولي بعد از آن ديگر جا زدي ....اي ناکس پس پسر بودي !!!
نکته 5شماهايي که پرسيده بوديد اينجا چرا همه نظرخواهيهايش بسته است.... اينجا بعضي پستها نظر خواهيش باز است و دليل اينکه شما هيچ نظر خواهي نميبينيد اين است که شما با فيلطر شکن اينجا مياييد.... عزيز دل برادر اينجا فيلطر نيست بدون فيلطر شکن بيا

نکته 6اوف پدرم در اومد اينجور کتابي نوشتم اصلاً به گروه خوني من نميخوره :-)

2006/08/08هفدهم مرداد هشتاد و پنج
Tuesday, August 08, 2006
رودخونه ها رودخونه ها...... دلم مي خواد ماهي بشم ;-)








هنر نزد " زن متولد ۱۳۵۷ " است و بس :-)

چه کنم با اين همه سليقه و هنر... ديگه فکر کنم وقت شوهرمه ;-)

............................................................................................
مي خوام يه ذره توي وبلاگم اداي خانوماي باهنر و باسليقه رو دربيارم.... مگه من چيم کمه از اونا..... عکسا از خودمه.... خريد ماهي هم خودم..... پاك کردن ماهي هم خودم..... درست کردنش هم خودم.... برنج رو هم حال کن..... فقط يه ايراد داشت و اون اينکه قاطيش شبيد تازه ريختم و چون کم بود شبيد خشك هم ريختم و يه کم که ريخته بودم ديدم روي قوطي نوشته نعناع !...... شانس اوردم زود فهميدم.... وقتي سر به هوا باشي اين ميشه نتيجه کار..... راستي من نميدونم اين دوربين من چه مرگشه هي تاريخ عکسا رو ميزنه شيش ماه پيش..... گير کرده توي شيش ماه پيش!........ من نميدونم بقيه ماهي رو چه جور درست ميکنن ولي پيشنهاد ميکنم که توي روغن سرخ نکنيد به جاش بذاريد توي فر .... راحتو بي دردسر.... نه بوي گند ماهي.... نه روغني نه دردسري.....بعدشم همه جا رو با وايتکس بشوريد که بوي ماهي بره
راستي يه چيز ديگه تا يادم نرفته..... من از وقتي که عکس دلمو گذاشتم توي وبلاگ کلي بلا سرم اومده ....فکر کنم تو بيننده احتمالي منو چشم زدي..... آره خود تو...... چشت در آد که مثل آب نمک ميمونه..... اولين بلا اين بود که داشتم با مرد مربوطه حرف مي زدم و در حالي که پام لاي در ماشين بود در رو بستم..... اخه آدم انقدر سر به هوا...... داغون شد پام.... مردا هم که ماشالا بيخيالو بي احساس.... نه نازي نه بوسي نه چيزي...... اي روزگار...... دومين بلا اين بود که دو هفته مونده به تاريخ مقرر... يه عادت ماهانه اضافه شدم از اون وحشتناکا که احساس ميکني ديگه خوني توي بدنت نمونده..... روز اولش وحشتناک بود..... از درد شديد توي دلو کمر گريه مي كردم .....باز هم مرد بي احساس به جاي دلداريو نازو نوازش ميگه خجالت بکش با اين سن و سال گريه ميکني.... واقعا که.... بلاي سوم هم اينکه يه چاقوي تيز خريدم و اومدم خونه گفتم سالاد درست کنم باهاش..... به خودم گفتم مواظب باشي ها دستتو نبري...... و توي اين فکر بودم که بعله......اگه مي دونستم چشم ميخورم عمرا عکسو ميذاشتم اينجا..... ميخوام يه دونه از اين چيزاي آبي بذارم دم وبلاگ از اين به بعد که بلکه کمتر چشم بخورم ;-)http://www.fotothing.com/1357/ لينک عکسها
شانزدهم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/07
Saturday, August 05, 2006
گل يخ توي دلم جوونه کرده
بازگشت همه به سوي اوست
با نهايت تاسف و تاثر درگذشت مرحوم مغفور شادروان جوان ناکام " زن متولد ۱۳۵۷ "
را به اطلاع کليه اقوام دوستان و آشنايان محترم ميرساند
به همين مناسبت مجلس ختمي روز يکشنبه از ساعت ۱۴ الا ۱۶ در مسجد جامع شوش واقع در ميدان شوش منعقد ميباشد
مراسم شب هفت انمرحوم روز پنجشنبه واقع در بهشت زهرا قطعه ۲۰۰ رديف ۵۷ شماره ۵ برگذار مي گردد
وسيله اياب و ذهاب راس ساعت نه از درب وبلاگ آن مرحوم واقع در دروازه قار آماده عظيمت مي باشد
با تشريف فرمايي خود روح انمرحوم را شاد و تسلي خاطر بازماندگانش باشيد
از طرف خانواده هاي بلاگسپاتي بلاگفايي بلاگرولينگفر هالوسکنپور و ساير بستگان و آشنايان
:-(


