متولد
Independent w-o-m-a-n
Tuesday, May 30, 2006
من يه گل هزار پرم که پاي هر پرم يه خاره...... داغ تابستون رو سرم اما تنم پر از بهاره
با اين سن و سال صورت لعنتيم هنوز جوش ميزنه.... بازو و کمر هم همينطور.... همشم به خاطر بستني شکلات و عسل که زياد ميخورم.... اگه نخورم کمتر جوش ميزنم.... ديشب وسط انجام عمليات ولفجر هشت و در همون موقع که آدم داره به اوج ميرسه و حسابي حال ميکنه بهم ميگه "باز که صورتت دو تا جوش زده ...صد بار بهت نگفتم اين آت و آشغالا رو کمتر بخور" ...... آقا منو ميگي.... چه حالي شدم.... مثل اينکه ببرنت بالا... بالا.. بالا... بعد يهو از اون بالا با مغز ولت کنن روي اسفالت... چه حالي به آدم دست ميده... آره... همون حال به من دست داد... خيلي حالم گرفته شد... ولي به روش نيوردم... گفتم بذار اون حالش گرفته نشه حداقل....تيريپ فداکاري...

.امروز بر حسب اتفاق هر دوي ما تعطيل بوديم با هم... وگرنه يا اون صبح کاره من شب کار... يا اون شب کاره من صبح کار.... و حسابي قرو قاتيه.... و اصلاً هم رو نميبنيم.... آره امروز هر دو تعطيل بوديم... صبح رفتيم استخر... بعد رفتيم شهر.... من گفتم حالا نشونت ميدم.... حال منو ميگيري.... رفتيم شهر... من هم مثل بچه هاي چهار ساله هر چه ديدم گفتم مي خوام... چيزايي که اصلاً احتياج نداشتم.... هه هه... اينو مي خوام اونو مي خوام... دو تا دامن.. سه تا تيشرت... يه بيکيني... يه همبرگر يه ساندويچ... بستني نوشابه... رژ لب... شلوار لي.. شورت.. کيف........ آره...بيست دفعه رفتم اتاق پرو و امدم بيرون ....البته اينا که ميگم واسه زني مثل من که کار ميکنه و حقوق بدي نداره کشکه.... ولي خوب ما زن ها هميشه حال مي كنيم که يه چيزي ميخريم مرد پولشو بپردازه ....خلاصه يه ريز قر زدمو بهونه گرفتم... دلم خنك شد که تلافي کردم... حالا تلافي اصلي ميمونه واسه امشب که يه لباس خواب جديدو رو کنم.... و وقتي طرف حسابي هوس کرد بگم شب به خير من حال ندارم... مي خوام بخوابم.... هه هه

اين هم مال چند روز پيشه ولي چون حال آپ کردن نداشتم الان ميذارمش.... پرسيده اگه توي يه جزيره تنها باشي کدوم يکيو واسه خودت انتخاب ميکني... يه پري دريايي که از کمر به بالا زنه يا يه زن که از کمر به بالا ماهيه.... عکس اينجا...... متاسفانه اون وبلاگ مدتيه قسمت نظرخواهيش واسه من باز نميشه ببينم ملت چي نوشتن ......
هشتم خرداد هشتاد و پنج 2006/05/29
Thursday, May 25, 2006
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي............ از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي

امروز باز يکي از اون جلسه هاي اجباري سر کار بود... خيلي خسته کننده... من که بيست دفعه به بهانه توالت رفتم بيرون... آخراش هم رئيسه يه چيزي گفت هيچکس جواب نداد... من يه جوابي دادم که همه از خنده قش کردن.... رئيسه هم واسه اينکه کم نياره لبخند زد... ولي از قيافش مي شد فهميد که مي خواد خفم کنه.... حالا همه ساكت شدن دو تا همکاراي خانم هنوز دارن هر هر ميخندن... هر چي من لبامو گاز ميگيرم که بابا بسه ضايع نکنيد ديگه ....انگار نه انگار... تا اينکه رئيسه يه چشم قره ميره بهشونو ساكت ميشن....
خوب که چي مثلا ? حالا اينا رو نوشتم اينجا الکي جوهر اينترنت حروم کردم... نميدونم والا... با وجود اينکه بد جور از دنياي وبلاگ زده شدم ولي هي مي خوام روزي صد بار آپ کنم.... انگار يکي با چاقو گذاشته روي گلوم ميگه آپ کن

اينم يکي از برادرن بسيجي توي نظر خواهي پايين نوشته ...حالا چه ربطي به اون مطلب داره ديگه خدا ميدونه !!! :
سوتین سایز 60: تو رشده..... سوتین سایز 70: تو مشته..... سوتین سایز 80: بهشته.... سوتین سایز 90: درشته.... سوتین سایز 90 به بالا :بالشته ........حالا قابل توجه بينندگان عزيز که احتمالا اينجا رو ميخونن که من اينو نشنيده بودم... وقتي خوندم فکر کردم اون بند اول يعني سايز شصت نوشته توي رشته (شهر رشت)... هي فکر کردم خدايا رشت به سايز شصت چه ربطي داره... بعد از سه ساعت فکر کردن تازه دوزاري افتاد که نوشته توي رشده.... دو زاري بد جور کجه !!!
.....................................................................................................................
شاعر ميگه : سکوتم از رضايت نيست.... دلم اهل شکايت نيست..... هزار شاكي خودش داره..... خودش گيره گرفتاره..... همون بهتر که ساكت باشه اين دل.... جدا از اين ضوابط باشه اين دل.... از اين بدتر نشه رسوايي ما.... که تنهاتر نشه تنهايي ما.................
چهارم خرداد هشتاد و پنج 2006/05/25
Wednesday, May 24, 2006
يه شب مستي باز سر رامه
مکالمه من و پسرم سي سال آينده
-مادر الهي فدات بشم چقدر دير کردي نگران شدم..... -باز تو شروع کردي مامان.. تازه ساعت دوازده شبه.. منم که دختر نيستم هي نگرانم باشي..... - آره مادر قربونت برم تو مردي واسه خودت.. دردو بلات بخوره تو سر هر چي دختره..... -مامان گشنمه يه چيز بده بخورم...... -قربونش بشم الهي.. تا تو دستاتو ميشوري غذاتو گرم ميکنم.... -خواهرام کي اومدن خونه?.... -مادر قبل پنج خونه بودن والا...... -غلط کردن.. صد بار نگفتم بايد قبل چهار خونه باشن? .... -تو ببخش مادر.. قول ميدم تکرار نشه.. والا اينا به من هم خيلي حرص ميدن.. جيگرم خون شده...... -ميزنم تو سرشون خودم ..... -خيلي خوب مادر داد نزن حالا بزار بخوابن... كاش صد تا پسر کور کچل ميزاييدم يه دختر نميزاييدم.... همش بايد نگران باشم... همش بايد به فكر جهاز باشم... الهي قربونت برم من کي واسه تو زن بگيرم?.... -مامان خيلي داري حرف ميزني ها.. من خيلي خستم از صب تا حالا دختر بازي کردم ديگه حال حرف زدن با تو ندارم......
-اي مادر خوب من چه کار کنم.. بابات که همش پيش اون زنشه.. خواهرات هم يا دانشگاه يا کلاس خياطي.. من دق کردم توي خونه.. پس با کي حرف بزنم مادر?!..... -بابام کي مياد خونه? ..... -چه ميدونم... از وقتي زن جديد صيغه کرده ديگه منو يادش رفته ...جووني کجايي که يادت به خير... يه زماني مي گفت خدا يکي زن يکي... اما حالا يادش رفته..... -بالاخره مامان ما مردا تنوع طلبيم ديگه نميتونيم به يکي قانع باشيم..... -آره مادر ميدونم.. خوب دين مبين اسلام هم گفته مرد ميتونه تا چهل تا صيغه کنه.. ولي خوب اگه من فقط دختر زا بودم آره حق داشت.. اما بالاخره بعد چهار تا دختر تو رو زاييدم ديگه... الهي قربون اون چشات بشم .....راستي مادر پسر پيش نماز محل از خواهر بزرگت خواستگاري کرده ..من ميگم شوهرش بديم بره تا يه کاري دستمون نداده.. خيلي سر و گوشش ميجمبه..... -آره بابا شوهرش بده بره يه نون خور کمتر ميشه.... -پس ميگم جمعه بيان خواستگاري خدا کنه تا اون موقع بابات از پيش اون زنش بياد........جمعه که اونا بيان النگوهامو دستم ميکنم.... -مگه تو النگو هم داري مامان? .... -آره مادر... تو رو که زاييدم بابات ده تا النگو بهم کادو داد... گفت "بتول" خيلي خاطرتو مي خوام... قبلش که خواهراتو ميزاييدم محل سگ هم بهم نميذاشت......
:-) "مکالمه من و دخترم سي سال آينده" ... اگه کسي نخونده در وبلاگ قبلي بخونه.... چقر مکالمه دارم من با بچهاي نداشتم !!!
2006/05/23 دوم خرداد هشتاد و پنج
Tuesday, May 23, 2006
آدماي کوچيک.... آرزوهاي بزرگ
فکرشو بکن اگه ميشد مرد بود... اونوقت ديگه توي دنياي به اين بزرگي هيچ درد و غمي نداشتي.... دلم کمرم سرم... واي خدا فشارم پايينه.... نميخوام زن باشم آقا.... نميخواااااامممممممممم.... اگه بفهمم کي اين عادت ماهانه رو اختراع کرده خودم خفش ميکنم :-(

