متولد
Independent w-o-m-a-n
Friday, June 30, 2006
بعدا يه تيتر ميذارم الان خوابم مياد :-)
مي خوام تمرين کنم مطالب كوتاه بنويسم... مطالب اخيرم همش قصه شاهنامه شده....آدم نگا ميکنه سرش گيج ميره....
زندگی در دنیای اعجاز.....مطلب كوتاه و مفيد اينجا
----------------------------------------------------------------------------------
-سلام اومدي....? -آره اومدم... سلام..... -کجا بودي ? -رفته بودم ورزش.... -افرين پسر خوب.... لباساتو در جا دربيار از توي ساک که نمونه... تا منم غذا رو آماده کنم..... -اوکي... برو ديگه چرا وايسدي نگا ميکني منو..... -چيه ? چي مي خواي قايم کني? -هيچي برو يه دقيقه..... -اوکي.... بيام ? -آره بيا... بيا اين ماله توئه........ -اوا دستت درد نکنه... چي هست ? -بازش کن....... -به چه مناسبتي ? -هيچي همينجوري..... -به به عجب مرد خوبي شده.... بي مناسبت واسه من کادو مي گيره... لبو بده بياد...... -بازش کن ديگه..... -اوکي
بازش ميکم....يه شلواره..... با ديدن شلواره وا ميرم..... واي اصلاً نه رنگشو دوست دارم نه مدلشو..... اين مرد من خيلي خوش سليقست ولي اين شلوار رو من دوست ندارم...... چه بگم بهش حالا.... نميخوام بزنم توي ذوقش... همچين با ذوق و شوق کادو رو بهم داد که نگو و نپرس...آخي
-خوشت اومد عزيزم .... -آره دستت درد نکنه... بيا بريم غذا بخوريم...... -بپوش مي خوام ببينم توي تنت...... -حالا باشه بعد.... -نه همين الان.. ! -اوکي...... -به به چقدر بهت مياد ..... -بد نيست ولي كاش يه رنگ ديگه بود....... -نه اتفاقا اين رنگ بهت مياد...... -اگه بشه عوضش کنم خوبه ..... -چرا مي خواي عوضش کني? مگه دوستش نداري ? -چرا دارم خيلي قشنگه.... ولي كاش يه رنگ ديگه بود..... -اوکي با هم ميريم يه رنگ ديگه هم بخر..... ولي اينو عوض نكن... من حال ميکنم اينو بپوشي...... -باشه ميپوشم دستت درد نکنه.............
از حالا عذا گرفتم که کي و کجا بايد شلواره رو بپوشم...... اصلاً بهم نمياد..... :-(
-------------------------------------------------------------------
يه دختر ايراني بيست ساله که در سوئد متولد شده و هيچ وقت ايران زندگي
نكرده...... بهش ميگم لاغر شدي.... ميگه آره ديگه تابستونه اژدها ندارم.... ميگم چي نداري? .... ميگه اژدها !!! ... ميگم اژدها چيه بابا..... ميگه پس چي? .... اشترا ? ميگم نه..... اشتتا ? ميگم نه..... ميگه بگو ديگه تو رو خدا ..... ميگم اشتها بابا اشتها !!!
---------------------------------------------------------------------
کار مفيد امروز دو ساعت پياده روي.... اون هم چه هواي مطبوعي.... ساعت نه شب رفتم يازده اومدم.... قبل از اينکه تاريک بشه خونه بودم... هواي دلپذير نه سرد نه گرم.... لطيف.... ولي با همه اينا يه لحظه ياد شباي تهران افتادم هواي گرم و کثيف ميخوره توي صورتت ولي چقدر لذت بخشه همون گرماي شبونه....ولي کدوم زن عاقل و سالمي جرات داره ساعت نه شب تا يازده شب توي تهران تنها بره پياده روي.... دل شير مي خواد والا
نهم تير هشتاد و پنج 2006/06/30 ....
Monday, June 26, 2006
حامله بيدم ?

بعضي زنها خوشگلن صكصي نيستن... بعضيا صكصي هستن خوشگل نيستن ...بعضيا هم صكصي هستن هم خوشگل هستن.... بعضيا هيچ کدومش نيستن (مثل خودم) ..... يه همکار دارم يه زن حدود فکر کنم سي ساله شايدم کمتر... هم سن خودم.... اسمش سيسيليا هست بهش مي گيم سي سي...... آقا اين سي سي خوشگلو صكصي هست که هيچ..... خوش تيپ هم هست که هيچ ....خوش برخورد هم هست که هيچ .....مهربون هم هست..... خلاصه که خدا همه چي به اين زن داده..... البته من زياد برخورد ندارم باهاش... ساعت کاريم بهش نميخوره ولي خيلي دوست داشتني و خون گرمه برعکسه خيلي زناي سوئدي..... اين سي سي خودش يه دوست پسر داره که اتفاقا ديروز براي اولين بار پسره رو ديدم.... گفت من دوست پسر سي سي هستم ساعتشو جا گذاشته....گفتم پس سي سي خوشگله ماله توئه ....خنديد گفت آره.... پسره بچه بود ها..... فکر کنم بيست ساله.... ولي خوب اينجا عاديه اين چيزا..... حلالش باشه.... سي سي جون حالشو ببره....ايشالا به پاي هم پير شين مادر.... فقط کاندوم يادت نره.... چون دو روز ديگه که پسره هوس زن بيست ساله بکنه تو ميموني و زر زر يه بچه.. هه هه.....