تا حالا فکر کردي اگه بميري بعدش چي ميشه ? نه فکر نکردي ? خوب تبريک ميگم..... اين خودش نشون ميده که چقدر به دنيا علاقه داري و هيچ وقت فکر مرگو نکردي..... ولي حالا فکر کن..... اگه همين فردا بيفتي بميري چي ميشه ? مثلا داري از خيابون رد ميشي يه ماشين ميزنه بهت و درجا الفاتحمالصلوات.... بدون هيچ دردي چشتو ميبندي.... يا اينکه فکر کن داري توي خيابون ميري يه آدمه ديوونه يهو مياد جلو و يه خنجر فرو ميکنه توي دلت..... يه اخ ميگي و بعدش هم ولو ميشي .....يا اينکه نه خيلي بي دردسر يه حمله قلبي و قبل از رسيدن به بيمارستان فينيتو...... يا اينکه نه ميرسي بيمارستن توي ايران ولي اونجا ميگن اول پونصد تومن ميريزي به حساب بعد تازه ميبيم چه مرگت شده.....تو هم که پونصد تومن نداري تا بيانو جور کنن دار فاني رو وداع گفتي.... خوب در هر صورت ميميري.....

بدنتو پرت ميکنن روي سنگ مرده شور خونه و با کيسه ميسابنش..... بدني که حاضر نبودي هيچ غريبه اي ببينه پنجاه نفري توي قصارخونه دارن ديدش ميزنن..... خشکت ميکنن بعدشم دو متر پارچه سفيد حرومت ميکنن.... تا اينجاش که سخت نبود ولي سختيش اونجاست که ميزارن توي يه قبر تنگ.... اوف تنگه بي انصافا نفسم داره مي گيره.... گوش نميدن..... شروع ميکنن به ريختن خاك و تو هر چي جيغ ميزني هيچ کس نميفهمه..... يه ذره ناله و شيون ميکنن بعدش خودشونو ميرسونن به رستوران که چلوکباب با سالاد شيرازي نوش جان کنن..... تو ديگه نيستي.... از اولش هم انگار نبودي.... همه چيز تموم شده ....غصه ها شاديها اميدو آرزوها حسرتها دلتنگيها..... ديگه هيچي وجود نداره ....