اينم بگم بعدش برم لالا کنم... چند روز پيش که وب گردي مي كردم يه مطلب خوندم... نميدونم کجا بود... آدرسش الان يادم نيست.... نوشته بود که : "من اگه شيئ (جسم) بودم آرزو داشتم يه بطري باشم که توش يه نامه هست و يکي منو توي دريا انداخته"... بعد سئوال کرده بود شما دلتون ميخواست چه شيئ يا جسمي باشيد... توي کامنتاش نگا کردم يه پسره نوشته بود : "من دلم ميخواست سوتين يه دختر باشم" !!!!
شب خوش.... خواباي رنگي ببينيد ......
آها اينم بگم تا يادم نرفته... اينو مرد من برام تعريف کرده ...ميگه سر کلاس بوديم و يکي از معلماي زن اون روز خيلي بد اخلاق بوده و الکي به همه گير ميداده.... يکي از همکلاسياش که يه پسر ايراني بوده به معلمه ميگه ببخشيد خانم شما باز عادت ماهانتون شروع شده ? .....و خلاصه همه کلاس از خنده منفجر ميشه..... آخي بيچاره معلمه چه حالي شده...هه هه
يکم خرداد هشتاد و پنج 2006/05/22
Sunday, May 21, 2006
حتماً بايد تيتر داشته باشه مگه ?!
يه آدم کور در خيابان کريم خان بايد نيم ساعت منتظر بشه تا ماشين گيرش بياد ? خدا رحم کرده مملکت ما اسلاميه ها.... اگه نبود چي مي شد ?! عکس و توضيحات اينجا ...
.اين منو ياد سه سال پيش انداخت... دقيقا يه جايي همون نزديکا بودم يا شايدم نه... نميدونم يادم نيست... به هر حال... سر ظهر بود و من اومدم كنار خيابون که ماشين سوار بشم.... هر تاکسي ميومد تا درش پر بود و بقيه هم همه شخصي که اصلاً نميخواستم سوار بشم... من هم فکر کنم يه نيم ساعتي اونجا وايساده بودم و ديگه داشت گريم ميگرفت.... از پسر بچه هيجده ساله بگير تا پيرمرد نود و نه ساله... بوق... چراغ... نگاه هاي کثيف... متلک.... حالم داشت بد مي شد...
پيش خودم گفتم خدا رحم کرده حالا من يه قيافه معمولي دارم... اگه يه زن خوشگل آنچناني بود ديگه همون جا ميخوردنش.... خلاصه بعد از حدود نيم ساعت که من مثل ماست اونجا وايساده بودم يه مرد خوبي اومد که انگار منو از توي مغازش نگاه مي كرده... گفت دخترم خيلي وقته اينجا وايسادي... اگه مي خواي سوار ماشين هر کسو ناکسي نشي بهت پيشنهاد ميکنم که از اينجا تا فلان جا پياده بري... حدود يه ربع راهه اگه تند بري... اونجا ديگه هميشه تاکسي هست.... خيلي تشکر کردم و خوشحال شدم که يه آدم با وجدان حداقل پيدا ميشه... گفتم چشمم کور دندم نرم پياده ميرم و توي اون ظل گرما رفتم تا رسيدم به اونجا... آره.... اون بار آخر بود که رفتم ايران.... بعدش ديگه پشت دستمو داغ کردم ايران نرم.... البته نه براي اون قضيه ها.... نه... کلا واسه خيلي چيزاي عذاب دهنده که در ايران هست....
...........................................................................................................................................
امروز صبح از خواب بيدار شدم... يه ذره مرد مربوطه رو انگولک کردم که اون هم بيدار بشه که داد زد سرم که بذار بخوابم... من هم حسابي کنف شدم.... بلند شدم صبونه خوردم يه کم وب گردي کردم... گفتم خدايا چه کار کنم حوصلم سر رفته.... گفتم بذار برم استخر که بهترين کاره... رفتم شنا کردم بعدشم رفتم توي سونا نشستم... هيچکس نبود جز من... يه دفعه دو تا زن اومدن با سه تا بچه... زن ها به بچه ها گفتن اينجا بشينيد تا ما دوش بگيريم... اگه هم خيلي گرم شد بيايد بيرون... بچه ها دو تا پسر بودن و يه دختر ....حدوده چهار پنج ساله.... لخت هم بودن ....هر سه تا بدون مايو... من هيچ وقت لخت نميشم توي سونا... ولي خوب روي درش نوشته که بايد لخت بشي.... من با حجاب کامل اسلامي ميشينم هميشه.... يعني همون بيکيني خودمون....
خلاصه اين بچه ها شروع کردن به حرف زدن با هم و توي اين گير و دار يکي از پسر بچه ها دستش رفت به اونجاش ! و شروع کرد با اون چيزش بازي کردن... يهو دختره دست پسر رو گرفت گفت باهاش بازي نكن... بعد نگا کرد به چيز اون يکي پسر بچه و گفت مال تو يه کمي از مال اون بلندتره !!! اون پسره هم دستش رفت اونجاش که مقايسه کنه ببينه بلندتر هست يا نيست.... بعد يهو دختره به دو تا پسرا گفت اين چيزتون خيلي بلندتر هم ميشه !!! مال باباي من اينقده.... و با دستش يه چيزي حدوده چهل پنجاه سانت نشون داد !!! من هم اين وسط قش کرده بودم و دلم ميخواست دخترو ماچش کنم خيلي با نمک بود.... توي همين گير و دار مادر بچه ها اومدن و بچه ها رو بردن.... مادر دختره رو با هيکل ريزه ميزش که ديدم گفتم اي بالام جان خدا به دادت برسه اگه بچت اندازه اون چيزه رو درست گفته باشه ! هه هه .....بچه هم بچه هاي قديم :-)
سي ام ارديبشت هشتاد و پنج 2006/05/20
پي نوشت : به کسايي که وبلاگ ندارن و نظر دادن همين جا جواب دادم زير نظر خودشون
Wednesday, May 17, 2006
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاست

