متولد
Independent w-o-m-a-n
Sunday, June 18, 2006
ايران و نارنگي
با عرض سلام خدمت بينندگان احتمالي ارجمند و با تسليت به مناسبت شكست ايران از نارنگي و با ارزوي ارتحال عاجل براي رهبر معظم انقلاب و با آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در يوم لله جام جهاني.......... خوب..... چه مي خواستم بگم ? اوا يادم رفت... هه هه... خوب حرف که زياده... دلم واسه وبلاگ بازي تنگ شده بيد.... حالا چه بنويسم ? آها اينو مي نويسم.... خدايي اونقد هوا خوبه که وبگردي من يه دهم کم شده..... اصلاً دلم نميخواد وقتم توي اينترنت بگذره.... اينترنت باشه واسه فردا که برف و بوران و سرما و تاريکيه...... فعلا که دو هفته هست که خدا حال داده و حسابي افتاب و گرمه .... خلاصه حالي به حولي..... ولي خوب يه ضرب المثل هست که ميگه "در سوئد به دو چيز هرگز اعتماد نكن.... يکي اب و هوايه سوئد.... يکي دختراي سوئدي" يعني چي.... يعني اينکه اگه امروز داغه داغ بود فردا شايد بارون و باد و ابري بشه.... در ضمن فقط دختراي بدبخت سوئدي نيستن که شامل اون ضرب المثل ميشن... خانوماي ايراني مقيم اينجا هم شاملش ميشن... هه هه..... اي بابا... من يه چيزاي ديگه مي خواستم بگم باز يادم رفت.... عجب ها.... اونقد حرف دارم که همه يادم رفته... خوب چه مي خواستم بگم... آها... مي خواستم بگم تا هوا خوبه بايد لحظه به لحظه استفاده کرد چون چشم به هم بزني باز سرما و تاريکي مياد.... اون موقع هست که من هر شب هر شب اپ ميکنم... هه هه....
آره ميگفتم.... امروز گفتيم بريم شهر... فوتبال ايران و نارنگي رو توي تلويزيون بزرگ ببينيم با بقيه خواهران و برادران بسيجي.... من هم گفتم خوب دامن ميپوشم با کرست.... اما مرد مربوطه نذاشت.... گفت فقط دمه ساحل اجازه داري اونجور بپوشي.... توي شهر کرست مرست يوختي... من هم گفتم "پوشيدن کرست با دامن توي شهر حق مسلم ماست" ولي ديدم خوب راس ميگه.... مقام معظم رهبري ناراحت ميشه.... گفتم باشه چشم ....زن حرف گوش کن... به به.... خلاصه با حجاب کامل اصرافي رفتيم رسيديم شهر.... يه جا بود تلويزيون گنده.... جمعي از هموطنان هم بودن واسه تماشاي مسابقه.... هوا هم که بيست.... داغ داغ.... حالي به حولي.... البته مشکل فقط قرمز شدن وضعيت بنده بود درست قبل از حرکت به شهر....
خلاصه رفتيم اونجا نشستيم و بازي شروع شد.....دو تا پسر کرد کنار من نشسته بودن... اگه بگي بنيانگذار انقلاب کبير اصرافي مسابقه رو ديد ها... اينا هم ديدن.... حالا بگو چرا.... بگو چرا تا بگم ديگه..... آها..... اوکي ميگم..... چون روبروي ما يه خانومي نشسته بود توي بقل شوهرش و ممه هاشو بيرون انداخته بود... از اون ممه گنده ها که مردا عاشقشن.... اين دو تا پسرا هم ميخ شده بودن.... اسن به تلويزيون نگا نميکردن.... هه هه.... زنه هم انگار خيلي عشق و حال مي كرد اينا ميخش شدن.... هي با ممه هاش ور مي رفت.... استغفرلا.... خدا ذليل کنه زن جماعتو که شيطونو درس ميدن..... خلاصه اين دو تا پسر کردا بدبختا فکر کنم ح ش ر ي رفتن خونه... هه هه.... شانس اوردم مرد من حواسش به مسابقه بود.... اسن ممه هاي خانومه رو نديد... چون اون هم عاشق ممه بزرگه ولي من ممهام کوچيکن.... هه هه.... آره ديگه خلاصه اين هم گزارش ممه اي از مسابقه ايران و نارنگي....

اهاي خانومه ما توي اين وبلاگ آبرو داريم ها..... اون توپو سفت بچسب نيفته.... اگه بندازيش من در اينجا رو تخته ميکنم......خوب بينندگان احتمالي ميدونم که خيلي دلتون واسه من و ک... شعرام تنگ شده بيد... من هم دلم واسه شما تنگ شده بيد....( الکي )
بيست و هفتم خرداد هشتاد و پنج 2006/06/17