آره مي گفتم.... يه پسر ديگه هست همکارم فنلانديه که همه دوستش دارن..... در عين اينکه خيلي جدديه خيلي هم شوخه و باحاله و همه دختراي سر کار توي نخش هستن..... اون هم هيچ کدومو تحويل نمگيره .......يه دوست دختر داره که خيلي دوستش داره ....ميگه مي خوام به زودي ازش خواستگاري کنم ازدواج کنيم.... حالا سه ساله دارن با هم توي يه خونه زندگي ميکنن ها !!! خسته نباشيد.... هه هه.... خوب اينا همه مقدمه بود تا اصل داستانو تعريف کنم واسه تو خواننده احتمالي که ک... شعراي منو ميخوني احتمالا....... چند روز پيش به دليل فشار عصبي و يه سري ناراحتيا حالم بد بود.... شب کار هم بودم.... خلاصه اونقدر حالم بد شد که بالا اوردم..... البته خودمو به موقع به توالت رسوندم.... از توالت بيرون امدن همانا و تبريک همکارا هم همانا !!! مبارکه پس حامله هستي.... حالا هي بيا قسم و آيه که نه بابا.... به مرگ مقام معظم ره ب ري حامله نيستم..... از اونا اصرار از من انکار...... (پس فکر نکنيد اين خاله زنک بازيا فقط مال ايرانه ها)..... مال اينجا هم هست...... آقا يه بنده خدا استفراغ کرده ديگه اين حرفا چيه اخه..... خلاصه تا دو سه روز بايد به همه جواب مي دادم که حامله نيستم....
ديروز هم اتفاقي با سي سي کار مي كردم..... تا نشستم گفت شنيدم حامله هستي.... تا اومدم بگم نه... پسره فنلانديه گفت "اعتراف کن ديگه.... بگو به همه که با من خوابيدي و حامله شدي" .... هه هه.... آقا منو ميگي خشکم زد..... قيافه سي سي در اون لحظه ديدني بود..... واقعاً شوك زده شده بود.... اصلاً نفهميد که پسره فنلانديه شوخي ميکنه چون خيلي جدي گفت... من هم گفتم بذار يه زره سر به سر اين سي سي ور پريده بذارم.... برگشتم به پسره فنلانديه گفتم "مگه قرار نبود به کسي نگي... هرگز نميبخشمت" .... و خلاصه ديگه زديم زيره خنده.... اگه نميخنديديم خوب مي شد سي سي رو سر کار گذاشت.... حالا يکي نيست بگه سي سي جان الهي درد و بلات بخوره توي فرق سر مقام معظم ره ب ري.... خوب تو که خودت دوست پسر داري به همون قانع باش ديگه.... ديگه چرا مي خواي مخ اين پسره فنلانديه رو بزني..... ببين من چه زن خوفي هستم به همين يه مرد که دارم قانع هستم .... خوب تو هم قانع باش ديگه..... آره ديگه خلاصه موقعي که ساعت کاريم با اين پسره فنلانديه يکي باشه قش قش ميخندم خيلي با نمکه.... نتيجه ميگيريم که چي? که خانوما هرگز سر کار استفراغ نکنن.....
يه نکته ضروري خدمت بينندگان احتمالي و اون هم اينکه من خودم خوب حاليمه که تازگيا فقط دارم ک.... شعر مي نويسم ولي خوب همين جور فعلا حال ميکنم.... به هر حال اگه به غير خودم يه نفر هم بخونه خوبه... که حدس ميزنم ديگه يه نفر حداقل بخونه !!! به وبلاگايي هم که نرفتم قول ميدم در اولين فرصت برم....