واقعاً متاسفم براي خودم و بقيه دخترها و زنهاي ايراني.... در حالي که خيليا ميگن ايران خيلي آزاد شده ! ايران خيلي خوب شده ! و آزادي رو در شلوار کوتاه و روسري کوتاه و مانتوي تنگ ميدونن يه همچين مسائلي روزانه داره در شهراي کوچيک و بزرگ ايران اتفاق ميفته.... واقعاً دلم ميسوزه براي اون دختر .... براي بقيه دخترا.... و حتي براي خودم..... بخونيد يه مطلب در مورد پرده با ارزش ب ک ا رت اينجا
.........................................................................................
اگه داري اينو ميخوني اول يه مطلب بخون راجع به يه مرد ايراني که زنش بهش خيانت کرده :
اينجا و اينجا
خوب حالا با کمي فکر ميشه به خيلي سئوال ها جواب داد..... مثلا چرا عروساي پستي تا پاشون ميرسه اروپا دم در ميارن... جفتک ميندازن.... بي خود و بي جهت طلاق ميگيرن.... ميرن خيانت ميکنن.... آره همه اينا ريشه داره در فرهنگ غلط و همه محدوديت ها..... بعضي وقتا که اين چيزا رو ميخونم يا ميشنوم يه کم راستش دلم خنك ميشه.... ميگم آها بذار يه کم مرداي ايراني بکشن.... نتيجه تعصب و مرد سالاريه غلط خودشنو ببينند.... چيزي که عوض داره گله نداره.... گاهي اوقات اين جور زن ها رو تحسين هم ميکنم ! شايد بدبختا حق دارن... از توي قفس يهو ميان توي اروپا به آزادي مطلق ميرسن.... دستو پاشونو گم ميکنن.... تازه ميفهمن که زندگي آزاد يعني چه.... ديگه اجبار نداري با مردي به زور زندگي کني.... ديگه اجبار نداري از ترس جامعه و حرف در و همسايه زندگي کني.... ديگه نميترسي که بچتو ازت بگيره.... ديگه مي دوني که بعد طلاق مجبور نيستي برگردي خونه بابا و تو سري خور بشي....

حاضرم قسم بخورم در داخل ايران از هر ده تا زن هشت تا شون در جا طلاق بگيره اگه اين شرايطه گفته شده رو داشته باشه.... چيه ?عجيبه ? آره عجيبه ! و حقيقته تلخي هم هست.... ولي خوب زناي ايراني خيلياشون زندگي ميکنن و به ظاهر خوشبخت هستن فقط و فقط واسه اينکه چاره ديگه اي ندارن... اگه داشتن عمرا زندگي مي كردن .....خيلي جاي بحث داره ولي مغز مرد ايراني پوسيده هست و گفتن اينا هم بي فايده.... همه اينا رو قبول دارن و به به چه چه ميگن..... ولي فقط واسه ديگران خوبه..... واسه خواهر مادر و زن خودشون يه شرايطه ديگه اي حاکمه.... البته نه اينکه زن ايراني هم بهتر باشه ها.... اون هم بدتره.... زناي ايراني به يه سني که ميرسن جووني خودشون يادشون ميره و با کمک مردا ميخوان دختراي بدبختو سرکوب و عقده اي کنن
البته اين که يه خانواده تا چه حد بايد به بچشون آزادي بده و آزادي زياد چه دردسرايي ميتونه داشته باشه اون يه بحث ديگه هست که ميتونم بعدا بنويسم ولي اينجا فقط خواستم بگم که دختر ايراني خيلي شرايط بدي داره..... از نظر روحي داغون ميشه وقتي ميبينه که همه پسرا دوست دختري ميخوان که حسابي حال ميده ولي موقع ازدواج همه دنبال دختر پيغمبر هستن که کسي چپ به پرده ب ک ار ت ش نگا نکرده باشه.... اين در حالي که خود اون مرد با ده ها زن خوابيده و حال کرده..... آره.... مرد ايراني حقشه که اين بلاها سرش بياد.... آره آره آره !!!

بيست و هفتم ارديبشت هشتاد و پنج 2006/05/17

Monday, May 15, 2006
زاهدان کين جلوه در محراب و منبر مي کنند.... چون به خلوت ميروند آن کار ديگر مي کنند
رو که نيست... سنگ پاي قزوينه به خدا !
در سايت ر ه ب ر معظم انقلاب يک قسمتي هست با عنوان ياد ايام.... واسه امروز اينا رو نوشته :
درچنین روزی ...
سال 1362 آیت ‌ا... خ ام ن ه ‌ای در دیدار با پاسداران و كاركنان نهاد ریاست ‌جمهوری تاکید کردند: سپاه باید مظهر مقاومت آگاهانه باقی بماند.
سال 1374 حضرت‌ آیت‌ا... خ ام ن ه‌ای‌ رهبر معظم‌ انقلاب‌ اسلامی‌ در اولین‌ روز آغاز به‌ كار هشتمین‌ نمایشگاه‌ بین‌المللی‌ كتاب‌ تهران‌، به‌ روال‌ همه‌ ساله‌، این‌ نمایشگاه‌ را مورد بازدید قرار دادند و از نزدیك‌ با تازه‌های‌ كتاب‌ آشنا شدند.
سال 1375 حضرت آیت‏ا... خ ام ن ه‏اى رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار جمعى از علما، روحانیون و طلاب مبلغ با ایشان طى سخنانى بر وجود عوامل لازم براى رشد مادى و معنوى انسان در دین مقدس اسلام و بخصوص در مجموعه فكرى و عقیدتى شیعه تأكید كردند و از حادثه عاشورا به عنوان یكى از عوامل بقاء و حیات تفكر اسلامى نام بردند.