فکر کن خانوادت چه عکس العملي نشون ميدن..... ايا اونقدر آدم خوبي هستي که همه ناراحت بشن يا اينکه هستن کسايي که بگن گور به گور شد.... بعدش چي ميشه .....زنت شوهرت بچهات..... اونا چه کار ميکنن..... پدر مادرت چي....... تا کي شيون ميکنن..... کي يادشون ميره .....کي مجبور ميشن که قبول کنن..... بعد همه چيزايي که داري اونا چي ميشن.... يه سري چيزا که آدم خيلي دوست داره و باهاشون خاطر داره و به هيچ کس حاضر نيست بده.... يه سري عکساي دوست دشتني.... اونا نصيب کي ميشه ....ملت بعد از مردن تو چه جوري وبلاگتو كشف ميکنن و با خوندن مطالبش چه احساسي پيدا ميکنن .....جدا تا حالا فکر کردي به اينا ? اينقدر وابستگي مادي و دنيايي واسه چي هست...... در جايي که زندگي هيچ ضمانتي نداره ....مثلا يه چيزايي رو دوست داريم انجام بديم که خوب نميتونيم ولي يه سري چيزايي هست که واقعاً ميتونيم ولي مي گيم باشه سال بعد باشه شيش ماه بعد و كاملا هم مطمئن هستيم که سال بعد يا شيش ماه بعد هنوز به نامردي زنده هستيم!!!

