خوندن وبلاگها هر بدی داشته باشه و وقت آدمو تلف کنه ولی یه خوبی داره که آدم دنیا رو از زاویه دید دیگران هم میبینه و حتا گاهی به خودش میگه آها اینجوری هم هست پس !
خوب امروز بعد از مدتهای مدید اومدم داخل بلاگر، کلی تغییر کرده و من نمیدونستم کجا رو باید کلیک کنم، اوایل وبلاگ نویسی در بلاگفا روزی دو بر آپ میکردم الان سالی دو بار، جالبه که بعضی چیزا چطور اهمیتشون رو از دست میدن و جاشونو به چیزای دیگه میدن، البته هنوز وبلاگ خونی رو دوست دارم
وبلاگها البته یکی پس از دیگری تکراری میشن و تعداد وبلاگهای که آدم دوست داره بخونه کم و کمتر میشه، یکی از وبلاگهای که چند ماهی باهاش آشنا شدم وبلاگ "نسوان مطلقه معلقه" هست، گاهی که میخونم یاد دوران وبلاگ نویسی خودم میفتم که با چه شور و شوقی مینوشتم و چقدر این وبلاگ هام خواننده داشتن
آدم کیف میکرد از اینکه یک عده نوشته هاشو دنبال میکنن و دوست دارن، وقتی وبلاگهایی مثل "زیتون" یا "خورشید خانوم" به مطلب آدم لینک میدادن کلی ذوق میکردم، این وبلاگ نویسی هم برای خودش عالمی داره که باید توش بوده باشی تا بفهمی، یه جور بازیه یه جور تفریح و بدتر از همه یه جور فرار از تنهائی
خیلی از کسایی که مرتب مینویسن وبلاگ براشون شده جایی برای فرار از تنهائی، گاهی خودشون خبر ندران حتی، منم اینو شاید اون موقعها نمیدونستم ولی بعد فهمیدم، البته اشکالی هم نداشت خیلی خوب بود آدم مینوشت و با خوانندهها کل کل میکرد، خوانندهها هم همه جور بودن از تحصیل کرده تا علاف !
وبلاگ برای من پناه گاه امنی بود که توش راحت حرفامو زدم و خودمو خالی میکردم و چون خیلی آزاد و راحت مینوشتم خیلیا دوست داشتن، خودم که کیف میکردم آخه کجا یک زن ایرانی تونسته اینجوری راحت حرف بزنه بدون ترس و وحشت، هیچ جا والا، خدا پدر مخترع وبلاگ رو بیامرزه و به خودش عمر نوح بده
به هر حل وبلاگ نوشتن رو برای هر زنی که حرفی داره یا تنهاست خیلی خوب میدونم و فکر میکنم ایده جالبی باشه که چند تا خانوم توی یک وبلاگ با هم بنویسن از حرف دلشون و تنهائی شون، بتونن با هم کنار بیان و ادامه بدن تا جایی که کم کم چیزای پر رنگتر و مهمتری توی زندگیشون پیدا بشه
فکرشو بکن چقدر زیادن زنهائی که یه دنیا حرف نگفته دارن، یه دنیا احساس آرزو دلتنگی تنهائی و شایدم فانتزی، کسی چه میدونه شاید اون زن روستایی که هنوز لباساشو لب جوب میشوره میتونست وبلاگ نویس موفقی بشه، اونم شاید حسرت هم آغوشی با کسی رو داره که بهش به شکل یه انسان نگاه کنه
و اما از حال من اگه خواسته باشید که نمیخواهید خوبم و سرسخت درگیر زندگی و خوشحال از اینکه کسی رو دارم که دوستش دارم و دوستم داره، از اینکه دیگه تنها نیستم و مجبور نیستم از این شاخه به اون شاخه بپرم، حال و روز کسایی رو هم که از این شاخه به اون شاخه میپرن رو میفهم اصلا احساس قشنگی نیست آدم بعد اینو میفهمه، وقتی به آرامش میرسی تازه میفهمی چه خوبه و نداشتنش چه زجر آور...
برای کسانی که با اسم مستعار مینویسن فکر نمیکنم اصلا و ابدا خوشایند باشه که کسی از آشناها وبلاگشون رو بخونه ولی این اتفاقی هست که احتمالا دیر یا زود خواهد افتاد، این اتفاق نسبتا ناخوشایند برای من افتاد اون هم از طرف کسی که به هیچ عنوان دوست نداشتم وبلاگ منو بخونه، محتویات وبلاگ من چون خیلی بی پرده و گستاخانه نوشته شده و گاهی هم ادویه و نمکش زیاد شده خصوصا در مورد روابط با جنس مخالف؛ بنابر این میتونه برای کسی که منو میشناسه یا دوست داره مشمئز کننده یا ناراحت کننده باشه.
به هر حال حدود دو هفتهٔ پیش خیلی اتفاقی من به دوست پسرم که الان حدود دو ساله با هم هستیم گفتم که وبلاگ دارم و اون هم کنجکاو میشه و وبلاگ من رو پیدا میکنه و یک نظر هم زیر مطلب پائین مینویسه که اینجا میذارمش، اینکه بعد از خوندن کل وبلاگ من خیلی ناراحت بشه طبیعی هست ولی خوب کمتر مرد ایرانی پیدا میشه که اینجور مواقع بدون تعصب و با فکر روشن و باز قضاوت کنه، اگه به خاطراین وبلاگ همچین مردی رو از دست میدادم هرگز خودمو نمیبخشیدم، و این هم نظر دوست پسر من
اینکه اون روز چه حالی به من دست داد و چقدر از رفتار گذشته و نوشتن وبلاگ به این شکل و زیاد کردن نمک و فلفل بعضی مطالب ، پشیمون شدم بماند، فقط یک چیز در اون لحظه باعث شد که من سکته نکنم و از خجالت نمیرم و اون هم صداقت خودم بود ، راستی راستی که هیچ چیزی آرامش بخش تر از صداقت نیست