با عرض معذرت خيليييييي شديد از تو خواننده احتمالي.... من اگه اينو ننويسم الان دق ميکنم... يه زن اينو نميگه ولي با خوندن اينا لازم شد بگم : ميشاشم توي دهن مقام معظم ره ب ري و علما و روحانيون و طلاب که با افكار پوسيده هزارو چهارصد سال پيش از زن ايراني يه برده بدبخت ساختند
توي مملکت ما ملت دارن توي جاده ها قتل و غارت ميشن اونوقت اين پير سگ رفته از رشد مادي و معنوي انسان در دين مقدس اسلام حرف ميزنه !!! کدوم رشدو ميگي... ببخشيدا ? زناي خود فروشو ميگي ? يا جووناي معتادو ميگي ? يا آدماي بدبختي که توي زلزله بي خونه شدنو هنوز توي چادر ميخوابن ? خفه شو کثافت !!! ميرسه اون روز که تو هم مثل رهبر معظم عراق خودتو توي سوراخ موش قايم کني اونوقت خودم ميام ميشاشم توي دهنت الاغ.... ولي نه حيفه به خدا.. باز توالت ارزشش از تو و هم دستات بيشتره....!!!!
:-) با عرض معذرت دوباره از تو خواننده احتمالي اينجا
در چنين روزي سال ۲۰۰۶ : زن متولد ۱۳۵۷ شاشيد توي دهان مقام معظم ره ب ري
بيست و ششم ارديبهشت هشتاد و پنج 2006/05/16
من و تو باهميم اما دلامون خيلي دوره... هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
اين متن بايد در دفترچه خاطرات نوشته بشه ولي چون ندارم همين جا مي نويسم اگه کسي حوصله چرت و پرت خوندن نداره خوب نخونه.... واسه کسي دعوت نامه نميدم !

ما آدما هممون متفاوت هستيم توي شرايط مختلف بزرگ شديم.... فرهنگاي مختلف.... عقايد مختلف..... بعضي آدما خيلي حساس تر از بقيه هستن و اين باعث ميشه که بيشتر ضربه بخورن..... واسه يه مسئله که ديگران شايد ککشون نگزه خيلي رنجيده و ناراحت ميشن... من هم متاسفانه اينطور هستم البته با بالاتر رفتن سن و پستي بلنديهاي زندگي خيلي نسبت به سابق بهتر شدم و به قول معروف پوست کلفت... ولي خوب هنوز هم خيلي حساس هستم.... امروز خيلي ناراحت بودم خودمو نگه داشتم که بيرون گريه نکنم تا رسيدم خونه پق زدم زير گريه.... به جاي اينکه باهام حرف بزنه دلداريم بده ناز و نوازشم کنه شروع کرد که... تقصيره خودت بوده ميخواستي همچين بكني همچين نکني... با اين سن و سال خجالت نميکشي گريه ميکني.... برو صورتتو بشور که ريملت ريخته پايين.... واي که چقدر کفري شدم.... واقعاً از مرد جماعت بيشتر از اين ميشه انتظار داشت ?! گاهي اونقدر قلبشون از سنگه که باور نکردنيه... الان هم يه جا از قبل کار داشت رفته بيرون ولي مي خوام باهاش قهر کنم.... آره قهر ميکنم

چه جور دلش اومد اونجور خشن با من رفتار کنه ? چرا همش انتظار داره من مثل يه زن با تجربه پنجاه ساله رفتار کنم ? چرا از اينکه من گاهي ضعيف باشمو گريه کنم بدش مياد ? شايد تقصيره خودمه همش خواستم با مردا برابري کنم و احساساتمو نشون ندم ...شايد همون بهتره که زن باشم ...به خودم اجازه بدم مثل بقيه زن ها لوس و ننر باشم... نميدونم... ولي آخيش اينا رو نوشتم اينجا يه کم سبک شدم ...
بيست و چهارم ارديبهشت هشتاد و پنج 2006/05/14
پي نوشت : پروژه قهر کردن من ناکام شد... ديشب که هم رو نديديم چون من قبل از اينکه بياد لالا کردم... امروز هم از سر کار اومدم و خودمو آماده کردم واسه يه قهر يک هفته اي... گفتم قيافه جدي ميگيرم تحويلش نميگيرم.... اومد خونه سلام کرد... جواب ندادم.... بعدش يه چيزه با مزه گفت که من پق زدم زير خنده.... وقتي بخندم ديگه کار تمومه قش ميکنم... بهش گفتم اصلاً سعي نكن باهات قهرم.... بايد معذرت بخواي از من... فکر کردم ميگه نه... ولي گفت اوکي معذرت مي خوام... من هم گفتم اوکي پس آشتي ....!
کسايي که چيزي نوشتن ميتونن جوابشو توي نظرها ببينن... توي بلاگفا نميشد جواب بدي به نظرها ولي اينجا ميشه...
Saturday, May 13, 2006
يه جا ابره آسمون... يه جا پر از ستاره

بهار قشنگه ولي براي منو امثال من خيلي سخته.... اين حساسيت لامصب آدمو ديوونه ميکنه.... همش عطسه.. چشات ميخاره ...دماغت ميخاره... گلوت ميخاره... چشاتو اونقدر ميخاروني که ورم ميکنه و قيافت نحس تر از اون چيزي ميشه که معمولا هست.... هيچ دارويي هم کمک نميکنه... بايد دوران خودشو بگذرونه تا خوب بشه...

بهار قشنگه ولي آدم بيشتر هوسش ميکنه... قبول داريد ? حالا به خاطر گرمي هوا هست يا هورمونها يا هر چيز ديگه کار ندارم... ولي خوب آدم بيشتر دوست داره... البته من خودم شخصا بيشتر عشق وسوسه کردن دارم تا عشق خود صکص.... منظورم مرد خودم هست ها نه مرداي توي كوچه خيابون !!! دوست دارم برم توي جلدش... هه هه... بعد هم بذارمش توي خماري... خوب ديگه اين هم يه جور مرضه ديگه... ولي خوب خواهران بسيجي ميدونن که وسوسه کردن مرد جماعت بس لذت بخش است و توي خماري گذاشتن بس لذت بخش تر ..... البته خوب زياد هم توي خماري نبايد گذاشت چون ميرن طبق قوانين دين مبين اسلام چهار پنج تا ص ي غ ه ميکنن اونوقت ديگه خودت ميموني توي خماري....!!! هه هه.....