سيزدهم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/04

Thursday, August 03, 2006
ببعي ميگه بع بع.... دنبه داري نع نع !
سلام بينندگان احتمالي..... حال شما? احوال شما? حاج آقا حاج خانوم بچه ها خوبن? خوب خدا رو شكر.... ايشالا زير سايه امام سرو مرو گنده باشين به حق پنج تن..... ميدونم که دلتون واسه من يه ريزه شده و الان داريد اينو ميخونيد از خوشحالي دق مرگ شديد ! الکي ;-)
وقتي از بقل يه گاو رد ميشي بالاخره يه مع معي وق وقي هاپ هاپي قد قدي چيزي ميکنه ديگه..... مگه نه ? خوب ? ولي باور کنيد بعضي از اين سوئديا (نميگم همه ) از اون گاوه هم کمتر هستند...... ديروز داشتم با رئيسم و چند تا همکارم صحبت ميکرددم گفتم ببخشيدا شما با اين همه ادعا ولي يه چيزايي توي فرهنگتون هست که واسه ما ايرانيا اصلاً قبل قبول نيست ما مثلا سلام کردنو يه جور احترام ميدونيم...... به بزرگترا سلام کردن مخصوصا خيلي مهمه.... مثلا الان که هوا گرمه يه همسايه پير سوئدي رو ميبينم سلام ميکنم حال ميپرسم ولي يه همسايه ديگه که يه دختر سوئدي هم سن خودم هست مثل گاو ميره مثل گاو مياد.... خوب چيزي ازت کم ميشه به يه آدم پير سلام کني ?! واه واه واه مرده شورررر.... والا با تمام چيزايي که تو فرهنگمون داريم که خيلي بده و غير قابل تحمل ولي يه سري عادت خوب هم داريم..... حالا چيزي که اين وسط ديگه از همه بدتره ايرانيايي هست که بچهاهاشون اينجا به دنيا اومده...... مثلا يه دوست داريم يه دختر پونزده ساله داره که اينجا به دنيا اومده..... ميري خونشون مثل گاو مياد مثل گاو ميره....... مادر بهش ميگه سلامت كو .....مثل گاو کلشو تکون ميده ميره..... البته شامل همه نميشه ها...... خيليا هم همون احترام و ادب ايراني رو دارن ولي خوب من اگه يه روز يه دختر پونزده ساله داشته باشم که مثل گاو شده باشه انچنان ميزنم توي دهنش که ديگه از جاش پا نشه :-) اي بابا يادم رفت اينجا سوئده و کتک زدن بچه ممنوع ......اگه زنگ بزنه پليس در جا ميان ميبرنت....... اي خدا ما چوب دو سر گه شديم.... نه ايرانو داريم نه اينجا رو.......
راستي حرف ايران شد الان فصلي هست که هموطنان بيشماري که رفتن ايران ديگه کم کم دارن برميگردن و خلاصه بازار تعريفها و پز دادن ها گرمه ......اخه ايران رفتن خيلي مهمه..... مثلا خانوما ميان همچين با اب و تاب واسه هم تعريف ميکنن که ايران بودن و کجاها رفتن و چه کارا کردن و چقدر توي ايران همه چي خوب بوده و همش مهمونيو بندو بساط.... ماها هم که ايران نرفتيم گوش ميديم حسرت ميخوريم.... البته همونجور که قبلا هم نوشتم اينا به دليل اقامت کوتاه يکي دو ماهه در ايران فقط خوشيها و مهمونيها رو ميبينن ديگه از بقيش بيخبرن
ميگما من آپ کردن وبلاگم حساب کتاب نداره يه وقتي يه هفته حرفي ندارم که بگم و حوصلشم ندارم يه وقت هم مثل الان ده تا مضوع توي ذهنم هست که دوست دارم در جا همشو بگم..... به اين ميگن چي ? دقيقا..... عدم تعادل روحي و جسمي وبلاگي .....والا مگه من چيم از ديگران کمه? ..... بذار منم يه چار تا کلمه انچناني بنويسم توي وبلاگم از اين کلمه سخت مختا که ديکتشم بلت نيستم ;-)يه ذره ديگه گير بدم به خانوماي ايراني بعدش برم به کار زندگيم برسم... ماشالا به اين خانما..... يا من ايراد دارم يا اينا..... وقتي تلفن ميفته دستشون ديگه حرف ميزنن حرف ميزنن...... من نميدونم اين همه حرفو از کجا ميارن مثلا تلفن زنگ ميخوره برميدارم وقتي قطع ميکنم ميبينم زده مثلا چهل دقيقه...... حالا چقدرشو من حرف زدم ? نهايتا پنج دقيقه.... بقيش طرف مقابل .....حال و حوصله دارن ها...... از همه چي ميخوان تعريف کنن.... سر ميخورن... سر.... بابا کمتر حرف بزنيد.... سكوت کنيد يه کم.... بيچاره شوهراشون.... خدا صبر بده بهشون!
اين آهنگا هم چندتاش بانمکه....... اينجا
خوب ديگه چي بگم ? واسا فک کنم يادم بياد.... عجب خوره وبلاگ شدم امشب ها..... دلم مي خواد تا صبح بنويسم.... اين هم ميگن چي ? دقيقا ....پرحرفي وبلاگي :-).........خوب حالا يه کم تخمه بخور تا من باز بيام...... اوکي ?
يازدهم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/02
Wednesday, August 02, 2006
نفسم گرفت از اين شهر