آقا ما رفتيم شنا.... يه بيکيني جديد امروز خريدم برم افتتاحش کنم.... ولي لامصب هوا نيست که.... از صب تا حالا بيست دفعه افتاب اومده رفته.... آدم تکليف خودشو نميدونه.... ببين تو رو خدا ها... يه روز هم ما تعطيليم اون هم بايد ابري بشه.... خدا جون بياو بساز ديگه اگه مي خواد يه ساعت ديگه بارون بياد بگو من بشينم توي خونه وبلاگ بازي کنم.... اگه مي خواد افتاب باشه بگو برم بيرون ...اول برم يه غذا سر هم بندي کنم که مرد مربوطه اگه بياد ببينه غذا درست نكردم حسابي عصباني ميشه... همش داريم غذا بيرون ميخوريم اگه امروز غذا درست نکنم واي به حالمه.... زن زحمت کش :-)
پنجم تير هشتاد و پنج 2006/06/26
Sunday, June 25, 2006
قر تو کمرم فراوونه... نمدونم کجا بريزم... همين جا همين جا
خدمت خانومايي که در ايران هستن و واسه خودشون خانومي ميکنن... نوکر کلفت دارن و بيست چار ساعت آرايشگاه و قرتي بازي.... بگم که در اروپا حداقل از اين خبرا نيست.... اينجا بايد مثل الاغ کار کنيد.....امروز روز تعطيل من هم کار مي كردم... البته خوب حقوقش بيشتره ديگه..... به هر حال گفتم ما رفتيم که فوتبالو خونه ببينيم.... پسره سوئديه همکارم گفت برو من هستم... گفتم مادر ايشالا يه زن خوب گيرت بياد خدا خيرت بده.... هه هه... خلاصه اومدم خونه ديدم به به مرد مربوطه چه کرده.... کل خونه رو نظافت کرده .... به اين ميگن مرد خوب ها.... يه نامه هم نوشته که من ميرم خونه بابام اينا تو هم اگه حالشو داشتي بيا.... گفتم عمرا... بعد چندين ساعت کار پاشم برم اونجا بگم چند منه.... نشستم منتظر مسابقه سوئد و آلمان.... اينکه دقيقه چهارم و دقيقه دوازدهم گل خوردن به يک طرف.... ح ش ر ي بودن من هم به يک طرف.... بشين فوتبالو نگا کن چته.... واي خدا ح ش ر ي بيدم اخه.... اوکي يه کم ميوه بخور خوب ميشي.... يه ظرف ميوه خوردم تموم شد رفتم هفت هشت تا بستني اوردم خوردم گفتم خوب حالا دو راه داري..... يا ميري توي حموم يه حالي به خودت ميدي..... يا صبر ميکني تا شب که بياد.... البته راه سوم هم ميشه که زنگ بزني بگي خونه اتيش گرفت زود بيا.... هه هه...... چيه چرا اونجوري نگا مي كنيد... جا نماز آب بکشم خوبه ?!!!.... خوب حقيقتو ميگم ديگه ....مگه خود شما تا حالا ح ش ر ي نشده بيديد... شده بيديد والا شده بيديد.... به هر حال الان اومدم وبلاگ بازي که سرم گرم بشه.... هه هه

يکي از برادران بسيجي سئوال کرده تا حالا صکص گروهي داشتي... به شما برادر بسيجي بگم که نداشتم نه.... ولي خيلي دوست دارم داشته باشم...." آرزو بر جوانان عيب نيست" ....هه هه.... ديگه پرسيده تا حالا لز کردي !!! خدا مرگم بده ....استغفرلا ....من لز مز يوختي.... خودم جنس لطيف بيدم فقط با جنس خشن حال ميکنم... البته ميگن "هرگز نگو هرگز".... کسي چه ميدونه شايد پيش اومد يه روز... خوب اينا رو جواب دادم ها ولي ديگه سئوالهاي بي ناموسي نپرسيد
يه چيز ديگه خدمت شما بينندگان احتمالي.... اون هم اينکه من يه زن ساده و کمرو هستم مثل خيلي زناي ديگه.... يعني يه وقت فکر نکنيد وااااو اين عجب زنيه..... واااو خوش به حال مرد مربوطه.... نه بابا اصلاً اينطور نيست...... يه زن ساده ايراني
سوم تير هشتاد و پنج 2006/06/24
Thursday, June 22, 2006
ايران بهترين كشور براي ايراني
متقاضي پناهندگي ايراني در دانمارک خود را حلق آويز کرد.... خبر از استکهلميان..... يعني چي..... يعني که طرف مثل خيلياي ديگه يه سال.. دو سال... ده سال... منتظر اقامت بوده و بعد از اينکه حكم اخراجش مياد خودشو دار ميزنه.... خيلي ناارحت کننده هست اين خبرا..... البته چيزي ننوشته که اين ايراني ايا نجات پيدا کرده يا واقعاً مرده.... به هر حال اين خيلي جاي بحث داره که يه آدم چرا و با چه هدفي خودشو به خاطر اقامت دانمارک دار ميزنه..... دانمارکي که يه زماني اصلاً ايران آدم حسابش نميکرد.... ولي من کار به اين حرفا ندارم... من مي خوام از يه ديد ديگه به اين نگاه کنم.....