بهار قشنگه ولي قشنگتر بود اگه يه سري آدما بودن توي زندگي آدم.... يه سري آدما که رفتن... راحت خوابيدن واسه خودشون بي خبر از همه جا.... اونا هم خيلي بهاراي قشنگي داشتن ولي ديگه نيستن... از فکرش هم آدم قلب درد مي گيره ولي خوب اينه رسم زندگي... يه روزي هم يه عده ديگه از اين بهاراي قشنگ لذت ميبرن و ما نيستيم
توضيح : از کسايي که توي آخرين نظر خواهي از من دفاع کردن! ممنون ولي خوب خيالي نيست... من اگه مي خواستم به اين ها گوش بدم خيلي وقت پيش بايد در اون وبلاگمو تخته ميکردم... بالاخره اينجور آدما هم بايد يه جايي داشته باشن که عقده هاشونو خالي کنن ديگه... ولي يه خواهشي دارم از خانوما... ببينيد بايد ماها حداقل هواي هم رو بيشتر داشته باشيم اگه مرد جماعت همش خواهر مادر به هم حواله ميدن ولي ديگه ما نبايد اين كارو بکنيم.... آخه خواهر مادر طرف چه گناهي دارن اين وسط ?! به خود طرف بدو بيراه بگيد نه به خواهر مادرش... يا اينکه بيايد حداقل به پدر و برادر طرف بدو بيراه بگيد ...ببينيد چقدر اين مردا هواي همو دارن... تا حالا شده به پدر و برادر هم بگن ? نه نشده ! ولي همش به خواهر مادر بيچاره حواله ميدن.... يه کم فکر کنيد... مادر خيلي ارزشش زياده... مادرو بايد سجده کرد.... لطفا بد و بيراه نگيد به مادر کسي
2006/05/12 بيست و دوم ارديبهشت هشتاد و پنج
Friday, May 12, 2006
يه روز عاشق نوري يه روزي سوت و کوري
-کجايي شيطون.... -توي آشپزخونه..... -چه کار ميکني?...... - توي آشپزخونه چه کار ميکنن معمولا ?.... دارم مثل زناي حمال آشپزي ميکنم.... آقا پاي تلويزيون نشسته من بدبخت پاي گاز وايسادم... به اين ميگن مرد سالاري..... - آها حالا اينجا بحث جالبي پيش مياد... بيا اينجا ببينم..... - بگو ميشنوم کر که نيستم.... -ميگم بهت بيا اينجا..... - منم به تو ميگم نميام چون غذام ميسوزه...... - انگار چيزه جديديه... من بدبخت غذاي سوخته زياد خوردم.... ديگه عادت دارم..... - بي مزه.... - ببين آخرين باري که تو غذا درست کردي کي بود ? - چه ميدونم ! - بگو ! - هفته پيش..... - خوب خدا پدر مادرتو بيامرزه..... آخرين باري که نظافت کردي کي بود ? - نميدونم..... - آره حق داري ندوني... چون اصلاً نظافت نکردي.... الان سه تا آخر هفته پشت سر هم من دارم نظافت ميکنم صدام هم در نمياد... ولي خانوم واسه يه غذا درست کردن چه قشقرقي راه اندخته......

- حالا شاه کار کردي سه هفته نظافت کردي.... برو ببين مردايه ديگه چه کارا که نميکنن...... -خوب تو هم برو ببين زناي ديگه چه کارا که نميکنن... تو هيچ سليقه و هنري که نداري... كاش حداقل زبونت كوتاه بود.... - خواهش ميکنم حوصله جر و بحث ندارم........ - آره ديگه تا حرف حقيقت ميزنم بگو حوصله ندارم..... - خوب حالا چي مي خواي بگي مثلا... منظورت چيه ?.......... - منظورم اينه که اگه تو داري غذا درست ميکني شاه کار نکردي من هم اگه نظافت کردم شاه کار نكردم.... ولي خوب تو اونقدر رو داري که فقط کاراي خودتو ميبيني...... - خوب بالاخره تو مردي بيشتر توانايي داري من خسته ميشم.....

- باز اين "بحث زن و مرد" تو پيش اومد.... هر جا به نفعت باشه زن هستيو لطيف و ظريف... کمرت درد مي گيره جارو کني دستت زور نداره تي بکشي... اما جاهاي ديگه ميگي من با يه مرد هيچ فرقي ندارم........... - گير داري ميدي ها الکي... فکر کنم باز مامان جونت پرت کرده.... - بس کن از اين حرفت خيلي بدم مياد... مامان من به زندگي ما چه کار داره...... - اخي الهي بميرم که مامان تو اصلاً به هيچ کاري کار نداره..............! - معلومه که نداره.......... ! - من خودم زن هستم ميدونم که ما زن ها شيطونو درس ميديم... مامان تو هم خوب ميدونه چه جوري غير مستقيم تو رو کوک کنه.... خيلي زرنگه..... - پس دخالت در زندگي ديگران بده ديگه ? نه ? .... - آره معلومه که بده !.... - پس خانم چرا توي زندگي برادرات دخالت ميکني ? ..... - اونا فرق دارن !..... - چه فرق داره مثلا ? - منو با زن داداشام مقايسه ميکني ?! اونا درسته برادرامو قورت ميدن.... ولي من بدبخت همش مظلوم هستم...... - آره تو خيلي مظلومي!!! - بس کن ديگه..... ديگه نميخوام چيزي بشنوم... پاشو بيا اينجا لطفا يه سالاد درست کن غذا حاضره !

خدايي زن مفت خور ايراني زياد داريم که از صبح تا شب توي خونه هستن يا ميرن بيرون دنبال قرتي بازي.... اما زنايي مثل من که کار ميکنن ديگه نه به کار خونه ميرسن نه به قرتي بازي.... جالب اينجاست که زناي گروهه اول خيلي زبون درازتر هم هستن و مرد مربوطه بيشتر دوستشون داره.... از صبح تا شب مفت ميخورن ميخوابن تازه مرد بدبخت از سر کار که مياد ميخوان براشون ظرفو رخت هم بشوره ....زن جماعت خيلي رو داره به خدا.... ولي خوب هستند زناي مظلومي مثل خود من :-)
نکته : کسايي که چيزي نوشتن و هيچ جوابي نگرفتن شرمنده... حمل بر بي توجهي نشه.... خيلي وبلاگا رو ميخونم تند تند ولي حال نظر دادن ندارم
!
بيست و يکم ارديبهشت هشتاد و پنج 2006/05/11
Wednesday, May 10, 2006
تفريح جديد زنهاي سوئدي
ديروز يه مجله ورق مي زدم يه مقاله جالب ديدم راجع به زنهاي سوئدي که وبلاگ مينويسن راجع به صکص و اينکه اين مسئله چقدر زياد شده بين زنها... پيش خودم گفتم وا خدا به دور... اينا ديگه چرا.... حالا يه زن ايراني رو بگي باز يه چيزي... که همه چيز براش ممنوع بوده و هميشه انسان درجه دو بوده و هست... ولي خوب در مقايسه با ما اينا ديگه خيلي از اين چيزا برشون حل شده هست.... به هر حال با دو تا زن مصاحبه کرده بود که وبلاگ هاي صكصي پر طرفداري دارن... البته منظور از وبلاگ صكصي اين نيست که توش سر بسته يه اشاره بکني بلکه اينه که دقيقا و با جزئيات از صکص بنويسي ( اوا خدا مرگم بده خدا ذليلشون کنه )
يکي از اين زنها بيست و شش ساله هست و مجرد که هر چند وقت يک بار يه مردو ملاقات ميکنه و راجع به ديت هاش و صکص هاش در وبلاگش مينويسه ( ذليل مرده )... اون يکي يک زن چهل ساله شوهر دار هست با سه تا بچه ( دوره آخر زمون شده خواهر ) که اين اول شوهرش براش يه وبلاگ باز ميکنه و اين هم به شوهرش ميگه که مي خواد راجع به صکص و اين حرفا بنويسه اون هم مخالفت نميکنه ميگه خوب بنويس.... ولي بعد از يه مدت زنه احساس ميکنه که راحت تره که يه وبلاگ جديد باز کنه که ديگه شوهرش اونو نخونه که راحت تر اونجا بنويسه ( واسه اينه ميگن به زن جماعت نبايد آزادي داد ها )