اول از همه به اون کسي که اينجا رو الکي پينگ کرد روز يکشنبه بگم که ايشالا امشب رهبر معظم انقلاب بياد به خوابت و جاتو خيس کني !.....اصلا حال و حوصله وبلاگ و نوشتن ندارم فقط مي خوام يه چيزي بنويسم که اين صفحه بره زودتر بالا ديگه ملت از گير دادن به اين عکس دل خسته بشن
يه پسرهفده هيجده ساله رو در نظر بگير که به خاطر اينکه افکارش با جمهوري کثيف اسلامي نميخونه ميفته زندان و اونجا حسابي شکنجه ميشه...... اين پسر هفده هيجده ساله الان ديگه ايران نيست..... الان ور دل منه ......يعني همين مرد مربوطه.....الان هم خيلي سال از اون روزا گذشته ولي خوب گذشت زمان هم نميتونه باعث فراموشي خيلي چيزا بشه...... برام تعريف ميکنه از شکنجه ها در زندان جمهوري اسلامي ميگه چشمامونو ميبستن و کتک ميزدن.... هيچ رحم و انصافي نداشتن.... وجدان مروت انسانيت هيچي هيچي..... همه يه مشت ريشوي حزب الهي که فقط و فقط فکرو ذکرشن اينه که مخالفينو از سر راه بردارن..... اينه جهمهري اسلامي.... کسايي که هنوز فکر ميکنن اين رژيم مقدسه از خواب بيدار شن وگرنه يه روز دامنگير خودشونو خانودشون ميشه..... يه آقاي ديگه هست از دوستامون که اون اوين بوده مدتي.... يه داستانهايي تعريف ميکنه که بياو ببين.... به اينا ميگم خوب بشينيد بنويسيد اينا رو كتاب کنيد ولي هيچ کدوم تمايلي به اين کار ندارن...... حالا اينا تونستن از ايران زدن بيرون به هر طريق..... يا پارتي بازي يا پول يا فقط شانس..... ولي اونا که ميموننو تلف ميشن چي...... هيچي..... کي ککش ميگزه..... من خودم که خدايي فقط اسم اينا رو توي اينترنت ميخونم نميدونم کي هستنو چي هستن...... خيلي آرزو دارم تا زنده هستم با چشم ببينم که جمهوري اسلامي از صحنه روزگار محو ميشه ولي خوب ميگن خدا نکنه بد بره جاش خوب بياد.... با اين فرهنگ خرابي که ما داريم هر کي بياد وضع بدتر ميشه که بهتر نميشه..... سنت هاي هزارو چهارصد سال پيش... خرافات.... مردسالاري..... هنوز که هنوزه مرداي ايراني زنو به عنوان اموال خودشون ميدونن.... خونه ماشين زن ويلا...... هنوز فکر ميکنن ما رو صاحاب شدن....... اوف حال بحث ندارم اينجا
شرافتمندانه زندگي کردن خيلي سخته راست ميگه ..... اينجا
من هم باهاش موافقم خيليا رو ميشناسم توي ايران که با شرافت زندگي ميکنن و با سيلي صورت خودشونو سرخ نگاه ميدارن.... اين در حالي که ديگه بانکاي سوئيس جا نداره از بس اخوندا توش پول گذاشتن !!!
توي وبلاگ گرديها يه چند تا جمله ديدم که دقيقا وصف حال و روز منه..... اينجا
جملشو ميذارم اينجا که خودم حداقل يادم باشه
" انگار دور خودم يک ديوار کشيدم و نمی خوام به کسايی که دوسشون دارم نشون بدم که برام مهمن. یه جور احساس ترس از ضربه خوردن از هر کسی که دوسش داری يا بهش وابسته هستی. هر کسی که ميخواد بهم نزديک بشه رو پس می زنم. از همه ايراد می گيرم. کلا آدم گهی شدم."
خوب چون دوست ندارم وبلاگم غم انگيز باشه اينم بگمو برم.... ديروز رفته بودم استخر از زير دوش اومدم ديدم يه زن ايراني هست با چهار تا دختر بچه.... اونا هم از زير دوش اومده بودن داشتن آماده ميشدن.... هي بچه ها مادرو رو صدا ميزدن که اينو بده اونو بده و کلي رفته بودن توي اعصابش..... خلاصه حسابي کلافه شد و محكم زد توي سر يکي از بچه ها.... نميدونم بچهه چي گفته بود..... حالا اين کجاش جالبه.... اينجاش جالبه که اين خانومه که ميگم فقط مي مي هاش هم وزن کل هيکل من بود..... حالا فکر کن يه همچين خرسي بزنه توي سر يه بچه معصوم.... خدايي اين زنه مي مي ها رو بذاره دم دهن هر مردي يارو در جا خفه ميشه.... فردا صبش توي روزنامه مينويسن يک مرد بعد از خوردن مي مي خفه شد..... يکي نيست بگه اخه زن حسابي تو که اعصب نداري پس غلط کردي چهار تا بچه قدو نيم قد پس انداختي.... البته بهش حق ميدم ها.... يکي زاييده دختر بوده.... دومي به اميد پسر شدن .....بعد هم سومي و چهارمي..... باز برميگرديم به فرهنگ ايراني........ آقا من رفتم يه غذايي چيزي درست کنم وگرنه مرد مربوطه که بياد واي به حالمه
توضيح : به همه کسايي که واسه مطلب پايين چيزي نوشتن داخل نظر خودشون جواب دادم ديگه هم چيزي راجع به دلو قلوه و جيگر نميخوام بشنوم :-)
دهم مرداد هشتاد و پنج 2006/08/01