چند هفته پيش توي يک مهموني دعوت شده بوديم..... اكثرا آدما جديد.... من هم حوصله سرو کله زدن با خانوما رو ندارم..... ترجيح ميدم هميشه قاطي آقايون باشمو بگم بخندم تا اينکه ک... شعراي خانوما رو بشنوم.... با عرض معذرت ها.... ولي خدايي اکثر خانوما خسته کننده هستن..... خلاصه همين طور که هر کس داشت با يکي حرف ميزد من چشم افتاد به يه خانومه تازه عروس که تنها بود... عروس پستي که تازه مثلا يه ماه از ايران اومده و خوب همون حالتاي ايراني رو داره... مثل تعارف و استفاده از کلمات قلنبه سلنبه موقع حرف زدن.... خلاصه رفتم نشستم پيشش و ازش پرسيدم که راجع به سوئد چي فکر ميکنه.... اون هم نه برداشت نه گذاشت گفت واي اصلاً از اينجا خوشم نمياد.... من عاشق ايران هستم.... توي دلم گفتم پس گ... خوردي شوهر کردي اومدي اينجا !!! .... گفت دوست دارم برگردم ايران.... من هم گفتم اصلاً کاري نداره دست شوهرتو بگير برو ايران.... اينجا واسه کسي دعوت نامه ندادن.... البته به اين صراحت که نگفتم.... ولي خوب غير مستقيم شير فهم کردمش.... که بالام جان کسي تو رو به زور اينجا نگه نداشته..... خوب حالا حرف من چيه......
حرف من اينه که چيزي که با زحمت به دست نياد آدم قدرشو نميدونه..... اين بين عروساي پستي خيلي زياده که شوهر ميکنن ميان توي مثلا اروپا و بعد از دو سه سالي اقامت دائم رو مفت و مجاني ميگيرن و شروع ميکنن که واه واه اينجا کجاست.... همون ايران خودمون خوبه..... اوکي اگه ايران خودتون خيلي خوبه برگرديد بريد همون جا ديگه.... مگه اينجا دست و پاتونو زنجير زدن..... بعله وقتي مفت و مجاني اقامت گرفتي و هيچ رنج و زحمتي رو متحمل نشدي نتيجش اين ميشه.... حالا جالب اينجاست که اين افرادو اگه با گلوله هم بزني حاضر نيستن که دوباره در ايران زندگي کنن فقط الکي حرف ميزنن.... چندين مورد برخورد داشتم که کاسه کوزه رو جمع کردن و رفتن ايران..... گفتن ما ديگه هرگز برنميگرم چون هيچ جا مثل ايران نيست..... ولي همه اون موارد در ظرف کمتر از يک سال برگشتن و مثل آدم نشستن سر جاشون....
حالا حرف من چيه.... حرف من خراب کردن ايران نيست..... خود من عاشق ايران هستم.... ولي خوب از کسايي که يادشون ميره کي بودن و از کجا اومدن خيلي کفرم مي گيره.... از کسايي که بعد از يه مدت آزادي و امکانات براشون عادي ميشه و يادشون ميره که داشتن يه سري چيزا که اينجا دارن توي ايران تقريباً غير ممکن بوده.... اين جور زن ها رو من يکي دوست دارم بزنم توي دهنشون که آدم بشن... بشينن سر جاشون و يه ريز هي سنگ ايرانو به سينه نزنن..... معلومه که ايران خوبه واسه تو خانومي که ميري دو ماه تفريح.... از درد و غم ديگران که خبر نداري.... همه جا ازت پذيرايي ميشه..... ايرانگردي ميکني.... حتي پوشيدن مانتو و روسري هم برات جالبه چون يه مدت نپوشيدي..... کاري نداري توي اداره ها.... توي بيمارستان ها.... توي داروخانه ها..... تو فقط شادي و خوشحالي و مهموني و غذاهاي رنگ وارنگ ميبيني..... تا بياي سر از مشکلات خانواده خودت يا بقيه در بياري موقع برگشتنته.... برميگردي و ميگي واي عجب جايي بود ايران.... آره ايران جاي خوبيه.... واسه ايراني بهترين جاي دنياست چون خانواده و جد و اباد ما اونجا هستن.... ولي مشکلاتي هم در ايران هست که مردم دارن شب و روز باهاش دست و پنجه نرم ميکنن.... خارج هم يه سري مشکلات ديگه هست صد البته
مثلا همين عکسا که ديگه صدها هزار نفر در چند هفته گذشته روش کليک کردن... اينا چي ميگه.... اينا ميگه که تو خانومي که يه تاپ پوشيدي با يه دامن.... راحت اومدي مهموني و راحت برگشتي خونه.... اگه توي ايران بودي بايد توي اون گرما با اون مانتوها و روسريهاي مسخره اينور اونور ميرفتي و اگه تصميم ميگرفتي خلاف اين عمل کني يا بر عليه اين قوانين اعتراض کني نتيجش مي شد همون کتکها و زنداني شدنها.. (.البته من شخصا آزادي گفتار و نوشتار رو مهمتر از آزادي انتخاب لباس ميدونم ). پس خواهش ميکنم که اصل و نصب خودتونو يادتون نره و يادتون نره که کي بودين و از کجا اومدين.... ايران در عين حال که بهشت برين هست ولي بهشت برين نيست !!