اين زن نوشته بود که نوشتن در وبلاگ براش مثل يک تراپي ميمونه... همه چيزو همون جور که اتفاق ميفته اونجا مينويسه و اين باعث ميشه که خودش خودشو بهتر بشناسه و با خوندن مطالب خودش به يه سري چيزا بيشتر فکر کنه.... اون زن اول هم تقريباً همينو گفته ....نوشته که قبلا وقتي مردي رو ملاقات ميکرده و ديتش يا صکصش اون جور که ميخواسته نميشده خيلي ناراحت ميشده اما الان ناراحت نميشه مياد به جاش توي وبلاگش مينويسه که چهار نفر ديگه هم بخونن و ببينن که ايرد کار از کجا بوده که اون دو نفر نتونستن با هم كنار بيان.... يه چيز جالب که هر دو تاي اين زن هاي ور پرديده نوشته بودن اين بود که با وجود اين که مطالب خيلي صكصي مينويسن ولي تا به حال هرگز هيچ کامنت يا ايميل بي ربط و ناجوري دريافت نکردن يعني نه کسي بدو بيراه گفته نه چرت و پرت.....
متاسفانه آدرس وبلاگ ها رو توي مجله ننوشته بود که آدم بخونه و يه مقايسه بکنه افكار و فنتسيها و تجربيات يک زن سوئدي رو با يک زن ايراني... ولي من هنوز هم نفهميدم که يه زن سوئدي با اون همه آزادي از بچگي تا به گور ديگه چه دليل داره با اسم مستعار وبلاگ بنويسه.... شايد زن بودن اونقدرا هم آسون نيست که ما فکر مي كنيم ....حتي اگه بلوند باشي و در آزادترين كشور دنيا متولد شده باشي.... شايد هم واقعاً وبلاگ يه گوشه دنج و خلوته که آدم راحت ميتونه توش حرف بزنه
آخر مقاله هم يه روانپزشک چيزاي جالبي نوشته بود راجع به دلايل مختلف اين که خيلي از زنها وبلاگ صكصي مينويسن.... از تفريح و سرگرمي گرفته تا آرامش و خودشناسي بهتر...تا گذروندن وقت و کنجکاوي براي دونستن نظر بقيه و اينکه آيا اونا هم همون افكار و مشکلات رو دارن يا نه....
نوزدهم ارديبهشت هشتاد و پنج 2006/05/09
Sunday, May 07, 2006
کوروش آسوده بخواب
مکالمه علي و محمود.... ( رهبر معظم انقلاب و رئيس جمهور حامي مستضعفين ) : -خوب ممود جون صفا اوردي خوب کردي اومدي يه سر به ما فقير فقرا زدي..... - نوکرتم علي جون.... -ممود چه مي خواي اهل آبکي هستي يا دودکي.... -علي جون هيچ کدوم من فقط زن مي خوام جنس لطيف مي خوام..... -اون که فراوونه من توي قصرم همه رقم دارم بلوند مو قرمزي مو خرمايي مو مشکي فقط اراده کني سه سوت اينجان.... -داش علي اونش مهم نيست اصل مطلب اينکه که سينه هاش بزرگ باشه و خوب حال بده.. زن ايراني که خدايي توي تخت گند ميزنه من فقط با خارجي جماعت حال ميکنم... اين زناي ايراني جز بچه داريو آشپزي ديگه هيچي بلد نيستن
-آره ممود جون ميدونم چي ميگي خودم زياد کشيدم از دستشون البته اين که ميگم مال خيلي سال پيشه ها.. اون زمان يه الاغ داشتم مي رفتم ميدون رسالت اونجا دو زار ميگرفتم روزه ميخوندم... يه مشت زن گنده بو گندو هم گوش ميدادنو اشک ميريختن... اما جون تو از وقتي که رهبر شدمو فرمانده کل قوا ديگه ترگل ورگل ترين زن ها زير دستمن يا بهتر بگم زير پامن.......... -خودمونيم علي جون تو هم خيلي الکي الکي رهبر شدي ها........... -آره بابا ولي من مي دونستم آخرش يه چيزي ميشم هر وقت معلمام ميزدن توي سرمو مي گفتن خاك بر سرت تو آخرش هيچ گ..ي نميشي توي دلم يه حسي داشتم که يه روز شاه مملکت ميشم ..خوب نگفتي ممود جون چه رقم زن مي خواي تا بگم بياد....... -والا علي جون از خدا که پنهون نيست از تو چه پنهون که من يه مشکلي دارم....
-چي چه مشکلي.. انرژي هسته اي .......? -نه بابا ک...م تو انرژي هسته اي.. مشکل اينه که اين لامصب خيلي وقته که راس نميشه که نميشه........ -راس ميگي ممود اي بابا پس مگه من مردم اتفاقا اکبر (رف س ن ج ا ني) هم همين مشکلو داشت بهترين دکترا رو از فرنگستون اورديم معالجه شد حالا زنگ ميزنم ميگم فردا بيان........ -علي جون من آبرو دارم ها اسم نبري.. من ناسلامتي رئيس جمهور اين مملکت هستم.... -نه بابا خيالي نيست نگران نباش.. پس حالا کم کم ميفهمم تو چرا هر وقت ميري پشت بلندگو يه مشت ک... شعر ميگي.... -آره علي جون هر وقت اين راست نميشه بد جور ميره توي اعصابم ديگه حاليم نيست چي ميگم......... -ولي خوشم مياد تو هم مثل خود من اين ملتو به ک...ت هم حساب نميکني همين رمز موفقيت جمهوري اسلاميه.. اگه مثل اون شاه بخواي يه ذره به ملت اهميت بدي همون بلا سرت مياد.. خوشبختانه اين ايراني جماعت اونقدر احمقو بي سواده که ما حالا حالا ها ميتونيم سواري بگيريم........ -ايول داش علي دقيقا همينه که ميگي ولي يادت نره که اين نونا رو اون پير سگ واسه ما پخت.. خودش که هيچ حالي از زندگي نبرد ولي خوب ما ها خوب داريم حال مي كنيم...
-فقط داش ممود يه چيزيو آويزه گوشت کن.. اگه مي خواي هميشه موفق باشي از زن جماعت بترس که شيطونو درس ميدن.. اگه يه ذره فقط يه ذره آزادي بهشون بدي ديگه خدا رو بنده نيستن........ -آره ميدونم علي جون زن ايراني حقشه که بزني توي سرش.. انگار اصلاً اين زناي ايراني حال ميکنن تو سري خور باشن......... -داش ممود حرف زن زدي من هم هوس کردم بيا بريم اول يه حشيش حسابي بکشيم بعد هم با زنايي که توي قصر من ريخته حال کنيم.. بالاخره اين همه پول نفت بايد خرج بشه ديگه ..نگران اون ياروت هم نباش من بهترين قرصا رو دارم اينجا.......... -بريم داش علي بريم که اين ملت احمق حالا حالا ها خوابن......... -کوروش آسوده بخواب که شاه ممودو علي شاه حسابي بيدارن
2006/05/06 شانزدهم ارديبهشت هشتاد و پنج
Friday, May 05, 2006
ساقی، غم فردای حريفان چه خوری
امروز يکي از همکارام بعد از چند روز مرخصي برگشت.... گفتم خوش گذشت.... گفت نه... گفتم چرا.... گفت چون مادربزرگم مرده.... گفتم همون که صد و يک سالشه.... گفت آره خيلي يه دفعه اتفاق افتاد شوك زده شديم.... پيش خودم گفتم آخه زن حسابي مردن يه پيرزن صد و يک ساله خيلي دور از انتظاره...ديگه چند سال ميخواست عمر کنه بذار بره جا واسه بقيه آدما باز بشه...