لباس ها رو ريختم توي ماشين... بعدش گفتم بيام اينجا وبلاگ بازي کنم.... چه زن فعالي.... به به.... هم رخت شوري ميکنه هم وبلاگ بازي ميکنه.... هه هه
اول تير هشتاد و پنج 2006/06/22
Sunday, June 18, 2006
ايران و نارنگي
با عرض سلام خدمت بينندگان احتمالي ارجمند و با تسليت به مناسبت شكست ايران از نارنگي و با ارزوي ارتحال عاجل براي رهبر معظم انقلاب و با آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در يوم لله جام جهاني.......... خوب..... چه مي خواستم بگم ? اوا يادم رفت... هه هه... خوب حرف که زياده... دلم واسه وبلاگ بازي تنگ شده بيد.... حالا چه بنويسم ? آها اينو مي نويسم.... خدايي اونقد هوا خوبه که وبگردي من يه دهم کم شده..... اصلاً دلم نميخواد وقتم توي اينترنت بگذره.... اينترنت باشه واسه فردا که برف و بوران و سرما و تاريکيه...... فعلا که دو هفته هست که خدا حال داده و حسابي افتاب و گرمه .... خلاصه حالي به حولي..... ولي خوب يه ضرب المثل هست که ميگه "در سوئد به دو چيز هرگز اعتماد نكن.... يکي اب و هوايه سوئد.... يکي دختراي سوئدي" يعني چي.... يعني اينکه اگه امروز داغه داغ بود فردا شايد بارون و باد و ابري بشه.... در ضمن فقط دختراي بدبخت سوئدي نيستن که شامل اون ضرب المثل ميشن... خانوماي ايراني مقيم اينجا هم شاملش ميشن... هه هه..... اي بابا... من يه چيزاي ديگه مي خواستم بگم باز يادم رفت.... عجب ها.... اونقد حرف دارم که همه يادم رفته... خوب چه مي خواستم بگم... آها... مي خواستم بگم تا هوا خوبه بايد لحظه به لحظه استفاده کرد چون چشم به هم بزني باز سرما و تاريکي مياد.... اون موقع هست که من هر شب هر شب اپ ميکنم... هه هه....
آره ميگفتم.... امروز گفتيم بريم شهر... فوتبال ايران و نارنگي رو توي تلويزيون بزرگ ببينيم با بقيه خواهران و برادران بسيجي.... من هم گفتم خوب دامن ميپوشم با کرست.... اما مرد مربوطه نذاشت.... گفت فقط دمه ساحل اجازه داري اونجور بپوشي.... توي شهر کرست مرست يوختي... من هم گفتم "پوشيدن کرست با دامن توي شهر حق مسلم ماست" ولي ديدم خوب راس ميگه.... مقام معظم رهبري ناراحت ميشه.... گفتم باشه چشم ....زن حرف گوش کن... به به.... خلاصه با حجاب کامل اصرافي رفتيم رسيديم شهر.... يه جا بود تلويزيون گنده.... جمعي از هموطنان هم بودن واسه تماشاي مسابقه.... هوا هم که بيست.... داغ داغ.... حالي به حولي.... البته مشکل فقط قرمز شدن وضعيت بنده بود درست قبل از حرکت به شهر....
خلاصه رفتيم اونجا نشستيم و بازي شروع شد.....دو تا پسر کرد کنار من نشسته بودن... اگه بگي بنيانگذار انقلاب کبير اصرافي مسابقه رو ديد ها... اينا هم ديدن.... حالا بگو چرا.... بگو چرا تا بگم ديگه..... آها..... اوکي ميگم..... چون روبروي ما يه خانومي نشسته بود توي بقل شوهرش و ممه هاشو بيرون انداخته بود... از اون ممه گنده ها که مردا عاشقشن.... اين دو تا پسرا هم ميخ شده بودن.... اسن به تلويزيون نگا نميکردن.... هه هه.... زنه هم انگار خيلي عشق و حال مي كرد اينا ميخش شدن.... هي با ممه هاش ور مي رفت.... استغفرلا.... خدا ذليل کنه زن جماعتو که شيطونو درس ميدن..... خلاصه اين دو تا پسر کردا بدبختا فکر کنم ح ش ر ي رفتن خونه... هه هه.... شانس اوردم مرد من حواسش به مسابقه بود.... اسن ممه هاي خانومه رو نديد... چون اون هم عاشق ممه بزرگه ولي من ممهام کوچيکن.... هه هه.... آره ديگه خلاصه اين هم گزارش ممه اي از مسابقه ايران و نارنگي....

اهاي خانومه ما توي اين وبلاگ آبرو داريم ها..... اون توپو سفت بچسب نيفته.... اگه بندازيش من در اينجا رو تخته ميکنم......خوب بينندگان احتمالي ميدونم که خيلي دلتون واسه من و ک... شعرام تنگ شده بيد... من هم دلم واسه شما تنگ شده بيد....( الکي )
بيست و هفتم خرداد هشتاد و پنج 2006/06/17
Sunday, June 04, 2006
فکر زن

شايد و فقط شايد مردها بتونند جسم و روح ما زنها رو تصاحب کنند
ولي هيچ وقت نميتونند فکر ما زنها رو تصاحب کنند.... هيچ وقت
چهاردهم خرداد هشتاد و پنج
2006/06/04
پي نوشت : اگه کسي نظر داده توي اين پست جوابشو بخونه... اومدم جواب دو سه تا نظرو بدم يهو به سرم زد واسه همه جواب بدم... گاهي آدم دوست داره نظر که ميده جوابي بگيره.... به هر حال از کسايي که قبلا چيزي نوشتن و هيچ جوابي نگرفتن هم معذرت... وب گردي آسونه ولي نظر دادن خدايي حال و حوصله مي خواد.... تنبليم ديگه چه کنيم....
راستي امروز روز ششم از ماه ششم سال دو هزار و شش بود و روز ملي سوئد... خوب به ما چه
06/06/06
Saturday, June 03, 2006
من زن ايراني.... اهل خود ويراني
امروز قصد آپ کردن نداشتم تا اينکه در وبگرديها يک مطلب ديدم در مورد مشکلات جنسي و اينکه چقدر زياد هست و صحبت کردن در اين موارد براي اكثر افراد مشکله.... حالا طرف مي خواد دكتر باشه يا عمله.... فرق نميکنه ..... مطلب رو بخونيد اينجا....
هيچ کدوم از ما نميدونيم مشکلات جنسي چقدر بين ايرانيا زياد هست و اون امارهايي که دولت ميده هميشه يک دهم امار واقعي هست.... اكثر ما هم کمابيش در دوره هايي از زندگيمون با صکص مشکل داشتيم....جرات نکرديم با کسي حرف بزنيم.... وقتي دكتر ميريم با خجالت و ترس و لرز.... انگار که قتل انجام داديم.... همه و همه برميگرده به فضايي بسته جامعه ايران و تربيت ما در بچگي ونوجواني که هميشه صحبت از صکص يه تابو و گناه بوده.... حالا من توي وبلاگم چار تا کلمه گاهي از صکص مي نويسم ملت ميان هي فحشو بدو بيراه ميدن و هزار جور وصله ناجور به آدم ميچسبونن.....

من خودم يه مدت با صکص خيلي مشکل داشتم و صکصهام خيلي دردناک مي شد تا جايي که ديگه به جاي حال کردن و لذت بردن از درد زياد جيغ ميزدم.... هيچکس رو نداشتم که بهش بگم.... البته مي دونستم که اين به اصطلاح واژينيسم ناميده ميشه يعني گرفتگي ماهيچه هاي اطراف الت تناسلي ولي خوب اين چه تاثيري به حالم داشت... روم هم نميشد برم دكتر.... مي گفتم خدايا برم دكتر چي بگم..... بگم نميتونم صکص داشته باشم چون درد داره... ?بالاخره مجبور شدم رفتم دكتر و اين مشکل اونقدر حاد شده بود که حتي دكتر زنان هم نتونست منو معاينه کنه.... مجبور شد از کرم هاي بي حسي استفاده کنه و يه پرستارو خبر کرد که اومد كنار من که آروم بشم.... بالاخره بعد از چند بر معاينه شدن کاشف به عمل اومد که مشکل جسمي وجود نداره و گرفتگي ماهيچه ها به خاطر مشکلات روحي هست مثلا استرس.... دکتره گفت که خيلي زن ها به اين مشکل دچار ميشن و بايد با تمرين و صحبت مشکل حل بشه....

الان نوشتن اينا در وبلاگ خيلي سخته برام و اصلاً خوشايند نيست..... خيلي ناراحت ميشم وقتي يادم مياد چند مدت که اون مشکلو داشتم چقر جزر کشيدم.... ولي خوب گفتم بنويسم که شايد زناي ديگه بخونن و اگه اين مشکلو دارن بدونن تنها نيستن و اين قابل حل هست.... ولي خوب هيچ وقت يادم نميره بار اولي که رفتم دكتر و مي خواستم اين مشکلو بگم چقدر سخت بود برام به طوري که تا نيم ساعت هاي هاي گريه ميکردم.... بيچاره چقدر هم دکتره خوبي بود ....خلاصه بعد از چند جلسه دکتره ديد نه بابا وضع خرابتر از اين صحبتاس و من بايد به يه روانپزشک مراجعه کنم.... مراجعه به روانپزشک هم باز همون آش و همون کاسه.... دوباره گريه و زاري تا اينکه با اون روانپزشک هم خودموني شدم.... اون هم به هر حال به من کمک کرد که استرس رو کمتر کنم و سعي کنم ريلکس بشم.... اون هم گفت که زناي زيادي پيشش ميان با اين مشکل و اكثرا هم خارجي هستن..... يعني اين مشکل بين زناي خارجي بيشتر از سوئديا هست و منظورش از زناي خارجي ما ايرانيا و ترکا و عربا و کردا بود.... همين گروهه بدبخت که از صکص هيچي حاليشون نيست و هميشه صکص و حرف زدن راجع بهش ممنوع بوده واسشون....