آدماي پير هي ميگن ما نفهميديم زندگي چه جور گذشت مثل برق و باد بود... من هم گاهي ميگم خوب اوکي.... ديگه حواسم باشه دو دستي بچسبم زندگيو که بعدا بتونم بگم من فهميدم چه جور گذشت.... ولي لامصب نميشه ....همين ديروز بود بيست ساله بودم.... اين چند سال چه جور گذشت... هر چه سعي کردم سفت بچسبمش زندگيو باز هم نشد.... يه جورايي ما همه آدما در حال زندگي نميکنيم همش کنجکاويم که بدونيم فرداها چي ميشه.... هيچي نميشه به خدا همينه که هست
اين قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
درياب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غم فردای حريفان چه خوری
پيش آر پياله را، که شب می‌گذرد
چهاردهم ارديبهشت هشتاد و پنج
International Women's Day
March 08, 2006
Like a virgin....
باز من اين کانال جمهوري اسلامي رو ديدم و سوژه پيدا کردم... خوب شده واسه من وگرنه چيزي نداشتم بنويسم.... من فکر مي كردم
اين جريان شيريني گل محمدي شوخي هست در اينترنت و بس... تازه امشب فهميدم که نه بابا جديه... با مردم مصاحبه مي كرد و اونا هم مي گفتن بسيار خوشحال هستن که اين اسم شيريني دانمارکي عوض شده !!!! ( آخه مملکت ما هيچ مشکلي نداره فقط همين يه مشکل بود که حل شد !!!! ) حالا کاري ندارم به اين حرفا و نظرم هم اين هست که بي احترامي به مذهب و مقدسات افراد درست نيست ولي يکي از کاريکاتورا جالب بود که نوشته بودstop stop we have run out of virginsديگه حوريهاي باکره بهشتي تموم شده...
.اين مسله خيلي جالب هست واسه من که در اون دنيا به هر مردي هفتاد هشتاد عدد حوري پري بهشتي داده ميشه و جالب تر اينکه اينا بعد از هر بار کر.... دوباره باکره ميشن حالا مسئله اينجاست که اونجا با وجود اون همه حور و پري ديگه کي به ما زنهاي زميني نگاه ميکنه... ما بايد بشينيم اونجا بر بر نگاه کنيم و در کف بمونيم... روي درختا هم که ديگه ميوه نيست به جاش از شاخه هر درختي قرص وياگرا آويزونه که اين مرداي خوش شانس توانايي داشته باشن که آره و اينا....
اين از اين ....بعدشم من خيلي دلم ميسوزه واسه اون حور و پريا... آخه يادمه پرده بکارت خودم که شونصد سال پيش پاره شد تا شيش شبانه روز داشتم جيغ مي زدم و تا يه هفته گشاد گشاد راه مي رفتم.... حالا اين بدبختا هي باکره ميشن ...خدا به دادشون برسه واقعاً ! اصلاً از هر چي پرده بکارته بيزارم ديگه هيچ وقت حاضر نيستم پرده دار بشم... هه هه... يه بار پرده برداري شد بسه ! خلاصه مطلب اين که خانوماي همجنس باز اونجا مشکل نخواهند داشت چون بالاخره به هم يه حالي ميدن... ولي ما بقيه خانوما بايد يه قل دو قل بازي کنيم با
Monday, February 13, 2006
Thursday, May 04, 2006
صغرا خوش سينه و قوچعلي