به هر حال هرکي ندونه من ميدونم که مشکل داشتن با صکص هر چند هم موقت باشه ولي آدمو حسابي داغون ميکنه و خوب از اونجايي که هر مشکلي راه حلي داره بايد در اين مواقع هر چه زودتر به دكتر مراجعه کرد.... حالا حسابشو بکن زناي بدبختي که توي ايران باشن ديگه صد برابر واسه دكتر رفتن و صحبت کردن راجع به اين مسائل مشکل دارن و تا بيان خودشونو متقاعد کنن و به دكتر يا روانپزشک برن و کمکي بهشون بشه مرد مربوطه رفته يه حالي به خودش داده.... در هر صورت تويي که شايد داري اينو ميخوني و مشکلي داري بدون که تنها نيستي و احتياجي نيست به خاطر اون مشکل از خودت بدت بياد يا واسه دکتر رفتن احساس گناه و بدبختي بکني ....مهم اينه که ما بتونيم راجع به اين مشکلات با هم حرف بزنيم و به هم کمک کنيم..... البته اين در دنياي واقعيي بين ايرانيا حالا حالا ها مونده تا جا بيفته... ولي خوب وبلاگ راهه خوبيه.... البته صرف نظر از آدماي هرزه اي که با خوندن اين مطالب هزار جور وصله ناجور به نويسنده مطلب نسبت ميدن !!! هنوز سه صفحه ديگه ميتونم راجع بهش بنويسم ولي به دليل طولاني شدن مطلب همين جا فعلا تمومش ميکنم

دوازدهم خرداد هشتاد و پنج 2006/06/02

پي نوشت : در سال دوهزار و شش هنوز زن ايراني از ابتدايي ترين حقوق محرومه اينجا

Friday, June 02, 2006
زندگي يه بازيه... کي از عمرش راضيه
خودم حوصله خوندن مطالب طولاني وبلاگ ها رو ندارم.... ولي خوب اين مطلب خيلي طولانيه... به هر حال اگه کسي علاقه داره بخونه اگه هم نه فقط نتيجه گيري آخر رو بخونه
اين که مي نويسم جريان يک زن و مرد ايرانيه که ما دورادور باهاشون آشنايي داريم.... مرد اهل يکي از دهاتهاي ايران هست که حدود بيست ساله در سوئد زندگي ميکنه.... زن هم مال يکي از شهرستانهاي کوچيک استان فارس.... اين مردي که ميگم حدود چار پنج سال پيش رفت ايران براي اولين بار بعد از پونزده سال و خوب اينجور افراد مجرد که ميرن ايران مورد توجه همه قرار ميگيرن...... همه ميخوان دختر قالب کنن... دخترا هم ميخوان به زور خودشونو به طرف بچسبونن.... خلاصه اين جور مردا حسابي خوش به حالشون ميشه و همه حسابي تحويلشون ميگيرن..... اين بنده خدا هم که خيلي مرد خوبي هست رفت ايران.... نه براي ازدواج فقط واسه ديدن خانواده و اينکه ديداري تازه کرده باشه... حتي خود من بهش گفتم که چند تا دختر خوب سراغ دارم ولي خوب از اون جايي که از اين جور خاله زنک بازيا بدم مياد هيچ وقت معرفي نكردم و آدرس ندادم چون اكثر اين ازدواجا عاقبت خوشي نداره.....
خلاصه اين ميره ايران و خانواده هم گير ميدن که تو ديگه سي و پنج سالته و بايد زن بگيري... غافل از اينکه آقا حداقل توي اين پونزده بيست سال با شونصد تا بوده و يه شب که خيلي مست بوده و با يه زن سوئدي خوابيده.... زنه حامله شده و اين آقا هم بابا شده....اين نامرد هم هيچي نميگه و خلاصه يه دختر خوشگل انتخاب ميکنه حدود بيست و دو سه ساله و با هم ازدواج ميکنن... بدون هيچ آشنايي.... خلاصه اين دختره اومد اينجا و چه عروسي گرفت براش.... ما هم شاد و خندون رفتيمو كلي رقصيديم و همه محو تماشاي عروس خوشگل که چقدر هم با وقار و با احترام بود.... خلاصه زندگي شيرين اينا آغاز شد و توي مهموني و اين ور اون ور که ميديديشون مثل کنه به هم چسبيده بودنو و همه در حسرت زندگي اين دو تا.... البته من خوب مي دونستم که اينا همش ظاهريه و اينا توي خونه تو سرو کله هم ميزنن.... مثل خيلي خانوادهاي ايراني ديگه که به زور ميخوان جلوي ديگرن خودشونو خوشبخت جلوه بدن.... ولي اگه دو سه هفته باهاشون توي يه خونه زندگي کني ميفهمي که واويلا.......
اينو من همين جور نميگم ها..... خودم دو سه هفته با يه زنو شوهر زندگي کردم که فکر مي كردم خوشبخت ترين زوج دنيا هستن ولي بعد از اون تازه فهميدم که واااااويلا به هيچ عنوان با هم تفاهم ندارن و يه ريز جرو بحث دارن..... خلاصه کار ندارم.... برم سر اصل مطلب و همون زن و شوهر اول..... آره.... همين جور که اين خانم مي رفت کلاس زبان و کم کم داشت با جامعه آزاد اينجا آشنا مي شد و از حق و حقوق زن ها سر در ميورد يه روز يه نامه مياد خونه که اين هم باز ميکنه و ميخونه ولي خوب چون زبونش خوب نبوده و خيلي به نامه شك ميکنه زنگ ميزنه به زن ايراني همسايه که "کبرا" خانم بيا اين نامه رو بخون.... "کبرا" خانم هم مياد نامه رو ميخونه ميبينه که وااااويلا قبض ماهانه حقوق بچه هست و ميفهمه که شوهر خانم بچه داره.... توضيح اين که در اين مملکت همين جور الکي نميشه بچه درست کرد اگه بچه درست کني و حقوق داشته باشي بايد هر ماه براي بچه پول بپردازي اگه بچه با تو زندگي نکنه..... اين نامه هر ماه ميومده اما زن چون زبان زياد خوب بلد نبوده توجه نميکرده ميداده به شوهرش اون هم ميگفته قبض تلفنه يا پوله بنزينه يا از اين چيزا.....
خلاصه اين خانم که الان هم اقامت سوئد رو داره و هم پاسپورت سوئدي ميگه طلاق مي خوام.... و الان درگير طلاق هستن ....چي نتيجه ميگيرم ? اين که اون مرد اگه اون شب که مست شده بود و با اون زن سوئدي خوابيد يه کاندوم داشت اين بلا سرش نميومد.... به اضافه اينکه اينجا حق نگه داشتن يا کورتاژ کردن بچه با زنه و اون زنه گفته که اللا و لللا من بچه رو مي خوام نگه دارم... هر چي مرد گفته ننت خوب بابات خوب بندازش لامصبو گفته نه که نه... نگهش ميدارم خودمم بزرگش ميکنم..... جالب توجه اين که مرد مذکور اونقدر مست بوده که فردا صبحش يادش نبوده که بآ اين زن خوابيده و وقتي طرف ميگه حامله هست اين ميزنه زيرش و ميگه تو هرزه هستي و با همه ميخوابي.... از کجا معلوم من باباي بچت باشم.... زن هم ميره پليس شکايت ميکنه اونا هم ميفرستن تست "دي ان اي" که نشون ميده بعله.... کار کار امريکاست.... و همون مرد باباي بچه بوده ....
حالا همه اينا رو نوشتم که چي بگم ? که بگم اينا رو يه خانومي با خنده و قش قش واسه من تعريف کرد..... کدوم خانم ? همون خانم که دو سه هفته باهاش توي يه خونه زندگي کردم و فکر مي كردم اون و شوهرش و دو تا بچشون خوشبخت ترين خانواده هستن !!! و توي اون دو سه هفته فهميدم که وااااي چه افتضاحه زندگيشون و فقط به خاطر دو تا بچه ها با هم هستن..... جالب اينجا که همه حسرت زندگي اين دو تا رو ميخورن..... حالا اين خانم داشت واسه من جريان طلاقو طلاق کشي رو مي گفت و قش قش ميخنديد که " آره ديگه توي سوئد هر کي مياد طلاق مي گيره.... فقط منو شوهرم داريم زندگي مي كنيم" !!!! توي دلم گفتم شاشيدم توي زندگي تو و شوهرت..... اخه اون زندگيه شما داريد ? توش خودتونو ميسوزونه بيرونش مردومو.... آره ديگه..... عجيب بود برام که چه جور يه آدم ميتونه از شكست ديگران و خراب شدن زندگي ديگران اينقد لذت بره..... واقعاً قش قش ميخنديد وقتي داشت جريان طلاقو اين حرفا رو واسه من تعريف مي كرد !!! از قديمو نديم گفتن آدمي را آدميت لازم است....
نتيجه : يک : کاندوم فراموش نشود..... دو : الکل زياد دردسر سازه..... سه : داشتن بچه چيزي نيست که آدم بخواد از همسر آيندش پنهان کنه و فکر کنه هيچ وقت نميفهمه... ماه هميشه پشت ابر نميمونه ......چهار : بالاترين امار طلاق در سوئد مختص ايرانيا هست
يازدهم خرداد هشتاد و پنج 2006/06/01