همه ما وبلاگ يا سايت هاي صكصي خونديم کمابيش.... براي اينکه بعضيها فرق بين وبلاگ من در بلاگفا و يه وبلاگ صكصي رو بفهمن اينو مي نويسم به تقليد از اون وبلاگ ها که اکثرا هم خيلي داستانهاي مسخره اي توشون هست.... که اصلا با واقعيت جور در نمياد .... مثلا فرض کنيد که اين داستان رو قوچعلي نوشته
چند وقتي بود که چشمم دنبال صغرا خانم بود... صغرا خانم يه زن خوشگل بود که تازه همسايه ما شده بود... با اينکه چادري بود ولي بد جور آدمو تحريك مي كرد مخصوصا سينه هاش... به خودم گفتم من اگه سينه هاي اين صغرا خوانمو نخورم مرد نيستم.... فقط اشکال کار اينجا بود که اين صغرا خوشگله يه شوهر سيبيل کلفت داشت ...يک روز دلو به دريا زدم و وسط روز رفتم زنگ خونه صغرا خوانومو زدم...مي دونستم که شوهرش سر کاره و پنج بعدازظهر مياد خونه.... اون روز صغرا خوانمو توي سبزي فروشي ديده
بودم..... واااااي که ديدن يه زن در حال خريد تره و جعفري چقدر تحريك کنندست.... اينو هر مردي ميدونه....خلاصه سرتونو درد نيارم زنگ زدم و صغرا خانم اومدو درو باز کرد..... واي خدايا چه ميبينم... صغي جون با يک لباس خواب صكصي... ديگه طاقتم طاق شد گفتم سلام صغي جون من مي خوام... اون هم گفت اوا قوچعلي خدا مرگم بده من شوهر دارم ولي از تو چه پنهون که من هم مي خوام چون شوهرم 20 سانتيه و من آرزوي 25 سانتي دارم اگه اين شرايطو داري بفرما داخل....
گفتم اي جيگرتو بخورم من صغي جون من والا3 ,24 هستم ....هر هفته هم اندازه ميکنم که يه وقت آب
نره ...خلاصه رفتم داخل خونه توي پذيرايي.... صغرا جون رفت توي آشپزخونه که چايي بياره ....وااااي چايي رو آورد دولا که شد گفتم خدايا بهشت برين همين جاست منو ديگه اگه با چوب بزنن از اين خونه بيرون نميرم... بي خود نيست شوهره صغي جون روز به روز گنده تر ميشه.... خلاصه ديگه طاقتم طاق شد و شروع کردم به کندن لباس خواب صغي.... و اما بشنويد از صغي جون که با ديدن3 ,24 سانتي از خود بي خود شد و گفت که تمام عمرش منتظر همچين چيزي بوده...
خلاصه صغي جون مشغول شد و عجب وارد بود لامصب.... بعدش هم من مشغول شدم ولي خوب صغي جون چون سه تا زايمان کرده بود يه کم گشاد تشيف داشت ....اما بهش چيزي نگفتم که ناراحت نشه بهش گفتم تو تنگ ترين زني هستي که تا به حال من باهاش بودم اون هم ذوق مرگ شد.... يک بار دو بار سه بار... مگه اين صغي سير بشو بود... بهش گفتم صغي جون يه کم مهلت بده من واقعاً ديگه نميتونم.... خلاصه بعد از بار پنجم نگاه کردم به ساعت... واااااي پنج دقيقه به پنج بود گفتم صغرا جون جيگرتو بخورم الان شوهرت مياد ولي مگه لامصب ول مي كرد منو... خلاصه با هر بدبختي بود بهش قول دادم که فردا باز برم پيشش و درست چند ثانيه قبل از ورود شوهر صغي از اونجا زدم بيرون.... بعله اين بود خاطره اي از اولين صکص من با صغرا خوش سينهخوب يک همچين مطلبي رو داشته باشيد و توش همش از سه تا کلمه استفاده کنيد که با ک شروع ميشه.... اوکي...
يه همچين مطلبي رو ميشه گفت مطلب صكصي.... البته از نوع مسخره.... ولي من هرگز مطلب صكصي در وبلاگم ننوشتم..... شير فهم شد
Tuesday, April 11, 2006
زيارت و روانشناش
زخميتر از هميشه از درد دل سپردن ...سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن... با قامتي شکسته از کوله بار غربت... در جستجوي مرهم راهي شدم زيارت.... رفتم براي گريه رفتم براي فرياد.... مرهم مراد من بود... کعبه تو رو به من داد.....دقيقا شباهت زيارت رفتن و روانشناس رفتن هم همينه که ميري اونجا و حرفتو ميزني و خودتو خالي ميکنه... هيچ کدوم هيچ کاري برات نميکنن فقط يه وسيله هستند واسه آروم شدن.... چون در اصل هيچ کدوم کاره اي نيستند... قدرت اصلي دست اوستا کريمه...
چند سال پيش رفته بوديم بهشت زهرا گفتن بريم سر مزار بنيانگذار جمهوري اسلامي! ... من البته يه بار قبلش رفته بودم در دوران دبيرستان... و به نظرم هر کسي بايد بره چون واقعاً ديدني هست... کولر هاي خنك کننده به اون کيفيت در هيچ بيمارستان يا بانکي نديدم... توي چهله تابستون که بيرون خفه ميشدي اون داخل داشتي يخ ميزدي از سرما... ديگه از سنگاي مرمرو قاليهاي دست باف که آدماي زحمت کش هديد کردن ! چيزي نميگم.... کار به اين حرفا ندارم.... آقا ما رفتيم اون داخل ديديم ملت چسبيدنو بوس ميکنن... هي ميگن "آقا " اينکارو بکن "آقا" اون كارو بکن....
يکي نيست بگه : گر اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي ..... اين" آقا" اگه کسي بود يه فکر به حال خودش مي كرد.... خلاصه بر بر نگاه كردم و اومدم بيرون و چيزي که جالب توجه بود اين بود که وقتي وارد مي شدم با آرايش بودم و مطمئن بودم که بهم گير ميدن ولي با اغوش باز استقبال شد ازم و خيلي تعجب کردم ! ... اما وقتي اومدم بيرون از اونجا با نيش هاي باز... يه پير زن داشت از رو به رو ميومد تا چشش به من افتاد گفت الهي اون لباتو با اون ماتيکتو مار بزنه !!!.... روز ما رو ساخت اون پير زن ديگه تا شب ميخنديديم
Sunday, April 02, 2006
خلايق هر چه لايق

Thursday, February 02, 2006
مکالمه مادر و دختر ۱۴۰۰ سال آينده... ايران :
زود حاضر شو ميخوايم بريم سر قبر امام خامنه اي
مامان تو رو خدا دست بردار خامنه اي ۱۴۰۰ سال پيش گور به گور شد
ذليل شده صد بار بهت نگفتم کفر نگو ...اون امام ماست.. اگه اون و امثال اون نبودن الان ايران وجود نداشت
مامان اونا يه مشت جنايتکار بودن... آدم ميکشتن... ميفهمي
خفه شو بچه کفر نگو
ببين باورت نميشه ببين نگا کتاباي تاريخي رو بخون
اينا رو همه رو دشمناي اسلام گفتن وگرنه اون رژيمي که ۱۴۰۰ سال پيش توي ايران بوده به جز خدمت به مردم دکاري نكرده
قتل عام زندانياي سياسي رو چي ميگي
اونا که سياسي نبودن يه مشت قاتلو دزد بودن.. پس حقشون بود که کشته بشن
مامان حقيقت داره که اون اخوندا هر کدوم هفت هشت تا زن داشتن هم زمان
آره دخترم مصلحت اون زمان اينجور بوده.. چون زن خودفروش زياد بوده اونا هم فداکاري ميکردن زن ها رو از توي خيابون جمع ميکردن واسه خودشون صيغه ميکردن ...ذليل مرده به جاي اين حرفا ۱۰۰۰ تا صلوات بفرست برسه به روح امام خ م ي ن ي... الهي من قربونش برم.. بزن توي اينترنت من چهره نورانيشو ببينم
بس کن مامان جون
نذر کردم اگه تو شوهر خوب گيرت بياد تا چهل هفته هر جمعه بريم سر قبر امام خامنه اي... ميگن بد جور حاجت ميده.......
و تاريخ تکرار ميشود
وطن فروش در کانادا

Friday, January 27, 2006
من گير دادم به کانال هاي جمهوري اسلامي در ماهواره... مثل خيليا که از وبلاگ من بدشون مياد و باز هم همه مطالبشو ميخونن حالا من هم يکي دو هفته هست که کانالاي جمهوري اسلامي رو نگا ميکنم... با مردي صحبت ميکنن که ميگه حدود هفده سال در کانادا زندگي ميکنه و خلاصه از دل تنگي و اين چيزا ميگه و در بين حرفاش ميگه ما خيلي ممنونيم از رژيم مقدس جمهوري اسلامي ايران... آقا من اينو شنيدم باز مي خواستم با کله برم توي تلويزيون.... البته راست ميگه ها... کشتار دست جمعي زندانيهاي سياسي و مادري که هنوز داره اشک ميريزه خيلي مقدسه.... زناي خود فروش که مثل قارچ دارن زياد ميشن لابد مقدس هستن.... جووناي معتاد.... آدمايي که توي کارتون ميخوابن.... خوب آره اينا همه مقدسن ديگه ....من هم اين نقاشي رو تقديم ميکنم به اين رژيم مقدس .......نقاشي از خانم فاطمه گوشه
نقاشي اينجا
Wednesday, May 03, 2006
one
خوب يه وبلاگ جديد بعد از فيلطر شدن وبلاگ قبلي ديگه توي اين چيزاي خوب خوب مي نويسم که فيلطر نشه
ارديبهشت هشتاد و پنج